ساموئل بکت






  1. من از سرنوشت انسان چه می‌دانم؟ درمورد کلم بیشتر می‌توانم برایتان حرف بزنم.

    ساموئل بکت

ساموئل بکت








  1. گناه نخستین و ابدی ... زاده شدن را مرتکب شده ایم.

    ساموئل بکت

مالون می میرد - ساموئل بکت



در این رمان ماجرای پیرمردی نقل می‌شود که بر روی تخت خوابیده اما مطمئن نیست که در یک بیمارستان است و یا در یک آسایشگاه. این رمان پیشتر دو بار توسط محمود کیانوش و مهدی نوید در سال‌های مختلف به زبان فارسی ترجمه شده است و ترجمه سمی، سومین ترجمه فارسی از این رمان است که به بازار کتاب ایران عرضه شده است.
شاید بکت در این رمان بیش از همه ی رمان های مشابه، انسان بی دفاع مواجه شده با غرایب قرن بیستم را به تصویر می کشد . بوف کور هدایت ، مسخ کافکا ، تهوع سارتر و بیگانه ی کامو ، همه از یک جنسند اما تفاوت این کتاب با کتاب های مشابه اش این است که نویسنده بیش از همه ی این نویسندگان، صداقت دارد . او کم و زیاد و اغراق ندارد ، پند و اندرز و فلسفه ای ندارد ، با این وجود حرف هایش در عین پیچیدگی به دل می نشیند . شاید بیش از همه ی کتاب های یاد شده ، بوف کور به رمان (( مالون می میرد )) نزدیک تر باشد ، بیش تر در فرم روایت و به هم ریختگی زمانی .
همه ی این نوشتارها در اتاقی کوچک در تیمارستانی دورافتاده روایت می شود . ((مالون می میرد)) در نوع خود ، یادداشت های یک دیوانه محسوب می شود؛با این تفاوت که کلمات به دیوانگی نمی زنند و خواننده هرگز با جملاتی روبرو نمی شود که اندیشه روبرو شدن با یک دیوانه در ذهنش تداعی شود .

رمان با یک جمله شروع می شود : به زودی می میرم .
آن‌چه داستان مالون می‌میرد را جذاب و خواندنی می‌کند نه طرح داستانی آن (که اساسا فاقد آن است)، بلکه نگرش متفاوت و دگرگون نویسنده به جهان پیرامون خویش و طرح دیدگاه‌های بعضا فلسفی است. طرح مسائلی از قبیل مفهوم بازی در زندگی، پدیده‌ی مرگ و تاثیر شگرف آن بر زندگی و توهم انسان از مرگ یا زندگی و آمیختگی این‌دو، نگرش متفاوت به زیبایی و زیبایی‌شناسی، یک‌نواختی زندگی در جهان مدرن و ... هم‌چنین پرداختن به مفاهیمی چون آزادی، اختیار، عقل و انتخاب، دارایی و مالکیت، حافظه و گذشته، تردید و ...

بریده هایی از کتاب

لحظه اي مي رسد كه آدم از همه چيز دست مي كشد چون عاقلانه ترين كار همين است


 برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی ، شمعی قلمی کافی است ، به شرط آنکه صادقانه بسوزد


از ران ها و پاهایم خواسته ام حرکتی  بکنند . آن ها را خوب می شناسم و تلاش و تقلایشان را برای انجام تقاضایم احساس می کنم . در آن گستره ی کوتاه زمانی با آن ها زندگی کرده ام ، آکنده  از شور و حادثه ، در فاصله ی زمانی میان دریافت پیام و ارسال پاسخی رقت بار . برای سگ های پیر سرانجام روزی فرا می رسد آن سپیده دمی که صدای سوت صاحبانشان را می شنوند و دیگر نمی توانند جست زنان پی او بروند . پس در لانه شان می مانند ... 


 این است که واپسین ذره ی وجودم ، تا آنجا که دوام دارد ، به خاطر معنای نهفته در خودش زندگی کند


... تا به حال هیچ نشانه ای دال بر وجود نظم ندیده ام ، چه در درون و چه در خارج از درونم گ


چه روزها که لحظه لحظه التماس کرده ام تا شب آغاز شود ، و چه شب ها که دم به دم تضرع کرده ام تا سپیده بدمد .


