ای لیا

 

مرد توی تخت جابجا شد چندباری نگاه کرد به ساعت روی دیوار، چشمها را تنگ کرد عقربه‌ها را ندید، بلند شد نشست روی تخت سر چرخاند به اطراف، هوا هنوز تاریک بود، چشمهایش به تاریکی عادت کرد بلند شد آمد توی آشپزخانه، کتری را پر کرد فندک اجاق را زد و زیر کتری رادگیراند، نشست پشت میز آشپزخانه، نور تیر چراغ برق از کوچه میزد توی آشپزخانه، گوشی را برداشت، عکسها و نوشته‌ها را بالا پایین کرد رسید به عکس زن مکث کرد، خیره شد به زن یادش آمد زن گفته بود شبیه هم نیستیم، شبیه آرزوهای هم نیستیم، زن گفته بود تو شبیه آسمان کویر در شب هستی من شبیه آسمان شهری پر نور در شب. مرد اولش نفهمیده بود ولی بعد فکر کرده بود که زن راست گفته است، آنها دو دنیای متفاوت بودند، دو سر جهانی شلوغ و آرام. کتری جوش آمده بود، مرد گوشی را رها کرد روی میز رفت توی قوری چای بریزد، تصویر زن هنوز لبخند به لب داشت.

 

+ داستانک

 

 

ای لیا

 

 

کاش باران بگیرد, آرام آرام قطراتش بخورد روی کانال کولر, بوی خاک نم زده دوباره بپیچد توی اتاق. بعدش تند بشود. گوشه پنجره را باز بگذاری, رطوبت و سردی هوا بخزد داخل, مچاله شوی زیر پتو, کاش باران بگیرد, شسته شود تنهایی خاک نشسته بر دیوار ...

 

ای لیا 

وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید

کانال تلگرام بوی ریحان در باغ پیچید 

 

 

ای لیا



  1. زنی برای مهمانی آماده میشود و مردی کت و شلوار پوشیده، نشسته است با گوشی موبایل وَر میرود و غر میزند و ساعت را نگاه میکند! چه چیزهائی را از دست می دهد ...

    زنی آرایش کند و تو فقط نگاه کنی
    دست کند در میان موهایش
    آن گل سر آبی را 
    بکارد در میان گندمزار گیسوانش
    لباس از تن که میکند
    تا لباس شبی بر تن کند
    جهان لحظه ای متوقف میشود
    سکته ای میزند
    لبخندی می نشیند
    بر گوشه ی لبان خلقت!
    آن سایه ی لطیف را
    آن خطی که میگذرد از میان مرز لب هایش
    آه ... نفس مانده در سینه!
    و توئی که نمیدانی
    خالق این مخلوق
    چه در سر داشته 
    وقتی گِل میزده و شکل می داده.
    عاشق بوده به گمانم.

    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م


  1. غمگینم
    چونان یک حلقه فیلم 36 تایی کُداک
    خاک گرفته،
    پشت ویترین یک عکاسی در خیابان فردوسی.
    که دیگر تولید نمیشود،
    و هیچ دوربین دیجیتالی هم دوستش ندارد

ای لیا




  1. دست کنی لای موهایت و تکانی به سرت بدهی، آبشاری از طلا بپاشد در میان سرخی غروب. آسمان نگاه کند تو را دلش تنگ شود برای باران ... 
    بوئیدن موهایت، لمس دانه دانه تارهایش. نفس های زندگی را در میان گیسوانت دیده ام آن زمان که کودکی هایم در میانشان تابی بسته بودند و خیالی هم نبود از روزگاری که زندگی فشارمان می داد.

    موهایت 
    این خودش شعر است
    حرف اضافه ای نمی خواهد.

    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا



  1. من این را می دانم
    این که تو یک زنی
    ولی فقط همین را می دانم، اینکه تو یک زنی

    هر که خواست تو را بنویسد
    از زلف و لعل لبت آغاز کرد
    به برجستگی های تنت که رسید
    دیگر لال شده بود، از نفس افتاده بود
    ولی کسی نفهمید رنج تو را
    کسی ندانست که زن بودن در عین مرد بودن
    کار دشوارتری ست
    کسی ندانست که باید در روزگار نامردی
    زن بود تا فهمید مرد بودن
    عادت و جبر روزگار است.

