شمس لنگرودی - آوازهای فرشته های بی بال
- اشتباهم
تولد من بود
تصمیم اولمان را چرا
همیشه غلط می گیریم .
شمس لنگرودی - آوازهای فرشته های بی بال
+ وبلاگ کافی(کتاب)شعر
http://kafiketabp.blogfa.com/







1
مرگ به اشاره میپرسد کدام است
و ما شگفتزده، لال، به چهرهی هم نگاه میکنیم.
میپرسد کدام است.
بر میدارد شما را
در سبدی میگذارد و
دور میشود.
2
نه کنگرهها
نه جایزهها
نه نام شهیدش
که دهان تو را شفا میبخشید
هیچیک ثمری نبخشید
مرگ آمد
و دانش او تنها
در حد خواندن نامتان بود.
3
شما اکنون
با مرگ سفیدتان تنهایید
نه صدای کودکتان را باز میشناسد
نه صدای کلیدتان
که در کف ناشناسی میگرید
مرگ، اجارهبها بود
برای خانهی زندگی
که مدام چکه میکرد.
4
این همه دوستدار هم نباشید
مرگ شما را یک تن میبیند
شما را
یک تن میبرد.
5
مارمولک کور،
بر پیکر تو مینشیند، میگوید:
راهها همه ناپدیدند اکنون
جز راه بستهای
که شما روانید.
6
ای عطر پوست تازهی پرتقال
چگونه از او محرومید
او که خفته به سوی افق میرود
و میپندارد عطر شما
از خورشید غروب است
که به درهی تاریکش میبرد.
7
شبیه درختانی که سقوط میکنند
و باد
در حفرههای سفیدش،
پی بیهودگی میچرخد.
اکنون خفتهای
و درختهای ایستاده بالای سرت
برگهای کتابشان را باز میکنند، میخوانند:
(مرثیهای برای بروسان
که به پهلو غلتیده است.)

روزی نو
آغازی نو
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مثل پرندگان راست راست میچرخند در هوا
سر ماه
حقوقشان را میگیرند
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مرگ تو را ندیدند.
کاش پر وبالشان در آتش آفتاب تیر بسوزد
ما با ذغالشان
شعار خیابانی بنویسیم.
پس این فرشتگان پیر شده
جز جاسوسی ما
به چه کار بد دیگری مشغولند
که فریاد ما به گوش کسی نمیرسد.
شمس لنگرودی

از زحمتکشان
خارپشتان را دوست دارم ،
دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمانشمس لنگرودي

