بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

 

من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم .
باور کن .
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی .



بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

 

 

فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی

 

- تو انتظار نداری شاه سابق برگردد ؟

- مگر مغز خر خورده ام . اگر می خواستند برش گردانند اصلا چرا می بردندش ؟ ورق بر می گردد اما شاه بر نمی گردد . 

- چرا ورق بر می گردد ؟

- مگر شده که بر نگردد ؟ تاریخ یعنی برگشتن ورق و باز هم برگشتن ورق . این حرف را یک جوان که ازش بازجویی می کردم به من گفت . حافظه ی بدی ندارم . نمی دانم چرا توی مدرسه ، آن مزخرفات را نمی توانستم یاد بگیرم . 

- به نظر تو کی ورق بر می گردد و چطور بر می گردد ؟

- نمی دانم . شاید وقتی که مسلمان های حاکم بیش از حد مردم را زیر منگنه بگذارند و نقش همان معلم شرعیات مرا بازی کنند .

 

فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی

 

 

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

 

 

نامه بیست و سوم

زندگی بدون روزهای بد نمیشود,بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.اما روزهای بد,همچون برگهای پاییزی ,باور کن که شتابان فرومیریزند,و در زیر پاهای تو,اگر بخواهی, استخوان میشکنند,و درخت استوار و مقاوم برجای میماند.
عزیز من,برگهای پاییزی بی شک,به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت,سهمی از یاد نرفتنی دارند...


چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

 

یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی



  1. جام بلور، تنها يک بار می شکند. می توان شکسته اش را،تکه هايش را نگه داشت، اما یاد، انسان را بیمار می کند...

    یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی

آرش در قلمرو تردید-نادر ابراهیمی



  1. اخلاقی که بر تهدید استوار باشد ، پوزخند بر اخلاق است . سراسر تزویز!
  2. آرش در قلمرو تردید-نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست میداشتم - نادر ابراهیمی



  1. هلیای من !
    به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش
    من خوب آگاهم که زندگی یک سر ، صفحه ی بازیست 
    من خوب میدانم
    اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است 
    مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان 
    به همه سوی خود بنگر و بازمیگویم که مگذارزمان ، پشیمانی بیافریند 
    به زندگی بیندیش با میدان گاهی پهناور و نامحدود 
    به زندگی بیندیش که میخواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند 
    به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد 
    و به روزهائی که هزار نفرین ، حتی لحظه ای را بر نمیگرداند
    تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را میتوانی دید
    و دیدگان تو به تو امان میدهند که راه ها را تا اعماقشان بپائی
    در آن لحظه ای که تو یک « آری » را با تمام زندگی تعویض میکنی ،
    در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و میگذاری دیگران به جای تو بیندیشند ،
    در آن لحظه هائی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس می کنی ، 
    در آن لحظه ای که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که آنسوی آن اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست ، 
    در تمام لحظه هائی که تو میدانی ، می شناسی و خواهی شناخت ، 
    به یاد داشته باش 
  2. بار دیگر شهری که دوست میداشتم - نادر ابراهیمی

ابن مشغله - نادر ابراهیمی







  1. من هر جا بمانم مثل اب راکد میگندم
    باید مسافربود وهمیشه درراه بود 
    هیچ شهری اخرین شهر نیست وهیچ چشمه ای اخرین چشمه نیست 
    من مرد راه وسفرم ولگرد وکوله بار بردوش

    ابن مشغله - نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می داشتم




  1. هلیا!
    احساس رقابت، احساس حقارت است.
    بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.
    من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر می‌دارم.
    رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.
    بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود.
    تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
    من این را بارها تکرار کردم هلیا!

    نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می داشتم

فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی


- تو انتظار نداری شاه سابق برگردد ؟
- مگر مغز خر خورده ام . اگر می خواستند برش گردانند اصلا چرا می بردندش ؟ ورق بر می گردد اما شاه بر نمی گردد . 
- چرا ورق بر می گردد ؟
- مگر شده که بر نگردد ؟ تاریخ یعنی برگشتن ورق و باز هم برگشتن ورق . این حرف را یک جوان که ازش بازجویی می کردم به من گفت . حافظه ی بدی ندارم . نمی دانم چرا توی مدرسه ، آن مزخرفات را نمی توانستم یاد بگیرم . 
- به نظر تو کی ورق بر می گردد و چطور بر می گردد ؟
- نمی دانم . شاید وقتی که مسلمان های حاکم بیش از حد مردم را زیر منگنه بگذارند و نقش همان معلم شرعیات مرا بازی کنند .

فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی






  1. من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم .
    باور کن .
    من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی .

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی / زندگی آدمی

 در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. 

پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...

گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.

با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوستدوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.......

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند.

(نادر ابراهیمی)

فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی






  1. این اوج مصیبت انسان عصر ماست : له کردن آنهایی که نمی فهمیم شان ، فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.

    فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی






  1. تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است. 
    تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است. 
    سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی






  1. ما در روزگاری هستیم هلیا، که بسیاری چیزها را می‌توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد.

    بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی

يك عاشقانه ي آرام - نادر ابراهيمي





  1. مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
    مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود!
    عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن.

    يك عاشقانه ي آرام - نادر ابراهيمي

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی





  1. در پایدارترین شادی ها نیز غمی نهفته است و در پاک ترین اعمال ، قطره ای از ناپاکی .

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

يك عاشقانه ي آرام - نادر ابراهيمي




  1. مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
    مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
    عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن.

    يك عاشقانه ي آرام - نادر ابراهيمي

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی




  1. تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است . سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی






  1. ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق وابستگی‌ست. انحلالِ کاملِ فردیت است در جمع. عشق، مجموعِ تخیلاتِ یک بیمار نیست.

    بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی


آتش بدون دود / جلد هفتم - نادر ابراهیمی





  1. برای خانه سوخته، باز، شاید بشود خانه یی بنا کرد.
    دل سوخته را بگو چه کنیم؟

    آتش بدون دود / جلد هفتم - نادر ابراهیمی

نامه منتشر نشده ابراهيم گلستان به نادر ابراهيمي


هوش را به كار نبردن گناه كبيره است



 

شنبه 21 دسامبر 1991

نادر ابراهيمي گرامي

احمدرضا كه آمد نامه ترا براي من آورد، چيزي كه پيش بيني آن از خيال نگذشته بود، تا آن روز. ازآن روز زيرو رو ميكردم آيا بايد يك چند كلمه پاسخي بنويسم، كه اگربنويسم بايد ازفقط براي سپاس ازمحبتت باشد، يا پاسخ به خواهشت يا واكنش به حرفهاي توي آن نامه. درهرحال باز از خيال هرگز نميگذشت كه من بنشينم، يك روز، و نامه‌اي براي تو بنويسم. حالا چيزهائي كه هرگزازخيال نگذشته بوده‌اند در هر زمينه اتفاق ميافتد. پايان دوره هزاره است و حادثات زيرورو كننده پيش ميآيند. اين هم يكيش. چه بايد كرد؟

نامه توبا، اولا، خطاب حضرت وخان به من شروع ميشود كه يك اداي قديميپسندي است و من هرگز به آنها نه براي خودم و نه براي هيچ كس ديگر موافق نبوده‌ام وهرگز آنهارا به كار نبرده‌ام و ازآنها مبرا و مصفا هستم، و ثانيا با يك شعرپرازحسرت ازگذشته شروع ميشود كه ميگوئي «ياد باد آن روزگاران ياد باد / گرچه غيراز درد سوغاتي نداشت.» كه اين پرسش را پيش ميآورد كه اگرجز درد سوغاتي ازآن روزگار نگرفته‌اي چرا حسرت آن را داري؟ و بهر حال چرا حسرت گذشته را داري، و بهرحال درد سوغاتي كدام است و كجاست؟

آن وقت شروع ميكني به گفتن اينكه نميتواني بفهمي و حس كني – و "هرگز هم نخواهم توانست" – كه چگونه ممكن است درآنجا كه ميهن فرهنگي، عاطفي و تاريخي انسان نيست، به انسان خوش بگذرد. دشواري سر نفهميدن است البته، و نفهميدن، يا دستكم معين نكردن اينكه ميهن فرهنگي وعاطفي و تاريخي انسان كجاست و چگونه خوشي به انسان دست ميدهد بيرون از اين مدارها. اين نكته‌ها را بنشين يا بنشينيم و بسنجيم و ببينيم لولهنگ اين نكته‌ها چقدر آب ميگيرد. از خوشي شروع كنيم.

پرتغال خوردن، بيماري را شفا دادنِ، [...]، به صفاي ذهن و با صفاي ذهن نماز خواندن، [...]، خوابيدن، خواب ديدن، دويدن به قصد ورزيدن و بهتر نفس كشيدن، حافظ و سعدي و رومي و شكسپير را خواندن، بهار "بوتيچلي" و "عذراي صخره" لئوناردو و"تعميد" دلا فرانچسكا و" تازيانه خوران" دلافرانچسكا را و رامبراندت‌ها وسلطان محمدها و رضا عباسي‌ها و دوهررها و كاراواجوها و سزان‌ها و ماتيس‌ها و پيكاسوها را ديدن، جان فوردها و ويسكونتي‌ها و رنوارهاي اصلي را تماشا كردن، و صداي ضبط شده جيلي، قمر، پاوارتي، عبدالعلي وزيري، كالاس، كابايه را شنيدن و مبهوت و بيصدا و پاك و خلص و خالص شدن درپيش كارهاي موتسارت و باخ و بتهوون، ديدن غروب و برف و آسمان و طلوع و شكوفه و درياي آبي مرجاني – و هي بگويم وبنويسم هرچند شايد كه فكر كني دارم برايت معلومات پشت هم قطار ميكنم، تمامي اينها كجايشان به يك مكان براي درك خوشي بستگي دارند؟

وقتي كه جدول ضربي به كار ميبري، يا اصول هندسه‌اي كه اقليدس ساخت، يا نجوم بابلي‌ها را يا فيزيك نيوتن و بعد اينشتين را، طب بقراطي و كشف گردش خون بيش از دو تا هزاره بعد از او، پاستور را، جيمزوات را اينها را كه فرهنگ‌اند ميخواني يا ورق ميزني آيا جزئي ازفرهنگ "خويش" ميداني؟ بختيشوع ازيوناني وسرياني به يك زبان كه زبان قادرفرهنگي بود ترجمه ميكرد آيا او را كه آسوري يا كلداني بود، يا آن زبان‌هاي اصلي را يا آن زبان كه اينها به آن ترجمه ميشد، اينها را جزئي از فرهنگ خويش ميداني؟ بختيشوع را ايراني بخوان كه مختاري. اما بود؟



تاريخ تو كدامش هست؟ آنهائي را كه هرودت و گزنفون برايت به يادگار گذاشتند تا بيست و چند قرن بعد كه حسن پيرنيائي بيايد و آنها را برايت به ترجمه درآورد يا آنهائي كه دبيران ساساني به جعل نوشتند و بعد‌ها حكيم ابوالقاسم فردوسي كه من نميدانم اين حكيمي وحكمت در كجايش بود آنها را به نظم درآورده است؟ از دويستسال بعد ازتاريخ جعلي و بي‌كوچكترين سند ازتولد مشكوك "حضرت عيسي" تا هفتادسال پيش ازهمين امروزاين اجداد پرافتخارحضرتعالي را هيچيك ازافراد ميهن مقدس ما نشناخت، ونام يا نشاني از آنان برزبان نميآورد. و من نميدانم پيش از به روي كارآمدن اردشير ساساني، و حذف كاركرد پنج قرني اشكانيان آيا آن دوران "پرشكوه طلائي" را در قلمرو پارتي‌ها كسي به جاي ميآورد يا نميآورد. از آن اثر يا اطلاع نداريم، يا من نميدانم. يا اشكانيان چگونه كورش و دارا را به ياد ميآوردند، اگر ميآوردند. هيچ اطلاعي از اين امور در اختيار حضرتعالي نيست، با كمال تاسف.

