فریاد مورچه ها - محسن مخملباف

 

وقتی گرسنه ای یه لقمه نون خوشبختیه.

وقتی تشنه ای یه قطره آب خوشبختیه.

وقتی خوابت می آد یه چرت کوچیک خوشبختیه.

خوشبختی یه مشتی از لحظاته ...یه مشت از نقطه های ریز که وقتی کنار هم قرار می گیرن یه خط رو می سازن.

 

فریاد مورچه ها - محسن مخملباف

 

 

باغ های کندلوس - ایرج کریمی

 

بیژن : شما چقدر شکسته شدید!

دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟ 
چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
از دو سالگی مادرن !
بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم.

 

باغهای کندلوس - ایرج کریمی

 

 

Silent hill

 

 

وقتی صدمه دیدن و ترسیدنت برای مدت طولانی ای ادامه داشته باشه .

اون ترس و درد به نـفـرت تبدیل میشه و نـفـرت دنیات رو برای همیشه عوض میکنه.

 

Silent hill

 

فیلمِ REMEMORY

 

 

هممون بازمانده رویاهای برآورده نشده هستیم.

 

فیلمِ REMEMORY

 

آنی هال (annie hall ) - وودی آلن

 

 

یک لطیفه قدیمی است که می‌گوید:

بنده ‌خدایی می‌رود پیش روانکاو می‌گوید: برادرم دیوانه‌ است، فکر می‌کند مرغ است.
روانکاو به او می‌گوید :خوب چرا پیش من نمی‌آوریش. 
جواب می‌گیرد: چون تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم. 
خوب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است. این روابط کاملا غیر منطقی و احمقانه‌اند ولی فکر می‌کنم که ما آنها را ادامه می‌دهیم چون به تخم‌مرغ‌ها احتیاج داریم.


آنی هال (annie hall ) - وودی آلن

 کانال تلگرام کافی کتاب telegram.me/kafiketab

 

Ronin - John Frankenheimer

 

ژان رنو : تا حالا کسی رو کشتی ؟
رابرت دونیرو: نه ، ولی یه بارقلب یکی رو شکستم...

 

Ronin - John Frankenheimer

 

شب های روشن - فرزاد موتمن

 

 

از جان عزیزترم : درشهریم که با تو برایم غریب نیست . اما دیشب را باز بی تو ، در غربت گذراندم .سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است. من از مردم همین شهرم. همهء آدمای این شهرم دوست دارم . چون تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناسم . از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم ، اگر کسی حرفهای مجسمه هارو باورکنه، باید بین خودشو مردم نرده بکشه!من این حرف هارو باور کردم، اصلا باور کردنی، هست؟توانا بود هر که دانا بود،واقعا ؟؟  من با همه غریبم ، با مجسمه ی آدمها،با آدمهای مجسمه .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ٬ شایدم خیالاتیمو میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم . از خیالبافی دست بردارم  اما اگر دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا اخر عمر بهم دیگه،دروغ بگن  بهتره که در تنهایی بشیننو به چیز هایی فکر کنن که دوست دارن . روز ها فکر کردن فایده نداره.  صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه .

 باید صبر کرد تا شب بشه...

 

شب های روشن - فرزاد موتمن

 

 

نقاب

 

 

پارسا پیروزفر:

تو اجتماع همه کارهارو ما مردا می کنیم.

همه پول ها رو ما مردا میدیم.

همه سگدو زدن ها مال ماست.

هرچی سکته قلبی ها وبدبختی ها و بیچارگی ها و چک برگشت خوردن ها و زندانی رفتن ها مال ماست.

اون وقت جنس لطیف راحت میگه: درطول تاریخ به ما ظلم شده٬ما خواهان حقوق برابر هستیم .

حقوق برابر میخوای برو فاضلاب پاک کن.

برو سوپور شهرداری شو٬نصفه شب خیابون ها رو جارو بکش.