نگاهي ديگر به رمان "رژه بر خاك پوك "نوشته ی شمس لنگرودي
•رژه بر خاك پوك •نشر قصه ، چاپ دوم ، پاييز 1381" رژه بر خاك پوك " تمثيلي است از لحظه هاي رها شده و بي سرانجام كه در پس زمينه آن انبوهي از تابوها ، باورها و حوادثي نامحتمل كمين كرده اند ،تا حسي " سيال " را در بستر واقعيت ِ ملموس ِ با رؤياي مردمي " تسخير شده" پيوند بزنند.
در شهر " پال " مردم موجوداتي خود باخته اند كه در جريان زندگي ، به تقدير محتوم خود رضامندند . و در برابر قدرت و حاكميت ،جز تن شپردن ،حركت ديگري را نمي شناسند. در اين فضاي سيّال و جادويي ، كهن الگويي ديگر ،روزگار آدمي را به تسخير مي كشد . در اين فضا ،تنها جنها هستند كه آزادانه سفر مي كنند و آزادانه ديگران را به دام مي اندازند .
در اين ميان ،راوي ـ كه مي تواند " نفس ِ" خود تاريخ ناريانه باشد و نامي نداردـ و خود سال ها اسير جنهاست ، پيش از هر كس ديگر ،هم غالب را مي شناسد و هم مغلوب را ، بنابراين همه چيز از زاويه ديد او مرور مي شود . او در روزگار كودكي مغلوبِ معصوميت دختري كه در باغ پشت خانه شان زنداني شده و فكر مي كند كه دختر جن است و در پي وصال او ناگزير مي شود وادي هاي بسياري را طي كند تا اينكه بعدها چون مورخي دانا سرگذشت مردم اين سرزمين جن زده را در عالمي وهم آلود به ياد آورد .در اين چشم انداز نوعي ثنويت د رجريان است .
نويسنده با به صحنه آوردن " چيستا " مكتب دار شهرِ "پال" وجدان بيدار زمانه ( كه به قول وي معلوم نيست از كجا آمده و مكتب را داير كرده ) جدال تاريخي ميان جهل و دانايي را به گونه اي سمبليك نشان ميدهد، او مي نويسد :
" ما چون موجودات گياهي ،هزاران سال در همان گنگي و بي خبري به سر مي برديم و چيزي هم نمي فهميديم . او همه چيز را ميدانست ، كافي بود آب بيهوده اي از بيني يك نفر سرازير شود ،او ببيند ، يك حب گلي از شكاف قفسه بردارد ،در دهان او بگذارد و جريان آب را ببندد.مي گفت :" به جاي اينكه همه چيز را به دوالپا و جن و پري نسبت بدهيم ، بياييم و ببينيم واقعاً موضوع از چه قرار است . آب بيني و سردرد كه ربطي به رفتن بچه آل توي بيني تان ندارد .." ( ص 46 )
اما از آنجايي كه اين مردم فقط به همين جنها و جن زده هاشان خوش اند ، از پيشرواني همچون " چيستا " هم كاري ساخته نيست . قثط اينها مي توانند روز وقوع فاجعه را به تأخير بيندازند. نويسنده از اين بُعد ، روزگار سياهي رابه تصوير مي كشد و فضايي ضد آرماني را در سراسر " متن " مي گستراند كه در آن انسان در موقعيتي " گياهي رشد مي كند .جهاني پر از خرافه و ترس و معصوميت و زودباوري آدمها كه محل مناسبي براي رشد قدرتها مي گردد. در "رژه بر خاك پوك"
عليرغم لحن شاعرانه اش، واقعيت ها گريزان ، وهم آلود ، ناشفاف و به شدت آسيب پذيرند و ما به ازاي بيروني آنها در حوزه باور نمي گنجند .شهري جادوئي و مردمي به شدت بيگانه شده :
" دختران جوان گرسنه، در صفي طولاني در پستوها در ظروف گلي مي شاشيدند و محتواي پياله را در پياده روها به قيمت ارزان مي فروختند كه زنان نازا بر سر راهشان بريزند. مدفوع گاوها كه مسكن انواع دردهـا بود به علت كمبود، پنهاني در تاريكي دكان ها بـه قـيمـت هاي گزاف معامله مي شد ". ( ص 105)
نويسنده براي وفادار ماندن به ساختاري پر هيجان و پر شتاب ، اغلب در هاله اي از ابهام و موقعيت جادويي به خلق فضاهايي دست مي زنند كه در بسياري از لحظات دريافت آن نامحتمل است .جريان روايت بر بنياد يك موقعيت محتوم ، بي سرانجام وگاه بدون پايان بندي محتمل ادامه پيدا مي كند :
" آنها كه در اين مدت طولاني از فرط نزديكي به گياه و علف ، به شكل علف در آمده بودند ،لغزنده در خيابان ها مي دويدند و شعارهاشان شبيه به آن بود مثل نيلوفر در هوا مي پيچيد ....
صداي شكستن انبوه سلاح هاي شيشه اي و بلندگوهاي كم صداي صدفي د رقصر منعكس بود و خرده ريزهاي شفافا و برنده لاي شن راه رفت و آمد قصر را بسته بود... انبوه زنان رنگ باخته نوميد قصه كه هر كدام شان فقط چند بار حكايت چاله هاي ژرف سي و دو دندان عظيم را بر تن شوهرشان ، نوبان از خواجگان حرم شنيده بودند، با موي آشفته و پستان هاي آكنده از شن ، بوافشان و پريشان در تالارهاي به هم ريخته د رصف دوش ها مي دويدند و صدها كودك گم شده در مف خشكيده به دريا مي رفتند تا آغشته به بوي گل سرخ و شكوفه نارنج به ديدارمانياك ، پدر جديدشان ،خم شوند ." ( ص 94 و 95 )
اما نويسنده در آنجايي كه به طرح تقابل مردم جن زده با حكومت و نقش محوري روشنفكران مي پردازد به جهت انتخاب فضا هايي واقعي و همچنين چاشني كردن وقايع سياسي ـ اجتماعي ، روند داستان را به دور از فضاهاي كليشه اي " سياه ذهن " به سمت و سويي حقيقي و جذاب مي كشاند كه صدا و طعم داستان از منظر حس روائي و فضاهاي شكلي ، تا حد زيادي دلنشين مي گردد .
"دوستان عزيز، همه ما جزء همين مردميم . همه مان جن زده و ترسوييم .ما هم قادر به حل مشكلمان نيستيم كه به خارجيان پناه مي بريم .ما حتي قادر به ساختن دوچرخه و ماشين و پارچه و هيچ چيز نيستيم . ما از فكر كردن به آنها مي ترسيم . براي همين همه چيزمان را به جادوگران جديد يعني همين دوستان بيگانه داده ايم . خوب ، من اين حرفها را به مايناك و ديگران چگونه بايد مي گفتم . بايد به كساني مي گفتم كه قدرت درك چنين حرفي را داشته باشند و دنبال راه حلي بگردند .... دوستان عزيز ! با سختگيري و اجبار و يا با آزادي هاي افسار گسيخته تغيير هيچ چيز ممكن نيست . خونريزي شما هم بي نتيجه است . اين مردم از آزادي روگردان نيستند . اينها عمري را در بند و شكنجه گذرانده اند . اينها آزادي را نمي شناسند . " ( ص 211 و 212 )
داستان در لايه بيروني خود خبر از تغييرات اجتماعي در يك جامعه " جن زده " مي دهد كه مدام صفِ دوستان و دشمنان درهم ريخته مي شود . در برابر هم صف آرايي مي كنند ؛ اما در "ژرف ساختن " آن ،روابط به شدت پيچيده و لغزنده اند و سير حوادث به راحتي قابل دريافت نيست . نويسنده به مدد سخنان جادويي سروانتس ،كافكا و ... سعي دارد خواننده را با چنين دنيايي آشنا كند ، تا جايي كه اسطوره آفرينش آدم و حوا را يكبار ديگر ، به عرصه داوري مي كشاند . فضاي اسطوره به زودي خودرا به رخ مي كشد . در " رژه بر خاك پوك " تسخير شدگان تاريخ استبدادزده در فضايي نامعلوم و بي زمان به ورطه اي افتاده اند كه تنها در فراواقعيت قبل لمس هستند . دنيايي خواب زده كه همه چيز در آن بي هويت مي ناماياند .
شمس لنگرودي با نگاه و زباني شاعرانه به تمثيلي از بي تكيه گاهي آدمها و نهاديها اين روزگار پرداخته است . در اين ساختار، ابتدا همه چيز رنگ و بوي بدويت و پيچيدگي مي دهد، اما هر چه به پايان ماجرا نزديك مي سويم ، همين بدويت در نظم و شيوه قانونمندي ،بر فضاي داستان حاكم مي گردد .
نويسنده در " رژه بر خاك پوك " سعي كرده به دنياي " رئاليسم جادويي " نزديك شود و با زباني سمبليك به طرح كليتي نه چندان آشكار بپردازد . اما اين حركت و ساختار كه براي خوانندگان اين قبيل آثار تازگي ندارد ،خود محل پرسشهاي فراواني دارد . شمس لنگرودي چنان كه مي دانيم در رفتارهاي شعري درد ميان هم نسلان خود به لحاظ ذهن و زبان از بخت بيدارتري برخودار است .
اما در كارِ داستان نويسي به تفكر و ديدگاه مستقل و رساتري نيازمند است . به عبارت ديگر : " رژه بر خاك پوك" مي تواند يك خيز و يك نگاه براي جدي ديدن ، براي واگويي سالهاي پوك و جادويي باشد . نقبي به گذشته خود و ديگران :
" خيلي از آن سالها گذشته و خيلي از آن ماجراها هم از يادم رفته است . چه مي دانستم روزي مجبور شوم خاطرات آن همه سال سياه را بنويسيم . سالهايي عجيب ، جادويي ، پيچيده در مه و سم اجنه و دريا " (ص218)
" رژه بر خاك پوك " در " فرامتن " يك تجربه جادويي است كه در " متن " با زبان شاعرانگي در آميخته است ، اما بافضاي آفرينش يك رمان تمانم عيار همچنان فاصله دارد .
********
محمد شمس لنگرودی زاده ۲۶ آبان سال 1329 است. او فرزند آیت الله جعفر شمس لنگرودی است که مدت 25 سال امامت جمعه لنگرود را بر عهده داشت. وی استاد دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس میدهد، و به همراه حافظ موسوی و شهاب مقربین مدیر انتشارات آهنگ دیگر میباشد.
وی سرودن شعر را از دهه پنجاه آغاز کرد. نخستین دفتر شعرش رفتار تشنگی در ۱۳۵۵ منتشر شد، اما پس از انتشار مجموعههای «خاکستر و بانو» و "جشن ناپیدا در اواسط دهه شصت به شهرت رسید.
«پنجاه و سه ترانه عاشقانه» مجموعه اشعار پنجاه و سه سالگی اوست.
از دیگر آثار او می توان به رفتار تشنگی ،در مهتابی دنیا ،خاکستر و بانو ،جشن ناپیدا ،قصیده لبخند چاک چاک ،نتهایی برای بلبل چوبی ،پنجاه و سه ترانه عاشقانه ،باغبان جهنم ،ملاح خیابانها ،توفانی پنهان شده در نسیم گزیده شعرها با انتخاب بهاء الدین مرشدی و۲۲ مرثیه در تیر ماه شامل اشعاری مرتبط با رویدادهای پس از انتخابات ۱۳۸۸اشاره کرد.او رمانهایی نیز منتشر کرده است از جمله رژه بر خاک پوک و چند اثر تحقیقی نیز از وی در بازار موجود است.
از وی به تازگی کتابی با نام "رباعی محبوب من" منتشر شده است که مجموعه ای از از بهترين رباعيات از رودكي تا نيماست.
ماهنامه كانون ادبيات ايران

چه می گذرد در کتابم
که درختان بریده برمی خیزند
کاغذ می شوند
تا از تو سخن بگویم.
چه می گذرد در سرم
که بر نُک پا قدم برمی دارند ببر و خدا
در خیالم.
محمد شمس لنگرودی