    نمی دانم اما
    شاید رنج می بری
    شاید هم نه ، می پسندی این نوشتن از تنت را
    یا انحنای کمان ابرویت را
    یا چه می دانم غنج می زند گوشه دلت 
    وقتی مردی بی تاب زیبائیت می شود
    ولی می دانم کسی نمی داند
    که رنج تو 
    از جنس رنج روزگار نیست
    رنج تو درد نهفته یک عمر ندیده شدن است
    یک عمر مادر بودن بی منت
    یک عمر همدم و هم نفس بودن بی تکرار
    هر روز غصه ها خوردی
    هر روز دردها دیدی
    هر روز ... هر روز زن بودی
    و کسی نفهمید گوشه ی دلت رنجی پنهان است
    رنج درد کشیدن در انگاره های بسته ی روزگار

    من می دانم
    اینکه تو یک زنی
    ولی نمی دانم ، همین را
    این که تو یک زنی.

    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا




  1. اگر کسی را دوست داریم، این دوست داشتن را مانند آجر بر فرق سرش بکوبیم حتمن! چون گاهی آدمها یادشان میرود که دوستشان داریم. 

    ای لیا
    + از میان همینطوری های روزانه / وبلاگ "بوی ریحان در باغ پیچید ..."

ای لیا . م





  1. تنهايي
    يعني چاي
    كه سرد مي شود در ميان خاطرات

    ای لیا . م


    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م




  1. چقدر
    در آسمان ها دنبال تو گشتیم
    و تو بر زمین نشسته بودی
    و به ما می خندیدی!

    ای لیا . م


    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م




  1. درد می دانی چیست؟
    عاشق شوی
    معشوقی نباشد ...


    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا .م




  1. بودن تو، 
    دلیل نمی خواهد
    تو خود دلیل بودنی
    بودن من را دلیل باش.

    ای لیا .م


    http://www.reihan.persianblog.ir/

ای لیا



  1. نه تو کوتاه خواهی آمد نه من
    وقتمان را تلف نکنیم
    بیا فقط همدیگر را ببوسیم
    در آغوش یکدیگر غرق شویم
    تنمان را خاکستر کنیم
    دوباره که خلق شدیم
    دعوا را از سر بگیریم
    لبهایت را بیاور ...

    ای لیا


    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا







  1. عاشق شده بود.
    در ضمن نامبرده اختلال حواس داشت!

    ای لیا

    Photo : Sergey Romashev

ای لیا





  1. چهره آرامی دارد پیرمرد. همین دیوار به دیوار شرکت یک بقالی کوچک و جمع و جور دارد. گاهی روی چهارپایه جلوی مغازه می نشیند و حافظ می خواند. چندباری هم به اصرار خودش برایم فال گرفته بود. هربار هم تفسیر طول و درازی می داد که چه می شود و چه نمی شود. 
    گاهی به بهانه های مختلف میروم برای خرید. حتی شده یک دانه شکلات ولی غرض بیشتر دیدن چهره آرام پیرمرد است که تا ساعتها تاثیر این آرامش را در خودم هم حس می کنم.

    برخی آدمها نه چهره زیبایی دارند و نه اندام ورزیده و دلربا، ولی در چهره شان چنان آرامشی موج می زند که دیگران را نیز بی نصیب نمی گذارند از این آرامش روحی. 

    امروز هم نشسته بود طبق معمول و حافظ می خواند. تا مرا دید چشمانش را بست و گفت این هم فالت. گفتم بدون نیت؟! 

    خندید و گفت : تو که همیشه یک نیت تکراری داری:

    صوفی بيا که آينه صافيست جام را
    تا بنگری صفای می لعل فام را

    راز درون پرده ز رندان مست پرس
    کاين حال نيست زاهد عالی مقام را
    . . .

    تفسیرش هم بماند ... 