چه طور موقع کار کردن جنس لطیف هستین٬ولی صحبت حقوق که میشه حقوق برابر میخوای؟

 

فیلم نقاب

 

Her

 

 

گاهی فکر می کنم همه چیزایی که قرار بوده حس کنم ، احساس کردم  و از اينجا به بعد چیز جديدی قرار نیست حس کنم، فقط نسخه های كوچكتر از اون احساسی هستن که قبلا تجربه کردم.
 
Her
Director : Spike Jonze

 

The End of the Affair 1999(پايان ماجرای عاشقانه)



  1. - به این جوراب زنانه حسودیم میشه!
    +چرا؟

    - چون اون میتونه کاری رو انجام بده که من نمیتونم.اون کل پات رو میبوسه! و به این دکمه هم حسادت می کنم!
    +دکمه بیگناه بیچاره!

    - اون اصلا هم بیچاره نیست.اون تموم روز با توئه ولی من نه!
    +فکر کنم به کفش هام هم حسودی میکنی.
    آره؟

    - بله.چون اونها تو رو از من دور میکنن!

    فیلم : The End of the Affair 1999(پايان ماجرای عاشقانه)
    کارگردان : Neil Jordan

ماه تلخ (Bitter Moon) – کارگردان: رومن پولانسکی



  1. اسکار: در فروغ و زیبایی چشمهای هر زنی، می تونستم انعکاس تصویر زن بعدی رو ببینم!!

    ماه تلخ (Bitter Moon) – کارگردان: رومن پولانسکی
    محصول 1992

سریال آوای باران



  1. طاها(حمیدرضا پگاه):
    تو حوضی که ماهی نباشه، قورباغه سپه سالاره!

    سریال آوای باران

Coco Before Chanel



  1. زنی که موهاش رو کوتاه میکنه تصمیم گرفته تو زندگیش تغییر بوجود بیاره!

    Coco Before Chanel
    Directed by Anne Fontaine

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین - سامان سالور



  1. صدری (محسن تنابنده):
    فکر نمی‌کردم حرف‌ زدن با یه زن این قدر... این قدر سخت باشه، یه چیزی رو دلم مونده می‌خوام بهت بگم. حقیقتش من، من یه بار دیگه هم دلم پیش یکی گیر کرد. هیچ وقت روش رو ندیدم، همیشه صورتش تو چادر پوشیده بود، آخر معرکه میامد می‌گفت: پهلوون، نفس‌ات حقه! من، من عاشق صداش بودم. از وقتی پیداش شد دیگه کار من کار نشد، تمام هوش و حواسم به اون بود تا زد و یه روز زیر بار ماشین دستم لرزید، نتونستم نگهش دارم. همه هرهر زدن زیر خنده. دیگه از فرداش ندیدمش. یعنی دیگه نیامد.
    حالا می‌فهمم زورم، زورم به همه چی می‌رسه، الا دلم!

    چند کیلو خرما برای مراسم تدفین - سامان سالور

وودی آلن- رز ارغوانی قاهره



  1. ببین من تو رو دوست دارم. می دونم که این فقط توی فیلما اتفاق می افته، اما واقعا دوستت دارم.

    وودی آلن- رز ارغوانی قاهره

Blue Valentine




  1. دین : خوشگلی زنها با دیوونگی شون ارتباط مستقیم داره! هرچقدر خوشگل ترن دیوونه ترن!
    سیندی : توهین قشنگی بود! خوشم اومد ...

    Blue Valentine 
    کارگردان : Derek Cianfrance

پل چوبی - مهدی کرم پور





  1. روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن‌ و سال توئه فکر می‌کنه همیشه براش پیش می‌یاد... باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالِت با چیز دیگه‌ای خوب نمی‌شه ... عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه.

    پل چوبی - مهدی کرم پور

شبهای روشن - فرزاد موتمن





  1. رویا : یعنی تا حالا هیچکی به دلتون نَشِسته ؟
    استاد : چرا ... اما قبلا یکی به دلش نِشَسته بود .