در سکوت و بدون جنجال راهم را آن قدر ادامه می دهم که از فرط ملال و دل زدگی زارزار بگریم ... تا عاقبت کسی از سر مهر ومحبت بیاید و به داخل تابوت بیاندازدم . 


برگ هایی پژمرده که لذت طولانی تابستان را سپری کرده اند و حال به هیچ دردی نمی خورند جز توده شوند و بپوسند ... و درختانی که به دلایلی مبهم و نامشخص همیشه سبزند  

 



نگاهی به نمایش نامه در انتظار گودو نوشته ساموئل بکت




ترانه جوانبخت

ساموئل بکت در نمایش نامه در انتظار گودو سرگردانی بشر امروز را به تصویر کشیده است. او در دو شخصیت اصلی این نمایش نامه به نام های استراگون و ولادیمیر انتظار پوچ و بی نتیجه برای آمدن شخصی به نام گودو را به گونه ای نوشته که هر بار که این دو نفر از آمدن گودو ناامید می شوند سلسله عواملی دست به دست هم می دهد تا امیدی واهی در این دو نفر آنها را به ادامه این انتظار بکشاند. 
محل قرار استراگون و ولادیمیر با گودو روی تلی خاک کنار یک درخت است. استراگون فردی سر به 

هوا و بی توجه است که دچار حواس پرتی ست و دائم حوادثی که اتفاق می افتد را از یاد می برد. ولادیمیر دقیق تر از او و نسبتا محتاط تر است. او استراگون را به صبر کردن برای آمدن گودو تشویق می کند.
به نظر من بکت با استفاده از درخت و تپه خاکی در این نمایش نشان داده که به نمایش نویسی ساده توجه دارد و روی صحنه در این نمایش این شخصیت ها هستند که اهمیت دارند. اگر بکت به کلاه های شخصیت ها توجه دارد نه به خاطر آن است که این اشیاء به خودی خود در نمایش مهم هستند بلکه به این دلیل است که شخصیت ها از کلاه های خود و دیگران استفاده های مخصوص به خود دارند. حتی راه رفتن استراگون و ولادیمیر در جاده مد نظر بکت نیست بلکه او سرگردانی این دو نفر را با قرار دادنشان زیر یک درخت نشان داده است. آنچه مهم است گفتگوی بین شخصیت ها برای معلق نگه داشتن زمان و طولانی کردن انتظارشان برای دیدن گودو است.
لازم است مطرح کنم که انتظار استراگون و ولادیمیر برای دیدن گودو که بی نتیجه می ماند در واقع یکی از ویژگی های زندگی مدرن بشر امروز است که در بسیاری مواقع زمان را از دست می دهد و در انتظارهای بی حاصل عمرش را به هیچ و پوچ می بازد. هدف بکت از قرار دادن این شخصیت ها در انتظاری بی نتیجه نشان دادن نهیلیسم یا پوچ گرایی در زندگی ست. می بینیم که پوتزو هم در واقع کاری مهمی انجام نمی دهد و فقط به کتک زدن نوکرش لاکی و استفاده از نیروی او برای جا به جا کردن وسایلش می پردازد.
درباره سه شخصیت پوتزو و لاکی و پسر تا به حال با نگاه درستی نقد نوشته نشده و این سه شخصیت بررسی نشده اند. عده ای گفته اند که بکت برای خالی نبودن عریضه و جهت پر کردن گفتگوهای نمایش خود این سه شخصیت را وارد نمایش کرده زیرا اگر نمایش فقط شامل استراگون و ولادیمیر بود بسیار کم حجم تر از این میشد. آنچه مهم است بررسی این سه شخصیت در ارتباط با گودو است زیرا گودوی خیالی را می توان توسط این سه شخصیت به درستی بررسی کرد. به نظر من در تحلیل این سه شخصیت می توان به شخصیت گودوی نادیده دست یافت. برای این منظور باید در سخنان و حرکات این سه شخصیت دقیق شویم. پوتزو فردی بی رحم است که با شلاق زدن نوکرش لاکی او را واردار به کار کردن می کند. مشابه همین بی رحمی را در گودو هم می بینیم چون پسر به ولادیمیر می گوید که گودو او را کتک نمی زند اما برادرش را کتک می زند. مورد دیگر بی ارداگی در لاکی است که مرتبا از پوتزو کتک می خورد و فقط از او حرف شنوی دارد. بی ارادگی لاکی درست برعکس اراده مندی گودوست چون گودو استراگون و ولادیمیر را به اراده خود در انتظار می گذارد و به دیدن آنها نمی آید و این اوست که برای آینده این دو نفر تصمیم می گیرد. سومین شخصیت یعنی پسر استراگون و ولادیمیر را در امید دیدن گودو نگه می دارد و گودو آنها را در انتظار دیدن خود می گذارد. بنابراین ما سه شخصیت پوتزو و لاکی و پسر را می توانیم مانند قطعات یک پازل در کنار هم قرار دهیم و به شخصیت گودو پی ببریم. شخصیت پوتزو از نظر بی رحمی با گودو هم خوانی و مطابقت دارد ولی شخصیت لاکی از نظر بی ارادگی برعکس شخصیت اراده مند گودو است و شخصیت امید بخش پسر مکمل شخصیت انتظار دهنده گودو می باشد. این سه نفر با هم مجموعا گودو را تشکیل می دهند. در واقع بکت نیازی نداشت شخصیت گودو را وارد صحنه کند تا ما به رفتار و نحوه برخورد او با دیگران پی ببریم بلکه بکت با زیرکی و درک درست از خلق یک شخصیت خیالی به اسم گودو او را در سه شخصیت دیگر یعنی پوتزو و لاکی و پسر جای داد و گودو را به عنوان شخصیت مطابق متضاد و مکمل این سه شخصیت درآورد. این نوع نگاه به گودو در هیچ یک از تحلیل های این نمایش تا به حال مطرح نشده و به نظر من لازم است از این دید گودوی خیالی را در نظر گرفت. 