حالا بگو كه فردوسي تاريخ و همچنان زبان برايت به مرده ريگ گذاشته است، مختاري. اما اين چه جور تاريخ است يا حتي چه جور اسطوره است؟ اسطوره‌اي كه جهان پهلوان آيت مردانگيش سر نوجوان بيگناه كلاه ميگذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد مينشيند به گريه سردادن. يا كاوه‌اش تحمل كرد بيش از بيست فرزندش را خوراك ماربسازند، و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست وچندمين فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصه‌هاي كودكانه فقط مغزهاي كودكانه راضي‌اند. بدتر، از قصه‌هاي كودكانه مغزها كودكانه ميمانند. كه مانده است و ميبينيم.

 

تازه، اين "ما" كيست؟ آيا "بني طرف" و "شادلو"، "هزاره"، "شاهسون"، "ممسني"،"كهگيلويهاي"، "تالشي"، كوهستاننشين دامن البرز، گيلك، لر، چهارلنگه، شيباني و قشقائي، و هي بشمار... اين‌ها تمام از يك نژاد و يك خوناند؟ اصلا نژاد و خون در جائي كه چهارراه رفت و آمد هرايل و ايلغار بوده است مطرح يا قابل قبولاند؟ حالا بگذر از اين كه تجربه‌هاي دقيق علمي اين ادعاها را ميتكاند و ميپاشاند، يك نگاه بينداز به شكل و قد و قواره و رنگ و زبان ولهجه و آداب وخورد و خوراك و لباس مردمي كه دراين بازماندۀ خاكي كه ازشكست‌هاي فتحعليشاهي به اسم ايران ماند زندگي دارند، اين "ما"، حالابگو كه نه از روي قصد لذت گرفتن از حوادث بيرون از حدود عادي و امثال جيمزباند يا حسين كرد ودارتانيان، از اين "سوپرمن"‌هاي امروزي تا گردان ميز گرد آرتورشاه، و گيو و توس و اشكبوس و رستم و اسفنديار، نه، به حسب "مليت"، به حسب "همخوني" چه جور آن كس كه دركرانه درياي فارس بر رسم زنگبار "زار" ميگيرد، يا دركردستان پاي برهنه روي آتش خلواره ميگذارد و آرام ازآن گذر ميكند، يا در بلوچستان فعلا فراري بي‌پاسپورت را ميرساند به پاكستان و ازآن جاهروئين قاچاق ميآورد براي "هم ميهن" در "سرزمين اجدادي" اينها چگونه رستم را به صورت اجداد "ملي" خود بايد بستايند درمشاركت به آنكه فرارش داد يا هروئين برايش آورد، يا در پيچ گردنه لختش كرد؟ و يا تو حق ميدهي به يك چنين ستودن همخوني و "اصالت ملي" و"وحدت قومي" بي‌آنكه شيشكي براي خودت ول دهي؟ آيا نميخواهي يكبارهم از ابزاري كه ترا ازديگر آفريده‌ها ممتاز ميسازد - يا ميگوئي كه ميسازد -استفاده‌اي ببري تابه نيروي آن بينديشي كه اين قاطيغورياس‌هاي ارثي كه مثل لهجه‌هاي محلي درتو رشد كرده‌اند تا چه اندازه ارزشي دارند. بيش از دوازده قرن دراين زبان فارسي–دري كه درواقع تنها پايه‌اي براي خاص كردن اين فرهنگ است اسمي ورسمي از "وطن"، "ميهن" وحتي "ايران" برايت نيست، و هيچ شاعر و گوينده‌اي ازآن به صورت يك قطعه خاك مشخص مركب از زادگاه‌هاي گوناگون شاعران گوناگون كه گوينده دراين زبان هستند به هيچ وجه ذكر و نشانه‌اي نداده است، جز همين حكيم فردوسي، آن هم براي دوره گذشته اسطوري آن هم بي‌جا دادن بلوچستان، خوزستان، كردستان، محال خمسه و غيره درآن. آن هم درقبال آنچه سعدي و رومي و حافظ و خيام گفته‌اند – كه جمله ناقض اين برداشت، ناقض اين فكراند. اجداد تو در اين هزار و سيصد سال – يا بگير دويست – "ميهن" نداشتند؟ تا وقتي كه از شكست احمقانه قاجاري اين چهارگوش گربهشكل شد ايران. و اقتضاي اقتصادي، و دراين ميانه آمدن تلگراف و راه وحمل و نقل موتورداراين تكه‌هاي بازمانده را به هم چسباند، و باز از اقتضاي يك چنين چسبي ميهن، آن هم همپالكي با خدا و شاه، كه البته شاه رضاشاه مقصود اصل كاري بود، پيدا شد؟ آن وقت مرحوم كسروي شروع كرد به دشنام بر ضد سعدي و رومي، و گوينده افسانه‌هاي "اساطيري" شد پرچمدار "ميهن" موجود و "خاك" و "خون" و "افتخارهاي باستاني".

 

