سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه


گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست


زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه


آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی


روزها شحنه و شب باده فروشند همه


باغ را این تب روحی به کجا برد که باز


قمریان از همه سو خانه به دوشند همه


ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار


بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه


گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز


مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه


به وفای تو که رندان بلاکش فردا


جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه


محمدرضا شفیعی كدكنی