سقوط - آلبر کامو
یک طرف زیبایی است و طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان. هر قدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم.
آلبر کامو

در یکی از میکده های آمستردام، مردی از خود و زندگی خود سخن می گوید و سقوط تدریجی خود را مرحله به مرحله شرح می دهد. ژان باتیست کلمانس، که روزگاری در پاریس وکیلی مبرز و موفق، و نمونه انسانی درستکار و گشاده دست و پاکباز بوده است، اینک بر این گذشته نگاهی هولناک می افکند و در پرتو ذهنی هوشیار، دروغ و دورویی خود و دیگران را فاش می سازد: در این جهان و در این زمان هیچ کس نمی تواند خود را بیگناه بداند. تصویری که کلمانس از خود عرضه می کند ناگهان تصویر خود ما می شود. این کتاب کوچک آئینه تمام نمای روزگار ما و انسان امروز است.
- "تقریبا"! جواب بی نظیری است. صحیح هم هست، ما در هر چیز فقط تقریبا" هستیم!
- آیا می دانید که در دهکده کوچک من، طی یک عملیات انتظامی، یک افسر آلمانی با نهایت ادب از پیرزنی تمنا کرد که یکی از دو پسرش را که به عنوان گروگان باید اعدام شود به میل خود انتخاب کند؟ انتخاب کند، تصورش را می کنید؟ این یکی را؟ نه، آن یکی را؟ و ناظر رفتن او باشد.
- من از دودمانی شریف، اما گمنام بودم و با اینهمه، با فروتنی اقرار می کنم که بعضی روزها هنگام صبح احساس میکردم که پسر پادشاه یا فروغ آتش کوه طورم! چنان از عنایت سرشار بودم، نمیدانم چگونه اقرار کنم، که احساس میکردم برگزیده شدهام.
- من از هر نظر آسوده بودم ولی در عین حال از هیچ چیز راضی نبودم. هر شادی در من آرزوی شادی دیگر برمی انگیخت.
- آیا می دانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیلش ساده است! با آنها الزامی در کار نیست!!!
- انسان چنین است، دو چهره دارد: نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد.
- من خوب می دانم که آدم نمی تواند از حکمرانی خود و خدمتگزاری دیگران صرف نظر کند. هر انسانی همان طور که به هوای پاک نیاز دارد، محتاج به وجود بردگان است. حکم راندن یعنی نفس کشیدن. و حتی محرومترین افراد از مواهب طبیعی می توانند تنفس کنند. پست ترین فرد در سلسله مراتب اجتماعی باز هم همسری یا فرزندی و اگر مجرد باشد، سگی دارد. رویهمرفته مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود، بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد.
- من همیشه فقط با ستایش از خود توانسته ام سخن بگویم. مخصوصا" اگر این کار را با حیا و خویشتنداری خرد کنندهای،که راهش را می دانستم انجام می دادم. این را به شما گفتهام که من همیشه خود را باهوشتر از همه مردم تصور کردهام، ولی خودم را حساستر و زبردست تر هم میدانستم. من در خود جز برتری و افضلیت چیزی سراغ نداشتم. وقتی به دیگران میپرداختم، در عشقیکه نسبت به خود داشتم یک درجه صعود میکردم.
- و به این ترتیب من در بازی برنده می شدم، آن هم دو بار: بار اول در میلی که به آنها داشتم و بار دوم در عشقی که به خود میورزیدم و در هر موفقیتی قدرتهای خود را آشکارا میدیدم.
- گروهی فریاد میزنند: "دوستم داشته باش!"، گروه دیگر : "دوستم نداشته باش!" ولی گروهی هم هستند، بدترین و بدبخت ترین آنها، که میگویند: "دوستم نداشته باش و به من وفادار باش!".
- هنگامی که در معرض این خطر قرار میگرفتم که رهایم کنند، عشق و یا بزرگواری نبود که مرا برمیانگیخت، بلکه فقط میل به محبوب بودن و احقاق آنچه حق خود میدانستم باعث آن میشد.
- آدمی خیال می کند که با مرگ خود (خود کشی)، همسرش را تنبیه میکند، حال آنکه آزادیش را به او برمیگرداند.، مردم از نظر قوه ابداع چقدر فقیرند! همیشه خیال میکنند که شخص به یک دلیل خودکشی میکند.
- به اصل موضوع بپردازیم: من زندگی را دوست دارم، ضعف حقیقی من همین است. به حدی دوستش دارم که از آنچه جز خود زندگیاست، هیچ گونه تصوری ندارم. فکر نمیکنید در این ولع به زندگی چیز عامیانهای وجود دارد؟
- اشراف شکسته شدن را به خم شدن ترجیح میدهند. ولی من خم میشوم، زیرا همچنان خود را دوست دارم.
- رام کننده اگر تصادفا" بدبختی بیاورد و پیش از قدم نهادن به داخل قفس چهرة خود را با تیغ ریش تراش زخمی کند، چه غذای لذیذی برای حیوانات وحشی تهیه کرده است. ما هم باید همان تدابیر رام کنندگان را به کار بندیم و بهانهای هرچند ناچیز به دستشان ندهیم تا دربارة ما داوری کنند، و الا قطعه قطعه میشویم!!
- برای اینکه خوشبخت شوید نباید زیاده از حد به دیگران بپردازید. بدین طریق راهی برای خلاصی نیست. "خوشبخت بودن و محاکمه شدن یا بدبخت بودن و تبرئه شدن".
- همة ما موارد استثنائی هستیم. همه میخواهیم از چیزی تقاضای فرجام کنیم! هر کدام میخواهیم به هر قیمتی که هست بیگناه باشیم، حتی اگر برای این کار لازم باشد که نوع بشر و قضای آسمانی را متهم کنیم.
- مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند، در محاکمه کردن شتاب میکنند.
- دوست عزیز! ثروت هنوز حکم برائت نیست، اما تعلیق حکم محکومیت است و تحصیل آن همیشه به کار میآید.
- خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی برنداریم. نه از وقاحت نصیب کافی بردهایم و نه از فضیلت. نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب.
- " وای بر شما اگر همه از شما خوب بگویند!" آه! کسی که این را گفته کلامش زر بوده است!
- افسوس میخورم که دیگر نمیتوان به شیوة ملاک روسی که من اخلاقش را تحسین میکنم، رفتار کردکه دستور میداد رعیتهایش را، چه آنهایی که به او سلام میکردند و چه آنهایی که به او سلام نمیکردند، شلاق بزنند تا از بابت جسارتی که به نظر او در هر دو مورد به یک اندازه گستاخانه بود تنبیه شوند.
- عیاشی حقیقی آزادی بخش است، زیرا هیچ گونه الزامی نمیآورد. عیاش، فقط وجود خود را تملک میکند. از این جهت، عیاشی مشغولیت محبوب کسانی است که به خود عشق میورزند. جنگلی است بدون گذشته و آینده که مخصوصا" نه عهد و پیمانی در آن هست و نه مجازاتی آنی در پی دارد.
- ما نمیتوانیم بیگناهی هیچ کس را تأیید کنیم، در صورتی که میتوانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسانی گواهی است بر جنایت همة انسانهای دیگر.
- شما از روز داوری الهی سخن میگویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم. من چیزی را دیدهام که به مراتب از آن سختتر است؛ من داوری آدمیان را دیدهام.
- میخواهم راز بزرگی را برایتان فاش کنم : در انتظار داوری روز قیامت نمانید. این داوری همه روزه روی میدهد.
برداشتی آزاد از کتاب "سقوط"
نوشته آلبر کامو
ترجمة : شور انگیز فرخ
کافی کتاب