اماميهن يك قطعه خاك نيست. خاك هرجاهست. ميهن آن ميهني كه لايق دلبستگي باشد تركيب ميشود از فضاي فكري يك دسته آدم شايسته. شايستگي هم از فهم ميآيد نه از اطاعت بي‌گفت‌وگوي هردستور، حتي اگر دستور از روي فهم و دقت و انصاف هم باشد. حيف است آنچه "عاطفه"‌اش نام ميدهي فدائي و قرباني خيال غلط باشد. يك جا ميگوئيم ماهمه ايراني فلان و فلان هستيم، اما به هركسي كه دراين قطعه خاك، كه گفتم، با آن زبان كه از بچگي فقط با آن نفس كشيده، زر زده، انديشيده، خنديده، گريه كرده – با آن زبان سخن بگويد كه اين طبيعي و درحد قدرت او هست، و اين زبان "تركي" هست، [...]اما همان زبان را "لهجه" ميخوانيم. "ميگوئيم لهجه محلي آذري". امااين لهجه محلي درفارس هم هست. و بعد با كمال پرروئي ميخواهي همچنان با تو يكي باشد. بعد هم قيقاج ميزني، و نادرشاه را كه ترك بوده و حوصله مهملات ترا هم نداشت ميستائي چون رفت هند غارت كرد، ميستائي هرچند بر حسب آن سنت او را نبايد داراي هوش و فكر بداني. بهترين اشعار رزمي وبزمي را برايت مردي از گنجه آورده است. حالا بگو كه اين زبان تركي چندصدسالي بعد از اورسيد به گنجه يا تبريز. [...] دستوردار ازاين نارو. دست ورداريم ازاين فريب به خود دادن. تقسيمبندي جغرافيائي، زباني، خوني، نژادي را بريز دور. عرب هم ترا "عجم" خوانده است. يعني گنگ. ما گنگيم، پرحرفترين مردمها؟ گنگ چون وقتي كه زيرپرچم اسلام با حرف برادري و يكساني اما با حرص غارت و تاراج، يك ضربه آمد نظام ورشكسته ساساني را فرو پاشيد، عينا مانند همين اتفاق همين چند سال پيش، ازهرحيث زبانت را نميفهميد و تو هم زبانش را نميفهميدي، البته. اما آيا تو گنگ و بي‌زبان بودي، و هنوز هم هستي؟ صدام هم كه ترا رسما امروز با پشه و مگس دريك رديف ميداند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از اين حيث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزديك خود را نديدن و نزديك خود نديدنِِ اين‌ها اما انتساب اين صفات به همسايه، بي‌لطفيست. انتخاب اين كه چه كس قوم و خويش توست نيز با بي‌لطفي زياد اتفاق ميافتد. عينا مانند بذل محبت به هركسي كه فكر ميكني با توهمراه است. تعريف‌ها وتحسين‌ها، بزرگداشت‌ها و كرنش‌ها وقتي كه يك نتيجه از اندازهگيري عيني نيست، وقتي كه روي پيشداوريها هست در حد هيچ هم نميارزد. خطرناك هم هست. اگر طلا بيفتد درچاه مستراح همچنان طلاي بي‌زنگ است [...] ازقاب و حلقه طلا سنده چيز ديگري نميتواند شد. جنس از زور قاب هرگز عوض نخواهد شد. لابد اين زبان كه من به كار بردم از ادب دور است دراين حساب‌هاي ظاهرساز [...]. راستي و راست ازاين ادب دور است. انسان به اين ادب احتياج ندارد. آدم يعني صريح، ساده، راست، بي‌پرده، پاك، روشن، وجستجوكننده درستي و پاكي. رنج درست و رنج درستي را درست فهميدن شرط اساسي رفع شكنجه و درد پليدي است، چيزي كه از زيور به خود بستن به دست نميآيد، چيزي كه از تخيل بي‌سنجش به دست نميآيد، چيزي كه ازادعا به دست نميآيد. اين جور ادعا و خطاهاي توخالي تنها پناهگاه بي‌پاهاست، يك جورعصا و سنگر"مظلومي" و بي‌زوري است.

بگذار برگردم به اين درازگوئي درباره "ملت". اين "ملت بازي" منحصر به ما‌ها نيست چون ضعف آدم‌ها منحصر به خون و نژاد وازاين چيزها نيست. يك امربيشتر فرهنگي است و اكتسابي ازآب و هواي انساني، از اقليم انساني. افغان‌ها ترا قبول ندارند ميگويند اين زبان تو ازآنهاست، و غزنه بود كه قدرت به اين زبان "دري" داد. همسايه‌هاي آن وري، عربها، هم، اما عرب هم خودش حرفي ست، ها. درسراسر دنيا زباني كمتر به اين قرابت و هم ريشه بودن عربي با عبري سراغ نميتواني كرد. وقتي عمر به فلسطين رفت يك عده را مسلمان كرد. اين‌ها شدند عرب، مابقي يهودي ماند. ازآن طرف بربرهاي شمال آفريقا، كارتاژيها كه همان قرطاجنه‌اي باشند، قبطي، سوداني، فينيقي، تمام به زبان عرب درآمدند چون اقتضاي دين و حكومت، كه واحد بود، اينچنين ميشد. حالا اين‌ها تمام ميگويند ماعرب هستيم. اما يهودي يهود ماند، نه فلسطيني. [...] مسيحي لبناني خدا را "الله" ميگويد چون در زبان او لغت براي خدا همين الله است. [...] پس اين اختلاف ربطي ندارد به مذهب و آئين. اما ما كه خود را مسلمان ميدانيم با فلسطين عرب موافقيم و با يهودي نه، درحاليكه از لحاظ مذهبي كه به آن غرهايم ما با يهود نزديكيم و از عيسوي واقعا به كلي دور، چون عيساي عيسوي با عيساي قرآني اصلا نميخواند. عيساي عيسوي فرزند و " گوشتمندي" خداست كه اين بيگمان شرك است. هفدهبار درهرروز درنماز بايد خواند "بگوئيد كه خدا يكتاست... زائيده نشد و نزائيد... " اما هرچه را كه قانون موسوي است پذيرفتهايم، (ومن به حد كوچك حساس خود وقتي ميرسم به جائي كه ميگويد "پس كفشت را درآر كه در دشت پاك طوي هستي" ازاين زيبائي صريح تر، و ازاين جلال در مقابله جنبانندهتر، سادهتر نمي‌بينم، درهيچ چيز.) حالا اينها را كنار بگذار و نگاهي بكن به يهودي، كه همين بامبول را به جور ديگري درآورده ست ميگويد اين ارض موعود است و هديه خداست به قومي كه برگزيده او هست. حالا چرا خدا يك قوم را انتخاب بفرمايد – اين در استدلالشان نميآيد، از حد استدلال بيرون است.

