داستان پدر/کتاب دو دنیا/گلی ترقی/انتشارات نیلوفر

پدر میگوید: من فولادم و فولاد هرگز زنگ نمیزند.
بعضی شبها که سرحال است من و برادرم را صدا میزند. میخندد. دستش را روی سرم میگذارد و این دست محکم مطئن نیرویی مرموز وارد بدنم میشود و ته روحم رسوب میکند، نیرویی قدیمی رسیده دست به دست از اجداد کهنسال، مثل امانتی مقدس، توشهٔ راه برای روز مبادا، برای لحظههای تردید و یاس، برای ایام تاریک. برای بعد.
پدر از دور میآید. آرام آهسته راه میرود. مینشیند توی ماشین. مبهوت و خسته است. میگوید: این هم از مردک هندی تا کی نوبت ما شود. وگریهاش میگیرد. باورم نمیشود. گریهٔ پدر را تا به حال ندیده بودم. ((من فولادم و فولاد هرگز زنگ نمیزند.))
اما فولاد گریه میکند و این به چشم من، دردناکتر از زنگ زدن است. میترسم و این ترس بخصوصی است. شاید هم ترس نیست و من اسمی برایش نمیشناسم. حس تازهای ست، مثل یک جور درد که توی بدن نیست اما وجود دارد توی هواست، توی دنیاست، توی تاریکی بیرون است، یک جور زخم یا درد قدیمی که مال همه است، مال مادر و مستر غزنی و شوکت اعظم خانم و حسن آقا و تمام آدمهای دنیاست-حتی آدمهای پولدار، یا آرتیستهای خوشگل توی مجلههای مد، حتی پدر، حتی شاه.
نمیدانم و باورم نمیشود. زمان، در آن اغتشاش و آشفتگی، در آنجابه جایی نامعقول چیزها، در آن ترکیب و تجزیه و تکثیرهای خارج از قانون و قاعده، معنای همیشگیاش را ندارد و روز و شب وساعت و دقیقه تقسیم نمیشود.
((تا دیر نشده)) احمقانهترین حرفی است که شنیدهام و نمیخواهم معنیاش را حلاجی کنم. با خودم تکرار میکنم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. به فولاد اعتماد دارم. با یک زخم چرکی از نابود نخواهد شد. محال است.
همسایهها کنجکاو و متحیر، با اندوهی دروغین، از کنار ما میگذرند. ته چشمهایشان برق میزند، برق عداوتی قدیمی. شکست مرد فولادین فتح آنهاست، فتح آدمهای نازک کاغذی ست. هر شب برف میآید و هر صبح در انتظار خبری بد هستم. به خودم میگویم که تمام شد وکلمهٔ تمام معنایی گنگ و مجهول دارد و در ذهنم جا نمیگیرد، مثل مفهوم نیستی یا ضریب عددی به توان بینهایت.
همه در سکوت و آرامش زنگ زدن فولاد را نظاره میکنند، همه جز آشپز قدیمی که حاضر به پذیرفتن این غیبت نامعقول نیست.
داستان پدر/کتاب دو دنیا/گلی ترقی/انتشارات نیلوفر
عکس: نمایی از فیلم درخت زندگی
(منبع : وبلاگ نغمه های غمگین)
کافی کتاب