ناتور دشت - جی.دی.سلینجر
اگه یه دختر موقعی که سر قرار میاد خوشگل باشه، چه کسی به دیر کردنش اهمیت میده؟
ناتور دشت - جی.دی.سلینجر


ناتور دشت / جی.دی.سلینجر / محمد نجفی / نشر نیلا / چاپ هشتم 1389 / 207 صفحه / 6000 تومان
" اگه واقعن می خوای قضیه رو بشنوی ، لابد اول چیزی که می خوای بدونی اینه که کجا دنیا اومده م و بچگی گندم چه جوری بوده و پدر مادرم قبل دنیا اومدنم چیکار می کرده ن و از این جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی ؛ ولی من اصلن حال و حوصله ی تعریف کردن این چیزا رو ندارم … تازه اصلن قرار نیست کل سرگذشت نکبتیم یا یه همچه چیزی رو برات تعریف کنم . فقط قصه ی اتفاقات گهی رو واسه ت تعریف می کنم که دور و بر کریسمس پارسال ، قبل از این که حسابی پیرم در آد ، سرم اومد و مجبور شدم بیام این جا بی خیالی طی کنم… "
جی . دی . سلینجر امریکایی ترین داستان امریکایی تاریخ ادبیات امریکا را این جوری شروع می کند و این جوری است که ما با یکی از تخس ترین و در عین حال جالب ترین شخصیت های ادبیات آشنا می شویم، با هولدن کالفیلد 17 ساله ای که در یک آسایشگاه روانی بستری است و می خواهد برای ما داستان زندگی اش را که نه ، بلکه داستان اخراجش از دبیرستان شبانه روزی پنسی ( به خاطر تنبلی و درس نخواندن اش ) و سرگردانی یکی دو روزه اش در نیویورک را که باعث می شود عن اش در بیاید تعریف کند ... هنوز یکی دو صفحه از کتاب را نخوانده ایم که عاشق هولدن کالفیلد ، این نوجوان سرتق دوست داشتنی که با عالم و آدم بنای ناسازگاری دارد می شویم . هولدن اگر در حال فحش دادن و تکه انداختن به اطرافیانش نباشد معمولن دارد این کار را توی دل اش انجام می دهد و همین اش است که ما را به او نزدیک تر می کند چرا که ما در قسمت اعظم داستان ، داریم به خزعبلات فیلسوف مآبانه ی هولدن و آسمان و ریسمان به هم بافتن های عجیب و غریب اش در مورد آدم ها و موقعیت های اطرافش گوش می دهیم ( می خوانیم ! ) و جالب این جاست که در بیشتر مواقع منطق خاص هولدن کالفیلدی اش را حسابی قبول هم می کنیم و از شر و ور هایی که او نثار آدم های اطرافش می کند کلی محظوظ می شویم.
سلینجر که از طرفداران پر و پا قرص ارنست همینگوی بوده و او نیز مانند بسیاری از فن های متعصب همینگوی او را " پاپا " صدا می کرده در نامه ای که در سال 1946 به همینگوی می نویسد زمزمه هایی در مورد خلق شخصیتی به نام هولدن کالفیلد می کند و بالاخره چند سال بعد تر ، در سال 1951 ، قهرمان ، یا شاید هم ضد قهرمان یگانه اش هولدن کالفیلد با انتشار ناتور دشت شهرتی جهانی می یابد .
