احمدرضا احمدی
از تو کبریتی خواستم
که شب را روشن کنم
تا پلهها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستانات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
احمدرضا احمدی
از تو کبریتی خواستم
که شب را روشن کنم
تا پلهها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستانات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
احمدرضا احمدی
چنان ابری...
چنان ابری بر دلم میتابد
که باران را
گریه میکنم
حدس آن پیرهن را
بر تنم داشتم
که تنم دور بود
پیرهنم نزدیک بود.
فنجانها را از ابر پر میکردم
گیسوانم را
شانه میزدم
که عصیان و طغیان را
در گیسوانم سپید نبینم.
آینه را به تنهایی دوست نداشتم
آینه را در آینه دوست داشتم
گفته بودند:
عمر آفتاب از مهتاب
بیشتر است
آفتاب را در خانه حبس کردم
در مهتاب
کنار باغچهی انبوه از ریحان خفتم.
بشقابها از هوا پُر بودند
غذاها پیر بودند
دلم برای بهار تنگ بود
چه غصهها از کوچه
به خانه آوردم
که در کنار پلههای خانه
غریب بودند
به خانه که رسیدند
قریب شدند.
غصه در خانه دوام داشت
غصه محرم بود
خانه گرم بود.
احمدرضا احمدی
از مجموعهی «لکهای از عمر بر دیوار بود»