    شبهای روشن - فرزاد موتمن

روزی روزگاری



  1. قلی خان، دزد بود؛ خان نبود. لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی به سن و سال تو بود با خودش گفت ببینم تنهایی می تونم هزار تا قافله رو لخت کنم؟ با همین یه حرف، پا جونش وایساد و هزار تا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و به خودش گفت: هزار تات، تموم. حالاببینم عرضه اش رو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ نشد... نشد... نتونست. مشغو ل الذمه ی خودش شد.
    تقاص از این بدتر؟

    روزی روزگاری

هیس دخترها فریاد نمی زنند






  1. دفاعیه پایانی فریماه تولایی (مریلا زارعی) در دادگاه از شیرین (طناز طباطبایی):

    بسم الله رحمن الرحیم-
    آقای رییس٬ قضات محترم٬ جناب دادستان٬ شما خودتون مستحضر هستید در دنیا قتل هایی هست به عنوان قتل های زنجیره ای٬ این قتل ها به جز موارد نادر عمدتا توسط پلیس کشف می شن و قاتلین و مجرمین به مجازات عملشون می رسن.چرا؟ چون جسدی وجود داره.چون جنازه ای هست٬ رد و سرنخی هست
    اما مجازات قاتل آدمایی مثل موکل من چی می شه؟ متاسفانه این جنایت ها اغلب سال ها طول می کشه تا کشف بشن.نمونه اش چند روز پیش توی روزنامه ای که مطالعه می کردم. یک زن بیچاره ای مورد تهاجم دو مرد دیو صفت قرار گرفته بود که الحمدلله تونسته بود فرار کنه و مستقیما به پلیس شکایت کنه و پلیس ما کمتر از 4 ساعت مجرمین رو دستگیر می کنه و کمتر از 2 ساعت اون دو نفر اقرار می کنن به جرم.
    اما کاش همین یک جرم بود. 35 مورد تعرض به زنان این مملکت 35 مورد بدون شکایت
    چطور ممکنه ما در این مملکت 35 مورد تعرض داشته باشیم و یک زن حاضر نباشه شکایت کنه. دلیلش چیه؟ دلیلش چیه جناب دادستان؟
    دلیلش اینه که قربانی٬ خانواده قربانی به دلیل حفظ آبرو ٬ حفظ آبروی خودشون در خانواده و محیط زندگی بر جنایت جنایتکار سرپوش میزارن و با اون در واقع همدست می شن.
    چه چیزی باعث می شه زنی که مورد آزار و اذیت قرار گرفته سال های سال تهدید و تحقیر و توهین رو با خودش به دوش بکشه و جایی شکایت نکنه.
    چه چیزی باعث می شه؟ فکر نمی کنید ریشه در اون اصل همیشگی داره که در گوش ما زنها از اول تا الان زمزمه کردن که هیس! ساکت٬ آرام٬ دختر فریاد نمی زنه٬ دختر داد نمی زنه.
    ...
    و در پایان به عنوان آخرین دفاع حرفی ندارم به جز..به جز گریه برای متهم.


    فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند
    کارگردان : پوران درخشنده

Last Tango in Paris - Bernardo Bertolucci



  1. مارلون براندو :
    اگه یه شوهر در حدود 200 سال هم عمر کنه بازم نمی تونه طبیعت واقعی زنش رو بشناسه.

    Last Tango in Paris - Bernardo Bertolucci

A Beautiful Mind - Ron Howard





  1. جان نش(راسل کرو) : "آلیشیا، فکر می‌کنی رابطمون ادامه پیدا کنه؟ چون من به یه اثبات احتیاج دارم، به یه سری داده قابل استناد."