هولدن کالفیلد به عنوان یک قهرمان امریکایی خالص از نمونه های نادری است که شهرتش را نه به خاطر ستایش فرهنگ امریکایی زمان خود ، بلکه به خاطر لجن مال کردن ارزش های زمان خود است که به دست می آورد دهه ی پنجاه برای امریکایی ها دهه ی محافظه کاری و ثبات اخلاقی و فرهنگی بود ولی هولدن جانوری است صادق که کاری با ثبات اخلاقی و محافظه کاری و این حرف ها ندارد و معمولن هر چه دلش بخواهد بار دور و بری های اش می کند هولدن کالفیلد در شمایل یک نوجوان عاصی بیشتر اوقات پا را از یک نوجوان عاصی صرف ، فراتر می گذارد و به جایگاه یک منتقد اجتماعی نکته سنج و تیزبین نزدیک می شود که با رویکردی سیاه و بدبینانه ارزش های مرسوم امریکای زمان خودش را و آدم های اش را با بد دهنی های معمول و زبان تند و تیزش به نقد می کشد و وقتی شروع به حرف زدن می کند معمولن تعارفی با هیچ بنی بشری ندارد و اتفاقن در طول کتاب یکی دو باری هم سر این اخلاقش حسابی کتک می خورد ، متوجه استعاره ی ظریف سلینجر که هستید ، ولی بعد از کتک خوردن تغییری نمی کند و دوباره به روده درازی ها و بد دهنی های کالفیلدی اش ادامه می دهد . هولدن با روحیه ی شورشی و پوچی ذاتی اش در مدت کوتاهی تبدیل به یکی از بت های نسل خودش شد و چنان محبوبیتی یافت که بر اخلاقیات ، طرز حرف زدن و مرام های نسل خودش تاثیری شگرف گذاشت . معروف است که ناتور دشت سلینجر ، کتاب بالینی هیپی ها و پانک ها بوده و برای نسل های شورشی پس از خود همچون کتابی مقدس دست به دست می شده است . سلینجر پس از ناتور دشت ، کتاب های دیگری را نیز منتشر کرد که آن ها نیز با اقبال عوام و خواص رو به رو شدند ولی هیچ گاه نتوانست شخصیتی به عمق و جذابیت هولدن خلق کند تا جایی که بسیاری ( از جمله من ) معتقدند که سلینجر با ناتور دشت و هولدن عاصی اش است که جاودانه شد و آثار دیگرش در برابر این شاهکار ادبی بزرگ به سیاه مشق هایی می مانند که هیچ جوری نمی شود با ناتور دشت مقایسه شان کرد و این که سلینجر فقط یک کتاب بود و فقط یک کاراکتر ؛ ناتور دشت و هولدن کالفیلد ...

ناتور دشت تا به حال دو بار به زبان فارسی ترجمه شده ، این کتاب برای اولین بار در سال 1345 توسط احمد کریمی و سپس در سال 1377 توسط محمد نجفی به فارسی ترجمه شده و با یک مقایسه ی لحظه ای می شود با اطمینان رای به بهتر بودن ترجمه ی محمد نجفی داد چرا که نجفی موفق شده چنان ترجمه ی روانی از ناتور دشت و نثر محاوره ای خاص اش به فارسی ارائه دهد که حتی برای لحظه ای نمی شود از کتاب چشم برداشت و راست اش را اگر بخواهید این کتاب با ترجمه ی فوق العاده ی محمد نجفی می تواند نقش به سزایی در غنی تر شدن واژگان فحش های تان داشته باشد ترجمه ی بسیار بسیار عالی نجفی یک طرف و تخصص اش در در آوردن زبان خاص هولدن که ترکیبی است از فحش های قصار و دریایی از شر و ور یک طرف ... محمد نجفی به بهترین شکل ممکن توانسته یک هولدن کالفیلد امریکایی الاصل را به شخصیتی قابل درک و ملموس برای ما فارسی زبانان تبدیل کند که در نوع خودش موفقیت بزرگی است . دوست دارم در مورد خوب بودن ترجمه ی نجفی تا بدان حد جلو بروم که بگویم این کتاب در بین لیست 10 تایی من از بهترین ترجمه های ممکن به زبان فارسی جایگاهش بین 5 تای اول است .
