احمدرضا احمدی

 

از تو کبریتی خواستم 

که شب را روشن کنم 

تا پله‌ها و تو را گم نکنم

کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود

گفتم دستان‌ات را به من بسپار 

که زمان کهنه شود

و بایستد

دستان‌ات را به من سپردی

زمان کهنه شد و مُرد



احمدرضا احمدی

 

 

میوه‌ها طعم تکراری دارند - احمدرضا احمدی



  1. ما مردمان عادی گاهی دلمان می خواهد خوشبخت باشیم، نان گرم بخوریم،یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستال ها بلکه به صورت زنده ببینیم،ما مردمان عادی خیلی آرزوها دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله ی شنیدنش را ندارید.

    میوه‌ها طعم تکراری دارند - احمدرضا احمدی 

احمدرضا احمدی




  1. بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان
    بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم
    زمستانی که عنکبوت‌ها به دور قندیل‌های یخ
    تار تنیده بودند
    ما در زمستان سقوط کرده‌ بودیم بدون:
    کلاه
    چتر
    پالتو
    این دستان ما خاموش و سرد در زمستان
    به دنبال مأوا و سکوت بودند
    ما نمی‌توانستیم به سراغ دست‌هامان بیاییم
    و آنان را در زمستان پرستاری کنیم
    ما دشمنان را نمی‌شناختیم
    فقط سرما و زمستان را حریف خویش می‌دانستیم
    کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما
    توانست این سرما و زمستان را
    برای ما رقم بزند.
    همه با دهان خاموش
    سخن‌اش را با سر تأیید کردیم
    هنوز برف میبارید

    احمدرضا احمدی

    + http://kafiketabp.blogfa.com/

احمدرضا احمدی



  1. از تو کبریتی خواستم 
    که شب را روشن کنم 
    تا پله‌ها و تو را گم نکنم
    کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
    گفتم دستان‌ات را به من بسپار 
    که زمان کهنه شود
    و بایستد
    دستان‌ات را به من سپردی
    زمان کهنه شد و مُرد

    احمدرضا احمدی

احمدرضا احمدی



  1. قلبم اگر یاری کند برگ های زرد پاییزی را
    شماره می کنم که دارند از پاییز جدا می شوند و
    به زمستان متصل می شوند
    برای زیستن هنوز بهانه دارم
    . . .

    احمدرضا احمدی

احمدرضا احمدی



  1. قلبم اگر یاری کند برگ های زرد پاییزی را
    شماره می کنم که دارند از پاییز جدا می شوند و
    به زمستان متصل می شوند
    برای زیستن هنوز بهانه دارم
    . . .

    احمدرضا احمدی



چنان ابری...

چنان ابری بر دلم می‌تابد

که باران را

گریه می‌کنم

حدس آن پیرهن را

بر تنم داشتم

که تنم دور بود

پیرهنم نزدیک بود.

فنجان‌ها را از ابر پر می‌کردم

گیسوانم را

شانه می‌زدم

که عصیان و طغیان را

در گیسوانم سپید نبینم.

 

آینه را به تنهایی دوست نداشتم

آینه را در آینه دوست داشتم

گفته بودند:

عمر آفتاب از مهتاب

بیشتر است

آفتاب را در خانه حبس کردم

در مهتاب

کنار باغچه‌ی انبوه از ریحان خفتم.

 

بشقاب‌ها از هوا پُر بودند

غذاها پیر بودند

دلم برای بهار تنگ بود

چه غصه‌ها از کوچه

به خانه آوردم

که در کنار پله‌های خانه

غریب بودند

به خانه که رسیدند

قریب شدند.

 

غصه در خانه دوام داشت

غصه محرم بود

خانه گرم بود.


احمدرضا احمدی

از مجموعه‌ی «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود»