ای لیا
دست کنی لای موهایت و تکانی به سرت بدهی، آبشاری از طلا بپاشد در میان سرخی غروب. آسمان نگاه کند تو را دلش تنگ شود برای باران ...
بوئیدن موهایت، لمس دانه دانه تارهایش. نفس های زندگی را در میان گیسوانت دیده ام آن زمان که کودکی هایم در میانشان تابی بسته بودند و خیالی هم نبود از روزگاری که زندگی فشارمان می داد.
موهایت
این خودش شعر است
حرف اضافه ای نمی خواهد.
ای لیا
+ http://reihan.persianblog.ir/
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 22:31 توسط مریم
|

کافی کتاب