قسمت های زیبایی از کتاب :
" همه ش مجسم می کنم چن تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن . هزار هزار بچه ی کوچیک ؛ و هیشکی هم اون جا نیس ، منظورم آدم بزرگه ، غیر من . منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایساده م و باید هر کسی رو که می آد طرف پرتگاه بگیرم – یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش . تمام روز کارم همینه . ناتور دشتم . می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم ، با این که می دونم مضحکه . "
" من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده. افتضاحه. حتا وقتا دارم می رم سر کوچه مجله بخرم، اگه کسی ازم بپرسه کجا داری می ری نذر دارم که بگم دارم می رم اپرا.وحشتناکه. "
" من و افسره به هم گفتیم که از ملاقات هم خوش وقت شدیم. این حالمو به هم می زنه. همیشه دارم به یکی می گم "از ملاقاتت خوشحال شدم" در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوشحال نشده م. گرچه، فکر می کنم اگه آدم می خواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه. "
" راستش هیچ تحمل کشیش جماعتو ندارم.مخصوصن اونایی رو که می اومدن تو مدرسه ها و با اون لحن مقدس خطابه می خوندن. خدایا، چقدر از اون لحن بدم می آد. نمی فهمم چرا نمی تونن با لحن معمولی حرف بزنن. موقع حرف زدن خیلی حقه باز به نظر می اومدن. "
" هفته پیش یکی بارونی پشم شتریمو با دستکشای پوست خزم که تو جیب بارونیه بود کف رفته بود.پنسی دزد بارونه. بیشتر این بچه ها مال خونواده های پولدارن ولی بازم مدرسه پر دزده. هر چه مدرسه گرون تر، دزداش بیشتر. "
" اکثر دخترا وقتی دست شونو می گیری، دست شون تو دستت پژمرده می شه یا فکر می کنن باید همه ش دست شونو تکون بدن، انگار می ترسن کسل بشی."
" من دوس دارم جایی باشم که بشه اقلکم گهگاه چن تایی دختر دید ، حتا اگه دارن دست شونو می خارونن یا دماغ شونو می گیرن یا کرکر می خندن یا همچی چیزی ."
" قبلن از رو خریت خیال می کردم خیلی باهوشه . واسه این که خیلی چیزا از سینما و نمایش و ادبیات و اینا می دونست . اگه کسی از این چیزا سر در بیاره ، خیلی طول می کشه آدم بفهمه طرف مشنگه یا سرش به تنش می ارزه . در مورد سلی ، برا من ، سال ها طول کشید تا بفهمم . فکر می کنم اگه اون همه باهاش نمی رفتم تو رختخواب ، زودتر می فهمیدم . مشکلم اینه که هر وقت با کسی می رم تو رختخواب فکر می کنم طرف باهوشم هست . اصلن ربطی نداره ولی من همیشه این جوری فکر می کنم . "
" سینمای کوفتی پدر آدمو در می آره ، شوخی نمی کنم . "
" یکی از اشکالای این روشنفکرا و آدمای باهوش اینه که دربارهی چیزی حرف نمیزنن مگه این که مهارِ قضیه دست خودشون باشه. همیشه میخوان وقتی خودشون خفه شدن تو هم خفه شی و وقتی خودشون میرن تو اتاقشون تو هم بری."
" به هر حال خوشحالم که بمب اتم اختراع شد. اگه یه جنگ دیگه شروع بشه میرم می شینم سر بمب. به خدا قسم برا این کار داوطلبم میشم."
" فقط بابت اینکه یکی مُرده از دوس داشتنش دس نمی کشیم که. مخصوصا وقتی از همه ی اونایی که زنده ن هزار بارم بهتره."
" امیوارم اگه واقعن مردم، یه نفر پیدا شه که عقل تو کله ش باشه و پرتم کنه تو رودخونه، یا نمی دونم، هر کاری بکنه غیر گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مردم بیان و یکشنبه ها گل بزارن رو شکمم و این مزخرفات. وقتی مردی گل می خوای چیکار؟ "
" مشخصه ی یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی، با شرافت بمیرد; و مشخصه یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی، با تواضع زندگی کند."
" هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو. اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه. "
" ژانین ، همه ش تو میکروفون زمزمه می کرد " حالا می خوایم شماقو ببقیم به فقانسه ی مامانی ، قصه ی دختق فقانسوی کوچیکی که میاد یو یه شهق بزقی مث نیویوقک و عاشق یه پسق کوچیکی می شه که اهل بقوکلینه . امیدواقیم خوش تون بیاد . " بعد زمزمه و ناز و ادا و اطوار ، یه آهنگ مزخرف نصفی انگلیسی نصفی فرانسوی می خوند و همه ی مشنگای تو تالار کف می کردن .
این اوج طنازی مترجم با ذوق کتاب بود به نظرم ... چه قدر بامزه فرانسوی رو توی ترجمه اش پیاده کرده بود این آقای نجفی عزیز .
برگه مو همچین دستش گرفته بود انگار گُه دستش گرفته. گفت «از چهارم نوامبر تا دوم دسامبر، "مصریان" رو خوندیم. جزو سوالات انتخابی هم تو مصریان رو انتخاب کردی. دوس داری ببینی چی نوشتی؟»
گفتم«نه آقا. همچین دلمون نمی خواد.»
با این حال شروع کرد به خوندن. وقتی یه معلم می خواد کاری رو بکنه هیچ چی جلودارش نیست. کارشو می کنه.
" مسئله اینه که خیلی سخته با کسی هم اتاقی باشی که چمدوناش به خوبیِ مال تو نیست، حتا چمدونای تو خیلی بهتر از مال اونه. آدم فکر می کنه اگه طرف باهوش باشه اهمیتی نمی ده چمدونای کی بهتره، ولی راستش اینه که اهمیت می ده. به خاطر همینه که حاضر بودم با حرومزاده ای مث استرادلیتر هم اتاق بشم. اقلا چمدوناش به خوبی مال من بود. "
" مشکلم اینه، کسی رو که دوسش ندارم میلی هم بهش ندارم. منظورم میل جانانه ی حسابیه. باید حتماً دوسش داشته باشم، وگرنه میلمو بهش از دس می دم. این حسابی ریده به زندگی خصوصیم. زندگی خصوصیم خیلی مزخرفه."
" اگه دختری که با آدم قرار داره خیلی خوشگل و مامانی باشه کی اهمیت می ده که دیر می آد یا زود ؟ هیشکی . "
" حتی دخترام وقتی یکی می خواد خیلی لجن نباشه، کمکش نمی کنن."
" مطمئن نیستم اسم آهنگی رو که موقع رسیدنم داشت می زد یادم باشه ولی هرچی بود طرف رید بهش. تمام مدت داشت به آهنگش قِروقَمیش احمقانه و نمایشی می داد و ادا اطوارایی درمی آورد که حالِ آدمو می گرفت. صدای جمعیتو -وقتی آهنگشو تموم کرد- می شنیدی بالا می آوردی. همه شون دیوونه شدن. همه شون دقیقن همون مَشنگایی ان که تو سینما به چیزایی که اصلن خنده دار نیست هِرهِر می خندن. به خدا قسم، اگه نوازنده ی پیانو بودم یا هنرپیشه ی سینما و این مشنگا فکر می کردن من خیلی محشرم حالم به هم می خورد.حتّا دلم نمی خواست برام دست بزنن. مردم همیشه واسه چیزا و آدمای عوضی دست می زنن."
" چیز دیگه ای که تحصیلات به آدم می ده, البته اگه آدم به اندازه کافی تحصیل کنه, اینه که اندازه ی ذهن آدمو نشون می ده. نشون می ده تا چه حدی کارایی داره و تا چه حدی نه. بعد یه مدت آدم دستش می آد که ذهنش چه جور فکرایی رو می تونه در بر بگیره. این یه جورایی خیلی خوبه چون به آدم کمک می کنه فرصتای بزرگی رو برای افکاری که به آدم نمی آد و در حد آدم نیس , تلف نکنه. آدم یاد می گیره ذهنشو اندازه بگیره و لباس ذهنشو به اندازه بدوزه. "
" استرادلِیتِر گفت«هِی. می خوای یه لطف بزرگی در حقم بکنی؟»
گفتم«چی؟» ولی نه با میل و رغبت. همیشه از یکی می خواست در حقش لطفِ بزرگی بکنه. این خوش تیپا، یا اونایی که خیال می کنن چه گُهی ان همیشه از آدم می خوان در حق شون لطفِ بزرگی بکنه. فقط چون خودشون کشته مُرده ی خودشونن فکر می کنن بقیه م کشته مُرده ی اونان. یه جورایی خنده داره."