    آلیشیا(جنیفر کانلی) : "ببخشید، باید یکم بهم وقت بدی تا نظریات دخترونه‌م رو درمورد رومَنس بازنگری کنم... اممم... خب... عالم هستی چقدر بزرگه؟"

    جان نش: "بی‌نهایت."
    آلیشیا: "از کجا می‌دونی؟"
    جان نش: "می‌دونم چون تمام دادهها نشون میدن که بینهایته."
    آلیشیا: "ولی هنوز اثبات نشده."
    جان نش: "نه."
    آلیشیا: "توئم که ندیدیش؟"
    جان نش: "نه"
    آلیشیا: "پس از کجا مطمئنی؟"
    جان نش: "مطمئن نیستم. فقط باور دارم."
    آلیشیا: "اممم... خب فکر می‌کنم عشق هم همینطوری باشه."

    A Beautiful Mind - Ron Howard

هامون - داریوش مهرجویی





  1. انسان ازآن چیزی که بسیار دوست می دارد، خود را جدا می سازد. در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است، اما امیدوار است امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند.

    هامون - داریوش مهرجویی

باشگاه مشت زنی - دیوید فینچر





  1. وقتی یه خراش کوچیک توو سقف دهنت ایجاد می شه، اگه بهش زبون نزنی و بی خیالش بشی، خود به خود خوب می شه؛ اون زن، برای من مثل اون خراش بود، که نمی تونستم بی خیالش بشم ..

    باشگاه مشت زنی - دیوید فینچر

هامون داریوش مهرجویی

28 تیر سالروز درگذشت خسرو شکیبایی


در یک نظرسنجی که ماهنامه ی سینمایی فیلم برگزار کرده بود، کاراکتر حمید هامون به عنوان ماندگارترین شخصیت تاریخ سینمای ایران شناخته شد. در حالی که خود فیلم هامون، گرچه یکی از محبوب ترین فیلم های تاریخ در میان منتقدان به شمار می رود، ولی هیچ گاه در نظرسنجی ها به عنوان "بهترین" انتخاب نمی شود. به راستی این چه رمزی است که باعث می شود کاراکتر حمید هامون گاهی از خود فیلم جلو بزند و جایگاهی فراتر از خود اثر پیدا کند؟ هر چند در حجمی چنین کم، نمی توان حتی ذره ای از پیچیدگی های این شخصیت را گشود، ولی تلاش نگارنده بر این است تا با نگاهی هر چند اجمالی به شخصیت حمید هامون، گوشه ای از لایه های مختلف و گاه حتی به ظاهر متضاد این شخصیت را به خواننده بنمایاند. این نوشته را در حکم مشتی نمونه ی خروار در نظر بگیرید و نه چیزی بیشتر.

 

حمید هامون به عنوان یک قهرمان:

 

«هامون» با نمایش یک کابوس آغاز می شود. برای تببین دنیای پیرامون شخصیت اصلی فیلم، پرداختن به همین سکانس، آغاز مناسبی برای بدنه ی این نوشته به نظر می رسد. در این کابوس، انسان های کلیدی اطراف هامون را، آن طور که او می اندیشد، می بینیم. مهشید آدمی است که قرار است در نقشش فرو رود و زمانی که تصویر خودش را در آینه می بیند، لبخندی (لابد از سر غرور) می زند. سلیمی شخصی است که انگار حواسش به محیط اطراف نیست و برای خودش شعرخوانی می کند. عظیمی با هیبت شیطان وارش قاپ مهشید را می دزدد و سماواتی هم غولی است که با گرز و سپس تخته سنگ، قصد جان هامون را می کند. همین طور که فیلم جلو می رود، به این نتیجه می رسیم که محیط اطراف حمید هامون، گویا چندان تفاوتی هم با آن چه در کابوس ابتدای فیلم دیده بودیم، ندارد. سماواتی واقعاً انگار قصد نابودی زندگی هامون را دارد. بعد از آن همه سؤال و جواب با هامون در راه پله های مطبش، سماواتی نهایتاً وارد دستشویی می شود. (کاملاً مشخص است که سماواتی قرار است با زندگی هامون چه کند!) عظیمی هم در طول فیلم صرفاً به صورت یک "بورژوای پول پرست فاسد" به تصویر کشیده می شود و تمام هم و غم سلیمی هم مقامات پنجگانه و فروش دستگاه های سانتریفیوژ و اسپکتروفوتومتری است. اما در میان کاراکترهای این فیلم، یک نفر هست که حضورش انگار اصلاً به این دلیل است که بیشتر با دغدغه ها و مشکلات هامون آشنا شویم: مهشید. مهشید را می توان نسخه ی سطحی شده ی خود هامون دانست. اگر هامون در جایی از فیلم می گوید که مدام در حال شلنگ تخته انداختن است، حرکات مهشید در طول فیلم به جفتک پراندن می ماند! مهشید آدمی است به شدت مغرور (لبخند سکانس کابوس اولیه ی فیلم را به یاد آورید) و انتقادناپذیر (ماجرای لباس عروس) که با پاشیدن بی نظم رنگ به روی بوم، گمان می کند قرار است جهان را تکان دهد. غافل از این که تکان دهنده ترین بی نظمی های تاریخ، بدون استثناء از یک نوع نظم یا لااقل منطق سرچشمه گرفته اند.