از سوي ديگر ميبيني "مراكشي - مغربي - بربر"، "كارتاژي - تونسي"، "قبطي - يوناني - مصري"، "ايلامي- كلداني- آسوري"، "دروز- كرد- فينيقي" تمامشان از بيخ عرب گشته‌اند با رنگ و قامت هرچه قاطي و درهم. و بازباني كه نحوش را سيبويه ساخت، مردي كه گورش همسايه است باخانه‌اي كه درآن من تشريف آورده‌ام به اين دنيا، و اولين يادهايم ازآن جاهست، در محله سنگ سياه درشيراز. [...] اين اقوامي كه من شمردم اگر بايد به ضرب زبان عرب، عرب باشند، امروزه هندي‌ها، استراليائي‌ها و نيوزيلندي‌ها، و كليه كسان از هرطرف رسيده به آمريكا را بايد "انگليسي" خواند؟ يا از سكوتوره تا مردم جزائر آنتيل را اعقاب "ورسن ژتوريكس" و شارل مارتل و ديگر بزرگمردان اهل "هكساگون" كه فرانسه است؟ اين مهملگوئيها منحصر به منطقه جغرافيائي واحد نيست. نافهمي حدود و مرزندارد. درهرجاي اين دنيا اگر قدم بگذاري به كافه‌اي كه صاحبش از حدود يونان است بپا كه "قهوه ترك" نخواهي اگر نميخواهي گيرنده آنيترين فحش‌ها، اگرنه ضربه چاقو، قراربگيري چون با انتساب قهوه به تركيه بايد انتقام پنج قرن سلطه عثماني بر يونان را پس بدهي، آنا، جا درجا. حالا بگو بابا قهوه ازاصل تركي نيست. بيفايده ست. يوناني عقيده دارد كه "كفتاديس" خوراك ملي است و از زمان همربوده است و سقراط آن را ميخورانده است به افلاطون، و قسعلي ذلك، بي‌آنكه ازهمر يا ازسقراط و افلاطون چيزي بداند، اما مباد بگوئي كه "كفتاديس" همان "كوفته" است كه درتركيه گفته‌اند "كفته" وازآنجا دراين پانصدسال راه پيدا كرده است به يونان. تركها هم كه افتخار ميكنند ازيك طرف به اينكه سلطان محمد بيزانس را مالاند درعين حال ميگويند چون ما امروزدراين شبهجزيره آناتولي هستيم پس حتي هيتي‌ها درهزاره دوم قبل از مسيح، وهمچنين تمام آن تمدن يوناني – مسيحي – ارمني – درآسياي كوچك، تمام ترك بوده‌اند ونشانه قديم بودن تاريخ ترك. كردهاشان هم كه "تركهاي كوهي"‌اند، البته. و البته داستان بلزن ومايدانك و داخاو و آشويتز و بوخنوالد راهم كه ميداني. امروز هم تيترهاي خبرهاي روز جنگ در يوگوسلاوي است.

اينها هستند حاصل وبرآمد اين حرف‌هاي حامل جرثومه‌هاي هول، اين‌ها هستند حاصل و برآمد ازياد بردن خود انسان وبعد درجعبه آينه‌هاي هزارپيشه‌اي ازآن قبيل كه فرموده‌اي قراردادن اين دسته دسته كردن وتقسيم انساني، يا درواقع غيرانساني – اگر كه آدميت باشد آن كه سعدي گفت. بهتراست بگوئيم تقسيمبندي انسان به وجه غيرانساني. نه. نه، دوست من نادر. ما نيستيم. ما ازاين قماش نخواستيم و نمي‌خواهيم. گرماي انساني، خوش بودن ازمحبت و ازمهر وپاكي و صراحت و انديشه ميآيد نه از تقلب و حسد و جعل و نافهمي، نه ازدسته بندي و ازمافيابازي. دردسته بندي ناپاك‌ها نرفتن و با خيلي احمق‌ها نجوشيدن مردمگريزي نيست. مليتبازي و توجه به اين دستهبندي‌ها خواه موذيانه باشد خواه معصوم يا نفهميده، در هرحال، تبديل ميشود به تصادم، راه پيدا ميكند به تجاوز، نقب ميزند به كار و نيروي انساني را به خدمت حرص شروردرآوردن، به خركردن براي تجاوز، و خر شدن در آرزوي تجاوز. اين انديشه روي پايه تملك است كه پيدا شده است، و جانبداري ازآن به روي همين پايه است كه مرسوم است. وقتي براي پس زدن اين چنين شرارت مغفول فكري دليل ميگوئي ميگويند آقا، آخر حتي حيوانات هم از بيشه و مكان و لانه‌اي كه درآن زندگي دارند پاس ميدارند. اين بي‌آنكه خود ملتفت باشند در واقع چه ميگويند يعني بيا به پائين تا حد حيوانات، تا حد غازكه كنراد لورنزميل تجاوزآن را مطالعه كرده است. بيچاره تازگي‌ها مرد. غاز نه، كنراد لورنز البته. اين‌ها نمي‌بينند اين دفاع تنها مقابله‌اي با تهاجم است. تهاجم را كه برداري "دفاع" لازم نخواهد ماند. بي‌اين جور انديشه‌ها انسان بهتري هستي، انساني. انسان اگر باشي عضوي مفيدتربراي مردم و همسايه‌هاي خود هستي. تاريخ ميگويد، و يك نگاه به هر روز و دوروبرهايت نشان ميدهد وسيعترين تهاجم‌ها يك امر روزانه، يك واقعيت مداوم لاينقطع بوده است – نه از سوي "خارجي" و بيگانه‌هاي برونمرزي، نه گاهگاه و ادواري، نه، بلكه پيوسته از سوي آن "خودي" كه آدميت معيوب داشته ست، كه زورميگفته. هجوم‌هاي ايلي و"قومي" هيچ‌اند درقياس با تهاجم هرروزي مداوم همگاني، ازخوني كه هردقيقه قطره قطره ازتن هركس مكيده ميشود، زهري كه هردقيقه قطرهقطره ميدهند به خون وبه فكريكديگر، از خانهات بگيرتاخودت، هر روز. ازآجدان بگير تا افسرراهنمائي، از مامور تامينات تا مامور ماليات، تا تاجر، تا درس معلم و دشنام "آي نفسكش" بگوي كوچه‌هاي سيداسماعيل يا گودهاي پشت خيابان شوش يا روي تپه‌هاي حصارك. هركس به حد خود از روي حرص خود دنبال ديد تنگ دودهگرفته لجنبسته پيوسته زور ميگويد، زهر ميپاشد – ميگفته است و پاشيده است. و از هرهزاربار نهصد ونود و نه بار دور از چيزي كه "عاطفه" ميخوانيش، اما به ضرب يا به اسم آنچه در رديف يا ازانواع عاطفه‌ها هستند. اسم گذاشتن به روي هرچيز آسان است. سيسال پيش در گفتار يك فيلم اين جمله بود كه "خودكامه‌اي فريفت و برحرص خويش نام نجيب پاكي پوكي زد." چقدر از اين نام‌هاي نجيب و پاك امٌِا پوك به خورد ما دادهاند؟ اين‌ها را شعار ميگويند. شعار آسان است. شعاردادن برحسب پيشداوري، غريزه، عادتها. وقتي شعار مكررشد ميشود عادت، ميشود باور، ميشود سنت، ميشود ارثي. گاهي هم "با ذوق"ها آن را ميآرايند – گاهي براي خودنمائي و گفتن كه با ذوقيم، گاهي براي مزد با چشم پوشيدن از شعور و شرافت، گاهي به گمراهي، گاهي چون خود دست دركاراند. اين، درجاي باز كردن واصلش رادرست ترديدن برشاخ و برگ ميافزايند. حتي اصل گاهي ميشود بهانه براي همان شاخ و برگ كشيدن‌ها، براي زورآزمائي حرفي، براي كرسي نهم آسمان به زيرپاي الب ارسلان گذاشتن‌ها. اين‌ها براي روي شرارت لعاب رنگي شيرين كشاندن است. لعاب آب ميشود شرارت اثر ميكند آدمي ميشود ناخوش. اگر كه حتي قصدت چنين نبوده باشد در اصل. از روي يك نفهمي دنبال رسم رفتهاي، و آنچه به ذهنت نشانده‌اي تكرار كرده‌اي – به صورت معصوم – هرچند هوش را به كار نبردن گناه كبيره است و ذنب لايغفر. قانون پاولف ترا كشيده است به بدكاري هرچند ميخواستي شيرين بكاري و حرفهاي گنده گنده بگوئي، يادست خودت نبود و فقط رسم روز بود. دراين ميانه هم يك دسته فرمولساز ميشوند براي جنبه‌هاي جوربجور همان اعمال، اما خود ازتمام بي‌بخارتر، ولي پرگوي بيجاتر ولي پرازجنجال، از جاي خود نجنبنده پشت ميز كافه نشينِ عرقخورِ دودي-سوزني، داراي ادعاي روشنائي چيزي كه هيچ نزدشان نميبيني. دنياي تنگشان را به وسعت دنياي واقعي، حتي به وسعت كيهان بي‌حساب ميانگارند. خود را روشنفكر ميخوانند بي‌آنكه نزدشان اصلا فكري يا فكركي باشد چه بكر چه آلوده. شعر ميگويند، فيلم ميسازند، نقاداند، و همچنين به ترجمه رو ميكنند بي‌دانستن زبان اولي يا زبان خود، حتي؛ و مافياي مفنگي كه با همانند‌هاي خود دارند تضمين ادعاشان است كه مانند پمپ با باد يكديگر را پروار مينمايانند، يكديگررا بهم حقنه ميكنند. به ناحقِ.

