... روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر . احساس بيهودگي مي كردم، رك حرف بزنم . حالم از همه چيز به هم مي خورد. نه من قرار بود به جايي برسم ، نه كل دنيا . همه ي ما فقط ول مي گشتيم و منتظر مرگ بوديم . در اين فاصله هم كارهاي كوچكي مي كرديم تا فضاهاي خالي را پر كنيم . بعضي از ما حتي اين كارهاي كوچك را نمي كرديم . ما جز نباتات بوديم . من هم همين طور . فقط نمي دانم چه جور گياهي بودم . احساس مي كردم كه ...يك شغلمم ....


عامه پسند - چارلز بوکوفسکی