هامون در میان چنین افرادی زندگی می کند. در محیطی که گاهی احساس می کنیم همه کمر به نابودی هامون بسته اند، حمید بیشتر به یک وصله ی ناجور شبیه است. به همین دلیل است که مهشید در مقابل دکتر سماواتی می گوید که عاشق «خل بازی» های هامون شده بود، آن مرد شمالی در انتهای فیلم، هامون را دیوانه قلمداد می کند و دیوانگان جزو معدود کسانی هستند که حمید با آن ها احساس راحتی می کند. (زمانی که هامون می فهمد عظیمی و مهشید رابطه ی غیرافلاطونی دارند، یکی از دیوانگان شعری می خواند که اصلاً زبان حال هامون است. انگار از زبان او بیان شده است). این «وصله ی ناجور» بودن، نتیجه ای جز تنهایی هامون ندارد. تنهایی، از مهم ترین عناصر فیلم و شخصیت اصلی آن است. برای همین است که سکانس رو در رو شدن حمید و مادربزرگش، تا این حد تأثیرگذار از آب درآمده است. این دو، به خوبی زبان همدیگر را می فهمند. چون بیش از دیگر شخصیت های فیلم، تنهایی را تجربه کرده اند. حمید از همه ی آدم های اطرافش عاشق تر، سینه سوخته تر و حساس تر است. پس محکوم به تنهایی است. (و تازه روی پرده ی سینما متوجه شدم که هنگام فرار هامون پس از شلیک به مهشید، در یک نمای معنادار، تک ستاره ای در آسمان می درخشد).

 

حمید هامون به عنوان یک ضدقهرمان:

 