بايد فرمان ايست به خود داد، مطلب‌هاي سپرده به ذهن وگرفته به عادت را زيروروئي كرد تا حالا كه آنقدر شعور و شرف‌داري كه به ديگران ميانديشي راهي كه راه باشد بيابي و بيهوده دور ورنداري تا تنگ چشم و بي‌حساب بيفتي به كوره راه يا در مانداب درمانده ولجن گرفته بماني. اينست كارروشنفكر نه ساختن يا تكرار حرفهاي مثل ورد سحر فريبنده – چيزهائي كه متكي به سنت است نه برعقل. حرفت بايد از حساب و تجربه باشد، از محك زدن به سنت‌ها نه از اطاعت آنها، نه ازعادت. اين هارا براي تو ميگويم اما، از تو نيست كه ميگويم اين‌ها را درجواب تو ميگويم اما درباره تو نيست كه ميگويم. حرفت مرا به حرف آورده، و حرفت بايد تاحدي كه ميتواني نه به حسب حساب‌هاي شخصي و محدود ودمدمي باشد بلكه با جا دادن درمتن منظره روزگار – نه يك روز– كامل بگوئي و چيزي از جا نيندازي. اينست انگيزه اين صفحه‌ها سياه كردن من از براي تو.


با ارادت بسيار و با آرزوي روشن شدن

ا - گلستان

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی




  1. تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است . سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی






  1. اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هرجا هست. میهن آن میهنی که لایق دلبستگی باشد ترکیب می‌شود از فضای فکری یک دسته آدم شایسته. شایستگی هم از فهم می‌آید نه از اطاعت بی‌گفت‌وگوی هر دستور، حتی اگر دستور از روی فهم و دقت و انصاف هم باشد.

    ابراهيم گلستان
    ازنامه ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

يک عاشقانه آرام - نادر ابراهيمى


براى رسيدن به اوج از من بال و پر جادو نخواه

هيچ چيز همچون اراده به پرواز, پريدن را آسان نميکند

يک عاشقانه آرام - نادر ابراهيمى

يك عاشقانه ي آرام - نادر ابراهيمي


قسمت هاي زيبايي از كتاب :

در ميان همه جانوران جهان ، فقط انسان ها اعدام مي شوند – به وسيله انسان ها . ديگر هيچ جانوري اعدام نمي شود و نمي كند .

 

تاب آوردم ، چرا كه جرمم فقط خواستن بود و به اين جرم بد مي كشند اما آنكه كشته مي شود ، سرافكنده نمي شود .

 

عشق يك قطار مسافربري نيست تا اگر كمي دير رسيدي ، قطار رفته باشد و تو مانده باشي – با چمدان هاي سنگين ، با تاسف ، با قطره هاي اشكي در چشمان حسرت .

 

نفرت انگيزترين چيزي كه خداوند خدا رخصت داد تا ابليس به انسان هديه كند ، حكومتي ست كه عشق را نمي فهمد .