ای لیا




  1. دوست داشتن ،
    طعم دارد
    بو دارد
    می شود لمسش کرد.

    و همه اینها زمانی ست 
    که تو دیگر نیستی.

    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا.م





  1. کاش بودی بانو
    چای می ریختی
    در استکان تنهایی من
    گرم می شد، 
    جای بوسه های احساس 
    روی لب های خیال ِ من.

    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا




  1. رفاقت یعنی 
    وقتی دوستت داره می اوفته دستش رو بگیری، 
    هرچند بدونی خودت هم باهاش می اوفتی!

    اما دوست داشتن یعنی 
    وقتی می دونی داری می اوفتی 
    دست دوستت رو نگیری که اونم با خودت نکشی پائین.

    ای لیا
    http://reihan.persianblog.ir/post/195

ای لیا



  1. مادر من
    به رنگ شالی های شمال است
    دستانش بوی زندگی می دهد
    و نگاهش طعم دریا دارد.

    باد که می خورد روی شالی ها
    خدا هم می نشیند کنار سفره ی نان و پنیر
    مادر چای می ریزد و خدا هم می خندد.

    مادرم
    یک نفس تازه ی دم صبح است
    که می ریزد در ریه های زمین 
    سینه ی خلقت را تازه می کند.
    نگاه کوچه ها شسته می شود.
    شهر رنگ می گیرد
    و یک بودن بی منت 
    جاری می شود در رگ های احساس.

    مادرم
    به رنگ تمشک های کنار جاده ایست
    که به تنهایی دریا می رفت.
    و طعم خدا که می ریخت
    در دهان گس خاطره ها.
    و من که نمی دانم
    دایره ی احساس همیشه تنگ است
    و یادم نرود 
    که باران هم دستان مادر را می بوئید،
    و تازه می شد خیال همه ی تنهایی
    همه ی بودن ها
    همه ی یک عادت شیرین
    و تکرار می شد در زندگی 
    بوی شالیزارهای یک خاطره ی تنها.

    مادرم به رنگ سبزی 
    احساس زمین است.

    ای لیا
    رودسر - تابستان80

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م



  1. مادر می گفت : پسر حشمت خانم تبریز قبول شده. حقوق! حالا چی هست این حقوق؟!
    گفتم : مادر جان یعنی وکالت.
    گفت : مثل همین هایی که سر سفره عقد حاج اقا می پرسید وکیلم؟! یعنی بعد از دانشگاه دفترخونه می زنه؟!
    گفتم : چیزی شبیه همین که می گید!

    عباس تک فرزند حشمت خانم و همه ی سهمش از دنیای فانی بود. شوهر حشمت خانم سال های پیش از انقلاب با وانتی که از شمال برنج می آورد، رفت ته دره های گردنه کوهین و دیگر هم بر نگشت. حشمت خانم هم مادر بود برای عباس و هم پدر.

    چه ولیمه ای داد سر قبولی عباس. آبگوشت! همسایه ها انگار عروسی دعوت بودند.یک محله بود و یک عباس که دانشگاه قبول شده بود. تمام ِبود و نبود حشمت خانم همین عباس بود. می گفتند که بچه دار نمی شد و نذر کرده بود اگر بچه دار شود و پسر بزاید، اسمش را بگذارد عباس ... 

    عباس حین اعزام به جبهه دانشگاه قبول شده بود. به خان جان(مادربزرگ من) گفته بود : میرم جبهه و از ترم دوم هم میرم دانشگاه ولی مادرم راضی نیست ، شما راضیش کنید.

    خان جان هر وقت اسم عباس می آمد گریه می کرد. ریز ریز گریه می کرد. روسریش را می گرفت جلوی چشمانش. حشمت خانم راضی نمی شد ولی شد. فقط به احترام خان جان.

    و عباس رفت ... هرچند برنگشت ... جسدش هم ماند آنور مرز. این اواخر هم چند تکه استخوان آورده بودند و به حشمت خانم می گفتند که عباس است ! ولی خدابیامرز اصلن یادش نبود که عباس پسرش بوده. آلزایمر امانش رو بریده بود. ولی من فکر می کنم خدا می خواست این زن آخر عمری کمتر عذاب بکشد. تمام ذهنش پاک شده بود ... فقط نگاه می کرد. سیخ می شد تو چشمای آدمها. ته چشماش تنهایی داد می زد ...