این که من مجموع سه شخصیت پوتزو و لاکی و پسر را برای گودوی خیالی در نظر گرفته ام می تواند ما را به نتیجه دیگری هم برساند. اگر در زمان هایی که هر یک از این سه شخصیت با استراگون و ولادیمیر صرف می کنند دقیق شویم می بینیم که پوتزو بیشتر از لاکی و لاکی بیشتر از پسر وقت خود را با استراگون و ولادیمیر صرف می کنند. حال اگر گودو در این نمایش نامه می آمد و طبق همین تفاوت های زمانی در گفتگوهایی که با استراگون و ولادیمیر داشت بر آنها تاثیر می کرد می بینیم که نتیجه ای که به دست می آمد اصلا مثبت نبود چون من پوتزو را شخصیت مطابق با گودو و لاکی را شخصیت متضاد با گودو و پسر را شخصیت مکمل گودو در نظر گرفته ام و گودو در صورت ظاهر شدن در انتهای این نمایش نامه به بحث کش و قوس دار با استراگون و ولادیمیر می پرداخت همان طور که پوتزو این کار را می کند و استراگون و ولادیمیر در برخی قسمت های این نمایش از دست پوتزو به ستوه می آیند و حتی می بینیم که وقتی پوتزو زمین می خورد آنها بدون دریافت پول از او تمایلی به کمک کردنش ندارند. اگر پوتزو رفتاری ملایم با آنها داشت اگر چه آن دو سرگردان و بی پول هستند اما به خاطر رفتار محبت آمیز پوتزو به کمکش می رفتند. چون زمانی که لاکی و پسر با آن دو صرف می کنند کمتر از زمانی ست که پوتزو با آنها می گذراند پس کش و قوس کمتری به بحثشان می دهد و می بینیم که ظاهر شدن گودو با فرض داشتن مجموع این سه شخصیت در خودش باعث دور کردن استراگون و ولادیمیر از خودش میشد چرا که کتک زدن برادر پسر توسط گودو نشان می دهد که گودو هم مانند پوتزو که لاکی را می زند فردی خشن و بیرحم است و این رفتار مسلما به دلیل دافعه زیاد سبب دور شدن استراگون و ولادیمیر از او میشد. اگر چه انتظار بیهوده آن دو مد نظر بکت بوده و به همین دلیل از آوردن گودو در پایان نمایش خودداری کرده است تا شخصیت گودو خیالی بماند و مخاطبان نمایش خوشان او را تصور کنند. 
لازم است دو شخصیت استراگون و ولادیمیر را مستقل از همدیگر و نیز به طور مکمل هم بررسی کنم. 
اگر قرار بود تنها یکی از دو شخصیت استراگون یا ولادیمیر در این نمایش نامه می آمد در این صورت نیمه دیگر هر یک از آنها ناکامل می ماند. استراگون وجودی دمدمی مزاج دارد که قادر به تصمیم گیری نیست و باید برای این که منتظر گودو بمانند یا نه مرتب از ولادیمیر سئوال کند. اما به نظر من ولادیمیر نیز بدون استراگون قادر به انتظار طولانی نیست چون با وجود آن که او فردی مصمم است اما احتیاج به یک نفر مثل استراگون دارد تا او را برای ماندن با او متقاعد کند. حتی هر بار که استراگون در ماندن با او تردید می کند این تردید در افکار ولادیمیر هم اغتشاش و دوگانگی ایجاد می کند و او مجبور است بخشی از انرژی خود را صرف متقاعد کردن استراگون برای ادامه ماندن با او کند در حالی که به نظر من اگر او احتیاجی به استراگون نداشت می توانست به راحتی او را از ماندن با خود منصرف کند. ضمنا خود ولادیمیر هم به نتایج این انتظار اگاهی ندارد و حتی نمی داند دیدن گودو چه تاثیری روی او و استراگون خواهد گذاشت. این پرسش مطرح است که استراگون و ولادیمیر از چه نظر با هم مکمل هستند؟ دو شخصیت استراگون و ولادیمیر به طور مکمل با هم تردید و تصمیم را در نمایش نامه نشان می دهند. 
می توان موضوعات دیگری به غیر از انتظار را برای نمایش نامه نویسی در نظر گرفت و دو شخصیت مکمل را وارد نمایش نامه کرد. این همان تضاد شخصیت ها نسبت به همدیگر است. این تضاد به صورت تمایل به نظم و بی نظمی در نمایش نامه ”والدین وحشتناک“ نوشته ژان کوکتو نیز وجود دارد و کوکتو مانند بکت ازشخصیت های مکمل در نمایش نامه اش استفاده کرده است.

منبع:


Waiting for Godot- Samuel Beckett- Grove Press- 1982- New York

ساموئل بکت



بيش‌تر آدم‌ها مي‌خواهند تا ابد زنده باشند، ولي اين تمام حقيقت نيست، چيز ديگري هم هست: اشتياق به فراموش شدن.

ساموئل بکت

ساموئل بکت


یک صد سال پیش ساموئل بکت شش سال پس از درگذشت نیچه به دنیا آمد. در آثار بکت فقر و بدبختی بر زندگانی اشخاص داستان­ها و نمایش­نامه­هایش سایه افکنده است. در آثار او با سوی تاریک تمدن و فرهنگ غرب آشنا می­شویم. شخصیت­هایی که بکت آفریده است، به کل تباه­اند، با این حال نومیدی بکت به طرز غریبی با طنز درآمیخته تا آن حد که حتی نوعی سرخوشی در نوشته­هایش به چشم می­خورد. واقعیت این است که زندگی بکت از زندگی شخصیت­هایش جدا نیست. او هم مانند شخصیت­های آثارش زندگی را بر لب پرتگاه گذراند.


او مردی بود که از همان آغاز به رفاه، به شهرت و تمدن غرب پشت کرد و زیستن در خانه­های نیمه­ویران را به زیستن در خانه­های آباد ترجیح داد. بکت روزی به این حقیقت اعتراف کرد که در زندگی هرگز احساس زنده بودن نمی­کرده است. او حسرت رجعت به زندگی جنینی، یا به تعبیر او «خزیدن به زیر پوست تخم» را داشت، زیرا گمان می­کرد زندگی ارزش زیستن را ندارد. زندگی در نظر بکت همانا مردن بود. ما به دنیا می­آییم که بمیریم. آغاز زندگی، نقطه­ی صفر مرگ است. با ما مرگ به دنیا می­آید. این تنها حقیقتی­ست که می­توان به آن باور داشت. باقی همه در نظر بکت تمسخر و پوزخندی بیش نیست.