همه ی مشکلات محیطی سر جای خودشان  هستند. اما مشکل اصلی، خود هامون است. حمید یک ضدقهرمان (به معنی ANTIHERO، و نه آنتاگونیست) به تمام  معنا است. بخش مهمی از مشکلات ایجاد شده برای هامون، به ضعف های درونی خود او برمی گردند. در زندگی حمید، همه چیز میل به آشفتگی دارند. اولین نمودش را هم وقتی می بینیم که در همان اوائل فیلم، حمید بعد از بیرون آمدن از حمام، سیگاری روشن می کند و دوربین کنسرو لوبیای نیم خورده ای را نشان می دهد که در کنار آن، نسخه ای از کتاب تذکرة الاولیا قرار دارد! بلافاصله بعد از این نما هم سکانس تراس را شاهدیم. بادی می وزد و چرک نویس پایان نامه ی هامون را پراکنده می کند. اما سؤال این جاست که حمید چرا پس از اولین وزش باد و تکان خوردن کاغذ، فکر انتهای ماجرا را نکرد و دست به کار نشد؟ این آشفتگی و سردرگمی در تمام ارکان وجود هامون به چشم می خورند. شخصیت حمید، پر از سؤال است. سؤالاتی که خود هامون هم پاسخ آن ها را نمی داند و اصلاً بسیاری از این پرسش ها را خود حمید با تماشاگر مطرح می کند ("چرا در برابر ابراز قدرت ضعیفم؟"، "چرا نمی تونم (علی عابدینی را) فراموشش کنم؟" و سؤالاتی از این قبیل). بنابراین هامون در درجه ی اول باید با خودش مبارزه کند. مشکل اصلی درون خود اوست. پس از اولین دعوای بین حمید و مهشید که در فیلم می بینیم، هامون می گوید باید یک فکر اساسی کرد و از آشپزخانه بیرون می رود. در این جا، دوربین به جای تعقیب هامون، روی ردپای کثیف هامون که بر کف زمین باقی مانده، توقف می کند. انگار پشت تمام مشکلات و درگیریهای به وجود آمده، رد پای خود هامون به چشم می خورد. ناتوانی هامون در مقابله با مشکلات پیرامونش، دلیل اصلی مشکلات زندگی اش به شمار می روند. نمود اصلی این ناتوانی (یا در واقع بی عرضگی) را هم در سکانس کابوس سردابه می بینیم. جایی که اطرافیان حمید، بالای سر او مشغول جراحی کردن (و در واقع بیرون کشیدن اعضای بدنش!) هستند و خود هامون هم به عنوان سرپرستار ایستاده و در قبال نابود شدنش توسط اطرافیانش (مهشید در یک نما عملاً قلب هامون را در دست گرفته و می چلاند!) هیچ کاری انجام نمی دهد. در این میان، همان طور که کاراکتر مهشید قرار است سویه ی مثبت شخصیت هامون را به تماشاگر نشان دهد، کاراکتر دیگری هم وجود دارد که در مقایسه با او، متوجه لایه ی ضعیف وجود حمید می شویم. این شخصیت کسی نیست جز علی عابدینی. معبود حمید. هامون در شعری که به یاد علی می خواند، اشاره می کند: "... حرف از کار زدی... کار برا کار... نه برای غایت و نهایتش". وقتی هامون چندین ثانیه درباره ی مضمون کتاب «ذن و هنر نگهداری از موتورسیکلت» صحبت می کند، علی فقط می گوید: "بخون ... واسه مزاجت خوبه". در فلاش بک عزاداری امام حسین (ع) هم حمید (که کودک است)، علی را با ظاهر امروزی اش می بیند. همه ی این ها نشان می دهند که علی، کامل شده ی حمید است. الگویی که هامون قرار است به او نزدیک شود. در اوج التهاب فیلم و مشکلات حمید، او به طور اتفاقی علی را در خیابان می بیند، ولی هر چه او را صدا می زند، علی متوجه نمی شود و در نهایت تصادف بی موقعی، هامون را از رسیدن به علی بازمی دارد. اما در انتهای فیلم، علی به طرز معجزه آسایی حمید را نجات می دهد. انگار حمید دوباره لیاقت نزدیک شدن به علی را پیدا کرده است.

علی رغم همه ی این حرف ها، در طول فیلم، حمید هامون حرکتی به سمت کمال را تجربه می کند. در ابتدای فیلم، وقتی طوفان نسخه ی اولیه ی پایان نامه ی حمید را پراکنده می کند، او زیر لب علت این کار را بدشانسی می داند. اما به تدریج می فهمد که مشکل، خودش است. جرقه از جایی می خورد که هامون به این نکته می اندیشد که چرا در برابر ابراز قدرت ضعیف است. سپس نزد دکتر سماواتی اعتراف می کند که عمری شلنگ تخته انداخته، اما به جایی نرسیده است. سپس در دادگاه به صورت نریشن می شنویم که هامون به فکر ایستادگی در برابر مهشید است. وقتی هم قرار است دستگاه ها را برای دکتر سروش ببرد، به خودش می گوید: "تقصیر خودته ... د بکش ... د بکش"؛ و در نهایت برای راه اندازی دستگاه، از "خودش" خون می گیرد.

با این وجود، هامون در انتهای فیلم هنوز با کمال فاصله دارد. برداشتش از ماجرای حضرت ابراهیم و قضیه ی از بین بردن عزیزترین کس برای به دست آوردن دوباره اش، تا حدی سطحی است که به مهشید شلیک می کند تا او را دوباره به دست بیاورد! در انتهای فیلم هم راه حلی جز غرق کردن خودش در دریا پیدا نمی کند. در این زمینه سکانس پایانی و نجات یافتن حمید توسط علی کارکردی دوگانه دارد. از یک طرف نشانه ی تطهیر حمید است (که هیچ گاه نفهمیدم چرا عده ای با این مضمون به شکلی تحقیرآمیز برخورد کردند) و از سوی دیگر، نمایانگر این نکته که همان طور که دبیری در ابتدای فیلم اشاره کرد، هامون هنوز صغیر است و احتیاج به قیم دارد. احتیاج به کسی که دست او را بگیرد و از میان مشکلات نجات دهد.

***

هامون شخصیت پیچیده ای است. هنوز می توان ابعاد پیچیده ای را در او شناسایی کرد. او یک کاراکتر تکرارنشدنی در سینمای ایران به شمار می رود. برای همین است که همیشه از او به عنوان نمونه ای از شخصیت پردازی در سینمای ایران یاد می شود.


منبع : http://ariaghoreishi.blogfa.com/post-203.aspx

ورود آقایان ممنوع - رامبد جوان






  1. خانم دارابی(ویشگا آسایش):

    عشق 2 حالت داره عشق مادر به فرزند، عشق خدا به بنده، بقیه ش تاثیرات هورمونیه ...!

    ورود آقایان ممنوع - رامبد جوان

فیلم Don Juan DeMarco





  1. دون خوان(جانی دپ) :
    هر زنی ی ِ رازیه که باید کشف بشه، ولی ی ِ زن هیچ چیز رو از ی ِ عاشق واقعی پنهون نمی کنه ...

    فیلم Don Juan DeMarco

خوابم می آد - رضا عطاران





  1. رضا:
    اگه از من بپرسید خوابُ بیشتر دوست داری یا بیداری,
    حتماً میگم خواب. خواب چیزه عجیبیه، واقعاً خوبه، اصن یه جوریه، انگار
    هم هستی هم نیستی. این بی فکری و بی وزنیه تو خوابُ که چیزی از
    دورو وَرت نمیفهمی رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم. ولی کاریش نمیشه کرد. باید بیدار شیم.
    مشکله منم همیشه ...... درست از همین جا شروع میشه.
    وقتی چشامو باز میکنم، وقتی متوجه میشم هنوز زندم، دوباره تنهام.
    مجبورم ادامه بدمو چیزی ام راضیم نمیکنه، حتی کار هر روزه ای که انتظارمو میکشه و یه وقتی عاشقش بودم.

    خوابم می آد - رضا عطاران 

Scent of a Woman




  1. فرانک اسلید(آلپاچینو) :
    میگن مو همه چیزه، تا حالا بینی ت رو توی خرمن موهای یک زن فرو بردی؟ دوست داری تا ابد بخوابی ...

    Scent of a Woman 
    کارگردان : مارتین برشت

کلاه قرمزی



  1. آقای مجری : کلاه قرمزی برای چی خونه تکونی میکنیم؟
    کلاه قرمزی : برای اینکه پدرمون درآد ...!

هامون - داریوش مهرجویی




  1. حمید هامون(خسرو شکیبایی):
    تو می خوای من اونی باشم که واقعن تو می خوای من باشم؟
    اگه من اونی باشم که تو می خوای،پس دیگه من ،من نیست.یعنی من خودم نیستم.

    هامون - داریوش مهرجویی

    7 فروردین زادروز عمو خسرو

City Hall - Harold Becker





  1. شهردار(آل پاچینو) : 
    اهمیت یک مرد از دشمنانش معلوم میشه نه از دوستانش ...

    City Hall - Harold Becker

سریال آشنایی با مادر - فصل هفتم



  1. مارشال اریکسون : 
    زندگی هرچی می خواد بشه بذار بشه، باید در لحظه زندگی کرد ...

    سریال آشنایی با مادر - فصل هفتم

سریال آشنایی با مادر - فصل هفتم



  1. مارشال اریکسون : 
    زندگی هرچی می خواد بشه بذار بشه، باید در لحظه زندگی کرد ...

    سریال آشنایی با مادر - فصل هفتم

دایی جان ناپلئون - ناصر تقوایی






  1. دروغ چرا؟
    تا قبر...آ.آ.آ.آ

    دایی جان ناپلئون - ناصر تقوایی

    + 5 اسفند سالروز درگذشت پرویز فنی زاده

باغ های کندلوس - ایرج کریمی




  1. بیژن : شما چقدر شکسته شدید!

    دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟ 
    چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
    از دو سالگی مادرن !
    بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
    باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
    گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
    من شوهر نکردم !
    ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
    تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
    مادر اونا هم بودم.

    باغ های کندلوس - ایرج کریمی

فریاد مورچه ها - محسن مخملباف




  1. وقتی گرسنه ای یه لقمه نون خوشبختیه.
    وقتی تشنه ای یه قطره آب خوشبختیه.
    وقتی خوابت می آد یه چرت کوچیک خوشبختیه.
    خوشبختی یه مشتی از لحظاته ...یه مشت از نقطه های ریز که وقتی کنار هم قرار می گیرن یه خط رو می سازن.

    فریاد مورچه ها - محسن مخملباف

پیشنهاد بیشرمانه ( Indecent Proposal) - آدریان لین




(جان) رقص؟
(دیانا) من باید برم.

(جان) 
یادم میاد وقتی جوون بودم، از جایی برمی گشتم، سینما یا یه یه چیز دیگه. تو مترو بودم و یک دختر روبروی من نشسته بود...اون دختر خوشگلترین چیزی بود که به عمرم دیدم. وقتی اون به من نگاه می کرد، خجالتی می شدم و نگاهم رو می دزدیدم، بعدش من به اون نگاه می کردم و اون نگاهش رو می دزدید. به جایی که باید پیاده می شدم رسیدم. پیاده شدم. درها بسته شدن. همین که قطار راه افتاد، مستقیم تو چشمام زل زد و عجیب ترین لبخند رو به من زد. معرکه بود، می خواستم درا رو بشکنم و بازشون کنم. دو هفته هر شب برمی گشتم، همون موقع ولی دیگه ندیدمش. این مال 30 سال پیش بود و فکر نمی کنم که روزی بیاد که به اون فک نکنم. نمی خوام این اتفاق دوباره برام بیفته. فقط یک رقص...

پیشنهاد بیشرمانه ( Indecent Proposal) - آدریان لین

Love in the Afternoon - بیلی وایلدر

فرانک: همه چیز تو عالی و بی عیبه.
آرین: من خیلی لاغرم، گوشام یکم جلو هست، دندونام کجه، گردنم هم زیادی درازه.
فرانک: شاید، ولی من عاشق ترکیبی هستم که همه اینا با هم میسازن ...

Love in the Afternoon - بیلی وایلدر

شهر قصه - بیژن مفید




  1. خر: راستي گوش کن چي ميگم. اگه عشقت ‌کشيد يه سري به ما بزن. مي‌دوني آدرس چاکرت کجاست؟

    فيل: بله قربون مي‌دونم.

    شتر: يادتم رفت داداش عیب نداره. اينجا از هرکي بپرسي کي خره ميگه خر خودتي.

    شهر قصه - بیژن مفید