    خان جان هر پنج شنبه می رفت بهشت زهرا سر قبر عباس. این اواخر می گفتم : "خان جان! سرما برات بده. چه اصراری داری بری سر قبر؟! از همین جا فاتحه بخون براش."
    گریه می کرد ، می گفت : عباس که پدر نداشت نمی خوام بدون مادر هم باشه.

    (یکی از همین زندگی های اطراف ما که دیگر نیست)

    ای لیا . م

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا





  1. من هنوز شعری نگفته ام
    من فقط تو را تماشا کرده ام
    و کلمات را از یاد برده ام ...

    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا




  1. سلام مخاطب خاص

    خواستم بنویسم ؛ باران حس عاشقانه یک بودن بی منت است، یک احساس ترد بین آغوش تنهایی، یک من ِ بی تو و بارانی که می خورد روی شیشه ...

    ولی دارد برف می بارد و من لابلای کلمات، ویران شده ام و نمی دانم که چرا برف همیشه تنهاست ... و
     چرا کلمات عقیم می شوند در توصیف برف.
    پنجره را باز می کنم، شاید کلمه ای از لابلای دانه های برف بنشیند روی لیوان چای ... 

    شب خوش

ای لیا . م





  1. دوست داشتن تو
    شبیه باران است
    می بارد
    و نمی پرسد که چرا
    کسی چتر ندارد؟

ای لیا . م






  1. سلام مخاطب خاص

    شبها گذشت و روزها و ... این که می رود عمر است. یادت هست؟ خاطره ها را که مرور می کنی هر کدام طعمی دارد. هر کدام مزه ای را در دهان خیال می ریزند. زندگی به رنگ می نشیند.ولی بین این همه طعم و رنگ، من طعم آن روز بارانی را خوشتر د
    ارم. همان روزی که آسمان تا لبه های زمین پائین آمده بود و رنگ ها ریخته بود در آغوش باد و زندگی میرفت زیر پوست شهر.
    یادت هست؟ طعم خنده هایت روی نفس های خیابان می نشست و عاشق و معشوقی را ساعتی در خلسه ی هوس فرو می برد. 
    باران که می خورد روی خواب درخت و کبوتری نمی دانست که بادبادک کاغذی چرا فلسفه نمی داند.یا چرا کسی از چترها نپرسید که باران را دوست دارند؟!
    خاطره ها طعم دارند. هر خیابان هم و هر باران... و هر خیابان در باران هم.
    دهان خاطره گس شده است ... خاطره ای در میان رگ های عادت می رود ...

    شب خوش ...

ای لیا . م






  1. همین خوب است
    همین بارانی که نمی بارد
    همین سکوت ماسیده بر شب
    همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
    همین آغوش های بی صاحب
    همین بوسه های بی منت
    و کودکی که نمی فهمد چرا
    و تاب می خورد
    همین خوب است.

    ای لیا . م

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م






  1. زندگــــی درد می کـــــند ،
    و بارانی که نمی داند چرا
    و می بارد.

    ای لیا . م


    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م







  1. امروز حال زندگی خوب است
    کسی در ایستگاه
    منتظر بوسه هایی ست
    که سال پیش روی لبهایی
    جا گذاشته بود.

    ای لیا . م

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م




  1. زندگی 
    دستان کودکی ست که طعم لبهای خدا را دارد ...

    ای لیا . م

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا


گاهی آدمها فقط می خواهند شنیده شوند ، حرف بزنند و گفته شوند.روبروی هم بنشینند و یا روی نیمکت پارکی و کلمات را بریزند در قالب جمله ... بشوند دردی که درمانش شنونده است ... الزامن نباید همه ی ارتباطات در آخر برسند به اتاقی که لامپش خاموش می شود!

آدمی با شنیده شدن هم ارضا می شود ، تبش فروکش می کند و دردش التیام می یابد ... گاهی فقط باید نشست و آدمها را شنید ، همین !