از مهمترین موضوعاتی که بکت به آن می­پردازد، اسارت انسان در جسمش است. در مورفی، اولین رمان ِ بکت، شخصیت داستان را برهنه به یک صندلی طناب­پیچ کرده­اند. در نمایشنامه­ی «آخر بازی» کلو می­بایست هام را با صندلی چرخدار جا به جا کند. شخصیت­های بکت گریزگاهی ندارند. نمایشنامه­ی «در انتظار گودو» که بکت را به شهرتی جهانی رساند با این جمله آغاز می­شود: «نمی­شود کاری کرد» در بیان کردن بیچارگی و درماندگی محض انسان خردگرای غربی در متن تمدنی که بر پایه­ی خرد بنا کرده است.
ساموئل بکت که در سال 1969 م نوبل ادبی را از آن خود کرد، همواره از رمزگشایی آثارش و پیوند این آثار با زندگانی­اش سر باز زد. با این حال تجربه­های نویسنده در زندگی روزانه، کودکی و پیوند پرتنشش با مادر و دوستی او با جیمز جویس در بسیاری از آثارش بازتاب یافته است.
می­گویند ساموئل بکت کم­حرف و خودرأی بود. او به خوبی می­دانست که چگونه زخم­های روحی و دلشکستگی­ها و رنجیدگی­هایش را از دیگران پنهان کند. والدین او پروتستان و متمول بودند. بکت در رفاه بالید و با این حال در طول کودکی بسیار تنها بود. وقتی پس از یکی از نمایش­هایش، تماشاگری از او پرسید: آیا به این دلیل که در کودکی خشونت و آزار دیده است، نمایش­هایش تا این حد سیاه و نومیدکننده است، در پاسخ گفت: آدمی برای دیدن بدبختی و فقر لازم نیست که حتماً خودش بدبختی و فقر را تجربه کرده باشد.
بکت در سی سالگی وطنش، ایرلند را برای همیشه ترک کرد و به فرانسه رفت. محیط اجتماعی ایرلند در آن سال­ها خفقان­آورتر از آن بود که بکت بتواند در آن فضا رشد کند و آثارش را پدید آورد. وطن دوم او پاریس بود. در پاریس به جیمز جویس پیوست و پروست را مطالعه کرد و از او تأثیر گرفت. شخصیت­های بکت هم تنها با یادآوری خاطراتشان زندگی می­کنند.
از دیگر موضوعات محوری در آثار بکت مرگ است. تنها واقعیت موجود در زندگی شخصیت­های بکت خاطرات آنان از یک زندگی تباه­شده و از دست رفته است. در این میان ظاهراً مرگ تنها راه رهایی انسان از رنج یادآوری خاطره است. در نمایشنامه­ی «در انتظار گودو» دو ولگرد درباره­ی راه­های گوناگون خودکشی با هم صحبت می­کنند. اگر ما خود را نابود کنیم، از زندگی سهمی می­بریم. بدین طریق بکت نظام ِ ستم­باره­ای را که بر محور هزینه، نفع و خرد استوار است مسخره می­کند.
در نظر بکت زمان تقویمی یک حرف پوچ است. در جهان آثار بکت، در حد فاصل میان تولد و مرگ میان یک دقیقه و یک سده تفاوتی وجود ندارد. می­نویسد: روز تنها در یک لحظه می­درخشد. آن گاه از نو شب فرامی­رسد.(در انتظار گودو)
شخصیت­های بکت اصولاً از سویه­های سمبلیک برخوردارند. آنها صفرهایی هستند مشحون از آرزوهای برآورده نشده. اغلب از پاافتاده­اند و در این حال محکوم­اند که گذشته­­شان را به یاد آورند. در آثار بکت فراموشی در حد یک آرزو فرومی­کاهد.
بکت ابتدا از جویس متأثر بود. جویس در «اولیسس» و در «بیماری فینیگان» تلاش می­کند کل ِ جهان را با همه­ی زبان­ها و لهجه­ها و اشخاص بازآفریند. حاصل این تلاش بازآفرینی کلان شهر و هزارتوهای زندگی شهری­ست. بکت اما برخلاف استادش به حذف روی آورد تا آن حد که کمال مطلوب او صفحه­ی سفید است. بکت عظمت را در همه­ی ابعادش یکسر نفی می­کند. او به دام، به تهی، به نیستی نظر دارد. در رمان «وات» نیستی در پوشش رابطه­ی ارباب با رعیت با دقتی ریاضی به نمایش گذاشته می­شود. در «آخر بازی» می­نویسد: «من عاشق نظم هستم. نظم آرزوی من است. دنیایی که همه چیز در آن ساکت و منجمد باشد و هر چیز سر جای قطعی خودش، پوشیده در آن آخرین غبار.» اگر جویس با «اولیسس» سودای کتاب ِ کتاب­ها را در سرمی­پروراند، بکت با حذف همه­ی جلوه­های هستی به یک صفحه­ی سفید با نقش تنها یک تک یاخته نزدیک می­شود. چنان­که گویا مرگ تنها راه رهایی از سرسپردگی آدمی به مرجع تواند بود. بکت از سرسپردگی آغاز کرد، و با حذف، خود را از سرسپردگی رهانید و به ذات نیستی نزدیک شد؛ به آن نفس آخر در آخرین دم حیات.
نیچه می­گوید: لذت به ابدیت و به عمق نظر دارد. در آثار بکت لذت در حد به یادآوردن خاطرات، سخن گفتن و شمردن اعداد فرومی­کاهد و ابدیت به تکرار مکرر تجربه­های تلخ. از این­ها همه در پایان تنها صدای قدم­ها، کلام گسیخته و صدای نفس­ها باقی می­ماند.
ادبیات بکت به فاجعه نظر دارد. حادثه در داستان­ها و نمایش­نامه­های او بعد از وقوع فاجعه اتفاق می­افتد. از این نظر آثار بکت به جعبه­ی سیاهی می­ماند که پس از یک سانحه­ی هوایی به جا می­ماند که چگونگی وقوع فاجعه را افشا کند. در جعبه­ی سیاه آخرین کلمه­ها، دعاها، نفرین­ها و ناله­های قربانیان ضبط شده است. آثار بکت به سقوطی می­ماند که هر دم مکرر می­شود و هرگز پایان نمی­یابد. در آثار بکت، بعد از فاجعه تنها زندگی درونی شخصیت باقی می­ماند. شخصیت­های او با شخصیت­های اساطیری خویشاوندند. بکت سیزیفی را نشان می­دهد که سنگ روی پایش افتاده و او را از پا انداخته است. پرومته پس از مرگ عقاب و ایوبی که از انتظار و صبر در حد یک دلقک فروکاهیده است.