 

در گذشته ها به دنبال لحظه هاي ناب گشتن ، آشكارا به معناي آن است كه آن لحظه ها ، اينك وجود ندارند .

 

اگر عشق را از جريان عادي زندگي جدا كنيم – از نان برشته ي داغ ، چاي بهاره ي خوش عطر ، قوطي كبريت ، دستگيره هاي گلدار و ماهي تازه – عشق همان تخيلات باطل گذرا خواهد بود .

 

بهترين دوست انسان ، انسان است نه كتاب .

 

تنها اعتقاد به اينكه سعادت ، دور از دسترس ماست ، سعادت را دور از دسترس ما نگه مي دارد .
هيچ چيز همچون اراده به پرواز ، پريدن را آسان نمي كند .

 

هيچ قله اي ، آخرين قله نيست . رسيدن غم انگيز است . راه بهتر از منزلگاه است . برويم بي آنكه به رسيدن بينديشيم ، اما واقعا برويم .

 

حافظه براي عتيقه كردن عشق نيست براي زنده نگه داشتن عشق است .

 

يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست .

 

نگذاريم كه عشق در حد خاطره حقير  و مصرفي شود .

 

مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن .

 

ديگر سخن گفتن عاشقانه  دليل عشق نيست ، آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن .

 

نمي شود كه تو باشي 
درست همين طور كه هستي
و من هزار بار خوبتر از اين باشم
و باز هزار بار عاشق تو نباشم

 

مشكل اين است كه از همه روياهاي خوش آغاز دور مي شويم و اين دور شدن به معناي قبول سلطه ي بي رحمانه زمان است . بر سر قول و قرارهاي نخستين نماندن ، باور پيرشدگي روح است و خواجگي عاطفه .

 

بعضي ها را ديده ام كه از وقت كم شكايت مي كنند . آنها مي گويند : حيف كه نمي رسيم . گرفتاريم . وقت نداريم . عقبيم .... . اينها واقعا بيمار خيالبافي هاي كاهلانه خود هستند . وقت علي الاصول بسيار بيش از نياز انسان است . ما وقت بي مصرف مانده و بوي نا گرفته بسياري در كيسه هايمان داريم : وقتي كه فنا مي كنيم ، مي سوزانيم ، به بطالت مي گذرانيم .

 

نگفتن همان دروغ گفتن است – قدري كثيف تر .

 

مي توان به سادگي عاشق شد اما عشق ساده نيست .

 

مي داني كه " اشتباه شنيدن " چه قدر غم انگيز است ؟ هيچ مي داني اگر يك روز حرفي را از من نقل كني كه من گفتن آن را انكار كنم و تو شنيدن آن را اصرار ، چه پيش خواهد آمد ؟ تاسف ... تاسف .... نفسم گرفت.

 

عشق به اعتبار مقدار دوام عشق است نه شدت ظهورش .

 

عشق به ديگري ابزاري است براي زيباتر و زيباتر ساختن زندگي .

 

نمي شود كه با چيزي كه به آن اعتقادي نداري كنار بيايي و باز هم كسي باشي . آبرومند باشي . شريف باشي . چيزي باشي .

 

حكومت خوبان ، خوبان را مردود نمي كند . خانه نشين شدن خوبان ، حمله ي قلبي حكومت است .

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی  نامه نوزدهم

نامه نوزدهم

بانوی بزرگوار من!
به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.
این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است...
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنیف به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

چهل نامه ي كوتاه به همسرم - نادر ابراهيمي


نامه ي سي و هفتم 

انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچکس یکباره معتاد نمی شود. یکباره سقوط نمی کند.یکباره وا نمی دهد ،

یکباره خسته نمی شود ،

رنگ عوض نمی کند،
تبدیل نمی شود و از دست نمی رود
.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد.و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را ،
به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید ، احساس کنیم
.
هرگز نباید آن روزی برسد که ماصبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم. خستگی نباید بهانه يی شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.قدم اول را ، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ، شک مکن که قدم های بعدی را شتابان برخواهیم داشت
.

چهل نامه ي كوتاه به همسرم - نادر ابراهيمي
 


چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی /نامه ی بیست و پنجم


عزیز من!

امروز که روز تولد توست، و صبح بسیار زود برخاستم تا باز بکوشم که در نهایت تازگی و طراوت، نامه ی کوچکی را همراه شاخه گلی بر سر راه تو بگذارم تا بدانی که عشق، کوه نیست تا زمان بتواند ذره ذره بسایدش و بفرساید، ناگهان احساس کردم که دیگر واژه های کافی نامکرر برای بیان احتیاج و محبتم به تو در اختیار ندارم...
صبور باش عزیز من صبور باش تا بتوانم کلمه ای نو، و کتابی نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم، تا در برابر تو این گونه تهی دست و خجلت زده نباشم...
بانوی من باید مطمئن باشد که می توانم به خاطرش واژه هایی بیافرینم، همچنان که دیوانی...
با وجود این، من و تو خوب می دانیم که عشق، در قفس واژه ها و جمله ها نمی گنجد ـ مگر آن که رنج اسارت و حقارت را احساس کند.
عشق، برای آن که در کتاب های عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کم بنیه می شود.
عزیز من!
عشق، هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

نامه هفتم / چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی


نامه هفتم

مدتیست میخواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شبهای مهتابی علیرغم جمیع مشکلات و مشقات,قدری پیاده راه برویم,دوش به دوش هم.
شبگردی بی شک بخشهای فرسوده ی روح را نوسازی میکند و تن را برای تحمل دشواریها,پرتوان.از این گذشته,به هنگام گزمه رفتنهای شبانه,ما فرصت حرف زدن درباره بسیاری چیزها پیدا خواهیم کرد.
نترس بانوی من هیچکس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم,در خلوت,زیر نور بدر,قدم میزنیم.هیچکس نخواهد پرسید و تنها کسانی خواهند گفت:این کارها برازنده ی جوانان است که روحشان پیر شده باشد و چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد.از مرگ هم صدبار بدتر است.