ای لیا




  1. سلام مخاطب خاص

    در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ...
    چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران دریغ نمی کنند ...
    مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارو
    احی سرگردان صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...
    چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ... 
    ایکاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد ، ایکاش در پیاده رو ها آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ایکاش ... 

    و ایکاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم !
    شبت خوش ...

    ای لیا

ای لیا . م





  1. ایکاش 
    زنی بخندد
    و هوا پر شود از طعم احساس ...

    ای لیا . م

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م




  1. سلام مخاطب خاص

    دوست داشتن ساده است . کودکی باید نشسته باشد در قلبت تا بدون هیچ چشمداشتی در اغوش بگیرد احساس بودن ها را. 
    دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
    دوست د
    اشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
    دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های تو که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
    دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
    دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم . 
    دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
    دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
    دوست داشتن ساده است ، بوئیدن نگاه تو ...

    ای لیا . م

ای لیا . م




  1. گاهی یادمان می رود،
    و کمی هم زندگی می کنیم .

    ای لیا . م

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا . م




  1. یادت باشد
    یادم بیاوری
    که این پائیز
    روی برگها
    به یادت باشم !

    ای لیا . م

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا



  1. آغوش باید بوی خالص تَن بدهد ، 
    بوی دوست داشتن ،نه اِسانس !

    ای لیا

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا






  1. گاهی فقط کنار بنشین 
    و بگذار نبض زندگی روی شادی دیگران بتپد .

    ای لیا

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا





  1. مرگ را 
    مترسکی می فهمد ،
    که هیچ کلاغی رویش نمی نشیند.

    ای لیا


    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا


  1. در خواب می آیی
    ولی چه سود بانو!
    که دیگر خواب تعبیری ندارد

    ای لیا

    + وبلاگ نوشته های شخصی ادمین
    http://reihan.persianblog.ir/

ای لیا



  1. و امید که داشتیم
    همیشه
    زیر سایه ی تردید ،
    و شک که می بست پای امید را .

    ای لیا

ای لیا


  1. سلام مخاطب خاص

    این کمتر از یک ساعتی که باران می زد ، همه ی نوشته ها به نوعی به سمت باران بودند ، باران شده بود یک پرستش بی خالق و فقط مخلوق .
    یکی بغضش ترکید و همراه شد با باران و آن دیگری حسرت می خورد که چرا نمی تواند زیر باران خیس شود و ی
    کی دیگر هم دل به دلداه اش داده بود وقتی باران خیسشان می کرد.

    باران حس نا پیدائی ست وقتی روی خاک می خورد و بوی نم و نا در خاک می غلطد و بر می خیزد و می خورد به تک تک دیوارهای شهر و بیدار می کند خفتگان زندان عادت را !
    باران طعم بودن است ، طعم یک راه رفتن بی دغدغه ، بی منت روی آسفالت گُر گرفته ی همین چند ساعت پیش ...باران آهنگی همیشه تازه است روی هارمونی برگ ، روی کشیده شدن شاخه ای روی تنه ی خاطره ها . خیال می دود از کوچه ی بیداری و پر می کند بغض خیابان را و خیس می کند همه ی تکرار را ، همه ی بی هم بودن ِ تنهایی را ...

    باران آغوش تر دوستی ست ، وقتی داری به نبودن فکر می کنی و می بارد و تو را به اندیشه فردا می کشاند .

    و باران که می بارید
    خیابان طعم تو را داشت

    ای لیا

ای لیا




  1. زندگی تب دارد
    هذیان می گوید، 
    می گوید : یکی دارد چشمان خاطره را می بوسد!
    یکی دارد روی طناب تنهایی تاب می خورد!
    یکی دارد دوستی را چال می کند!
    یکی دارد به پهنای دیوار خیال می نویسد : دوستت دارم!
    یکی دارد ...
    می گوید : دوستش دارم!
    زندگی تبش بالاست 
    همین روزهاست که بنویسند : جوان ناکام ، زندگی!

    ای لیا

    طرح : آرش رنجبران