بکت نویسنده­ای­ست دل رحم. او ولگردانی را نشان می­دهد که شایسته­ی احترام­ اند. در آثار او مرز میان ناتوانی ارباب و رعیت مخدوش است. آنها هر دو از زندگی یکسان رنج می­برند. من می­گریم، پس هستم. بکت آن تشنه­ای را نشان می­دهد که از دیوار گذشته و به جوی رسیده است. جوی اما در زمانه­ی ما خشک است. پس تشنگی همچنان ادامه دارد، حتی اگر دیواری در میان نباشد. در آثار او فقیر و غنی هر دو از گل یک کوزه اند. از این نظر صحنه­ی آغازین آثار بکت را باید در تراژدی هملت جست. آنجا که هملت در صحنه­ی تدفین به پس از مرگ می­اندیشد: از این همه چه به جای می­ماند جز کرم­هایی که در جمجمه­ی خالی لانه کرده اند؟ با این تفاوت که در آثار او کرم به شپش تبدیل می­شود. در کابوس بکت او که می­خواهد بر مرگ چیره شود، باید به زندگی­اش پایان دهد. برای همین باید شپش­ها را که حامل زندگی هستند از بین برد.

بکت گمان می­کرد که گفتنی­ها همه گفته شده است. در نظر او هنرمند تنها یک راه دارد: ایجاز و حذف. در آثار او اشخاص از خواب بیدار می­شوند، وراجی می­کنند، غذا می­خورند، چیزهایی را به یاد می­آورند، فراموش می­کنند و از نو می­خوابند. در آخرین آثاری که از او به جا مانده حذف حتی به ساختار جملات هم راه می­یابد. جمله به کلمه و کلمه به هجا فرومی­کاهد. با این حال آنچه که حذف می­شود، در این فضای خالی بیشتر به چشم می­آید. ادبیات بکت، ادبیات غیاب است. در «آمد و شد» در طی تنها سه دقیقه داستان دوستی و خیانت روایت می­شود. لو، مای و سو، هر یک اسرار دیگری را در غیاب هم فاش می­کنند، در بیان این مفهوم که دوستی بزرگترین دسیسه، و خیانت بزرگترین نشانه­ی دوستی­ست. در «نفس» تنها صدای آخرین نفس آدمی در آخرین دم حیات به گوش می­رسد. بکت می­نویسد هیچ چیز مسخره­تر از بدبختی آدمی نیست.