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

نامه ی یازدهم


نامه ی یازدهم


بانوی بالا منزلت ما ! 
به یاری اراده و ایمانی همچون کوه 
خوب ترین روزهای زندگی 
- فراسوی جملگی صخره های صعب تحمل سوز 
بر فراز قله های رفیع شادمانی – 
در انتظارت باد!

به خاطر چندمین سالگرد تولدت 
از سوی این کوهنورد قدیمی


چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی - نامه بیست و سوم

نامه بیست و سوم

زندگی بدون روزهای بد نمیشود,بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.اما روزهای بد,همچون برگهای پاییزی ,باور کن که شتابان فرومیریزند,و در زیر پاهای تو,اگر بخواهی, استخوان میشکنند,و درخت استوار و مقاوم برجای میماند.
عزیز من,برگهای پاییزی بی شک,به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت,سهمی از یاد نرفتنی دارند...

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

يك عاشقانه ي آرام - نادر ابراهيمي

يك عاشقانه ي آرام / نادر ابراهيمي / انتشارات روزبهان

در ميان همه جانوران جهان ، فقط انسان ها اعدام مي شوند – به وسيله انسان ها . ديگر هيچ جانوري اعدام نمي شود و نمي كند .

 

تاب آوردم ، چرا كه جرمم فقط خواستن بود و به اين جرم بد مي كشند اما آنكه كشته مي شود ، سرافكنده نمي شود .

 

عشق يك قطار مسافربري نيست تا اگر كمي دير رسيدي ، قطار رفته باشد و تو مانده باشي – با چمدان هاي سنگين ، با تاسف ، با قطره هاي اشكي در چشمان حسرت .

 

نفرت انگيزترين چيزي كه خداوند خدا رخصت داد تا ابليس به انسان هديه كند ، حكومتي ست كه عشق را نمي فهمد .

 

در گذشته ها به دنبال لحظه هاي ناب گشتن ، آشكارا به معناي آن است كه آن لحظه ها ، اينك وجود ندارند .

 

اگر عشق را از جريان عادي زندگي جدا كنيم – از نان برشته ي داغ ، چاي بهاره ي خوش عطر ، قوطي كبريت ، دستگيره هاي گلدار و ماهي تازه – عشق همان تخيلات باطل گذرا خواهد بود .

 

بهترين دوست انسان ، انسان است نه كتاب .

 

تنها اعتقاد به اينكه سعادت ، دور از دسترس ماست ، سعادت را دور از دسترس ما نگه مي دارد .
هيچ چيز همچون اراده به پرواز ، پريدن را آسان نمي كند .

 

هيچ قله اي ، آخرين قله نيست . رسيدن غم انگيز است . راه بهتر از منزلگاه است . برويم بي آنكه به رسيدن بينديشيم ، اما واقعا برويم .

 

حافظه براي عتيقه كردن عشق نيست براي زنده نگه داشتن عشق است .

 

يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست .

 

نگذاريم كه عشق در حد خاطره حقير  و مصرفي شود .

 

مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن .

 

ديگر سخن گفتن عاشقانه  دليل عشق نيست ، آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن .

 

نمي شود كه تو باشي 
درست همين طور كه هستي
و من هزار بار خوبتر از اين باشم
و باز هزار بار عاشق تو نباشم

 

مشكل اين است كه از همه روياهاي خوش آغاز دور مي شويم و اين دور شدن به معناي قبول سلطه ي بي رحمانه زمان است . بر سر قول و قرارهاي نخستين نماندن ، باور پيرشدگي روح است و خواجگي عاطفه .

 

بعضي ها را ديده ام كه از وقت كم شكايت مي كنند . آنها مي گويند : حيف كه نمي رسيم . گرفتاريم . وقت نداريم . عقبيم .... . اينها واقعا بيمار خيالبافي هاي كاهلانه خود هستند . وقت علي الاصول بسيار بيش از نياز انسان است . ما وقت بي مصرف مانده و بوي نا گرفته بسياري در كيسه هايمان داريم : وقتي كه فنا مي كنيم ، مي سوزانيم ، به بطالت مي گذرانيم .

 

نگفتن همان دروغ گفتن است – قدري كثيف تر .

 

مي توان به سادگي عاشق شد اما عشق ساده نيست .

 

مي داني كه " اشتباه شنيدن " چه قدر غم انگيز است ؟ هيچ مي داني اگر يك روز حرفي را از من نقل كني كه من گفتن آن را انكار كنم و تو شنيدن آن را اصرار ، چه پيش خواهد آمد ؟ تاسف ... تاسف .... نفسم گرفت.

 

عشق به اعتبار مقدار دوام عشق است نه شدت ظهورش .

 

عشق به ديگري ابزاري است براي زيباتر و زيباتر ساختن زندگي .

 

نمي شود كه با چيزي كه به آن اعتقادي نداري كنار بيايي و باز هم كسي باشي . آبرومند باشي . شريف باشي . چيزي باشي .

 

حكومت خوبان ، خوبان را مردود نمي كند . خانه نشين شدن خوبان ، حمله ي قلبي حكومت است .

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

نامه بیست و یکم


عزیز من!
خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم. ما هرگز از آن چه

 نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس، سوغات

 آشنایی هاست . هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام ، مفهوم

 یک  آغاز نهفته است .

چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد .


بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهيمي

همسفر!

 در این راه طولانی که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد

 بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

 خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

 مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

 و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

 مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

 یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

 و یک شیوه نگاه کردن را

 مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

 هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

 و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

 

عزیز من!

 دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

 اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

 عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

 من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 

 عزیز من!

 اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

 بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

 بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم..

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

 بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

 اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

 سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است..

 بیا بحث کنیم.

 بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

 بیا کلنجار برویم .

 اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

 بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

 من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

 بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم 


چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهيمي 

مردن امر ساده ای ست

و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ

در مقابل یک شک

در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس

در مقابل یک کینه

در مقابل یک عشق

هیچ است

مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...

و دیگر هرگز باز نمی گردیم...

 

نادر ابراهیمی

2 - بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی   


ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیزها را می‌توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد...


بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم - نادر ابراهیمی