" مردم هیچ وقت متوجه هیچ چی نیستن. "




مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگینامهی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل دربارهی «سلینجر» سئوال کرد. اینکه از چه فروشگاههایی خرید میکند و از چه مسیری میگذرد و در نهایت آنقدر پرس و جو کرد تا به در خانهی «سلینجر» رسید اما نویسندهی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصلهاش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامهنگاری داشت به این راحتیها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاقهایی رخ داد که شرح مبسوطش در مقدمهی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» آمده است.
اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق میکرد. آن کسی که در خانهی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبهای نبود. «سلینجر» به خوبی او را میشناخت. یعنی واقعیت این است که بیستوپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانهی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگیاش با «سلینجر» به انزوای خودخواستهی او احترام گذاشت و حرفی دربارهاش نزد تا آنکه کمکم وسوسه شد و دربارهی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه میشود دیگر.
این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبیاش هم را هم مدیون زندگی کوتاهاش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب مینوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعهای از نوشتههایش را برای «مجلهی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقالهاش را تحت عنوان «دختر هجدهسالهای که به زندگی گذشتهاش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامهها و رسانههای زیادی در آمریکا به نوشتهی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همهی این سر و صداها «جی.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانهای برحذر داشت.
«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و همخانهی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه میخواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواستهای رضایت نمیداد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سالها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمانهای زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوستداشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.
کتاب «جویس مینارد» دربارهی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلیها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بیشرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشتههای شخصی در سایت اینترنتیاش مینویسد: «من واقعا تعجب میکنم! چرا آدمها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگیاش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشقاش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان میدهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمیشود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهنتان را میبستید و چیزی نمیگفتید؟»
اما «جویس مینارد» تنها یکی از زنهای زندگی «جی.دی. سلینجر» است. حتی بعضی از منتفدان ادبی حدس میزنند که این همه انزوا طلبی و گوشهنشینی «سلینجر» به خاطر همین زنهای زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زنها و البته دخترهای جوان نیز در داستانهای سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که میشناختم» [نغمهی غمگین ترجمهی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمهی غمگین ترجمهی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمهی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمهی امید نیکفرجام] نمونههایی از اینهاست.
«جی.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامهنویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره مینویسد: «گفته میشود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه مینوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ سالهی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» مینویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسماش را جلوی من نیاورید.»
شکست عشقی «سلینجر» در بیست و دو سالگی و عشقاش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربهی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» دربارهی این رابطه میگوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیرهکنندهای داشت. نمیشد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از اینکه دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را میدیدند.»
با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حملههای عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسویای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی مشترکاشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت ماههی مشترکاشان خاتمه داد. سالها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامهای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره میگوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آنکه آن را باز کند و بخواند، پارهاش کرد. پدرم اگر ارتباطاش را با کسی تمام کند، واقعا تمام میکند و بازگشتی در میان نیست.»
وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانیای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده سالهی شادابی بود و کمکم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانوادهی «گلس» داستانهای «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعهی «فرنی و زویی» [ترجمهی امید نیکفرجام] نیز ازش نامبرده میشود در میان کتابهایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سالهای ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زنهای زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقهمند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا میکردند.
«سلینجر» اما روز به روز منزویتر میشد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانهاش فاصله داشت، اوقات خود را میگذراند و گاهی دو هفته آنجا میماند و به خانه برنمیگشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم میکرد و بقیه اوقاتش را فقط مینوشت. «کلر» در همین باره میگوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجلهی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر دربارهی «مینارد» میگوید: «جویس لولیتای همهی لولیتاهای جهان بود.»
پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامهی «آقای مرلین» را میدید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوشاش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره میگوید:«برنامهی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت میکردم اما یک روز نامهای از جی.دی. سلینجر به دستام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آنکه به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید میکردیم و سینما میرفتیم. در آخرین سالهای دههی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آنها به مقالهای بر میگردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتشسوزی خانهی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانهی آنها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگیاش جلوی در خانهی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.
منبع :
ناتور دشت - جروم دی سالینجر (J. D. Salinger)
