از خودم خوشم میاد، بهترین سرگرمی که دارم خودمم.


چارلز بوکفسکی

 


برچسب‌ها: چارلز بوکفسکی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 9:39 توسط مریم |

 

 

 

  1.  
  2. عده ای میگویند دروغ عامل بسیاری از جدایی هاست!
    اما نه! ، 
    این حقایق هستند که انسان ها را از هم دور میکنند!
    وگرنه ما دروغ میگوییم که نزدیک باقی بمانیم!
    شاید دردناک باشد! ، 
    اما ما به نوعی محکوم به دروغ گفتن هستیم! درست به همان اندازه که محکوم به زندگی کردن!


 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:29 توسط مریم |



  1. اثر انگشت ما، از قلب هائی که لمسشان کرده ایم هیچوقت پاک نمی شود.

    زن ها - چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:14 توسط مریم |





  1. یک عشق خیلی کوچک بدک نیست
    با یک زندگی خیلی کوچک
    چیزی که مهم است
    بر دیوارها انتظار کشیدن است
    من برای همین زاده شدم
    زاده شدم تا در خیابان های مردگان گل سرخ بفروشم.

    چارلز بوکفسکی

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 11:58 توسط مریم |






  1. شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی
    اما وجود دارند مردمانی که
    زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد
    آنها خوب می پوشند
    خوب مخوابند
    آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند
    غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند
    و غالبا احساس خوبی دارند
    وقتی مرگشان فرا رسد
    به مرگی آسان می میرند
    معمولا در خواب

    شما ممکن است باور نکنید این را
    اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند
    اما من یکی از آنها نیستم
    اه.....نه....من نیستم یکی از آنها
    من حتی به آنها نزدیک هم نیستم
    آن ها کجایند و
    من کجا

    چارلز بوکوفسکی

    ترجمه : محمد حسین بهرامیان

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 22:53 توسط مریم |


  1. باید زندگی مان را آن گونه بگذرانیم که وقتی مرگ برای بردن ما بیاید بر خود بلرزد.

    چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:45 توسط مریم |




  1. چیزی که عاشقش هستی رو پیدا کن و بذار بکشتت.

    چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 8:5 توسط مریم |




  1. بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. 

    عامه‌پسند - چارلز بوکفسکی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:54 توسط مریم |






  1. اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلن می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبن معنایی به آن می دهد.

    می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه

    عامه پسند - چارلزبوکوفسکی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 10:34 توسط مریم |







  1. من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. 
    ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.

    عامه پسند - چالز بوکوفسکی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 9:34 توسط مریم |




  1. غریبه ها
    شاید باور نکنید
    اما آدم هایی پیدا می شوند 
    که بی هیچ غمی
    یا اضطرابی
    زندگی می کنند.
    خوب می پوشند
    خوب می خورند
    خوب می خوابند
    از زندگی خانوادگی لذت می برند.
    گاهی غمگین می شوند
    ولی 
    خم به ابرو نمی آورند
    و غالبا حالشان خوب است
    و موقع مردن 
    آسان می میرند
    معمولا در خواب
    لب چشمه

    چارلز بوکوفسکی


    +وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabpoem.persianblog.ir/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 14:7 توسط مریم |




  1. تصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت خواب بمانم . شاید تا آن موقع نصف آدم های دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم .

    عامه پسند - چارلز بوکفسکی

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 11:41 توسط مریم |



هنری‌چیناسکی (راوی) نویسنده‌ی شعر و رمان و داستان‌کوتاه به پیشنهاد دوستِ کارگردانش –جان‌پینچو-قصد دارد فیلم‌نامه‌ای بنویسد. موضوع فیلم‌نامه به خودِ او واگذار شده‌است. چیناسکی که فردی الکلی و لاقید است، علاقه ای به فیلم‌نامه‌نویسی ندارد ولی به علت نیاز مالی مجبور است که این کار را بکند. او به همراه همسر جوان‌اش سارا، به دعوت جان پینچو به منزل کارگردان فرانسوی، پل‌رنوار، می‌روند. در آن‌جا با پسر جوانی به نام فرانسوا آشنا می‌شوند که یک قمارباز حرفه‌ای است، هرازچندگاهی به اروپا می‌رود و بالاجبار در فیلمی بازی می‌کند…قضیه‌ی نوشتن فیلم‌نامه روز به روز جدی‌تر می‌شود. چیناسکی اصلاً نمی‌داند که باید در مورد چه‌چیز خاصی بنویسد. او تصمیم می‌گیرد که در مورد گذشته‌ی خودش بنویسد زمانی که اعتیاد شدیدی به الکل داشته‌، بی‌پول و بی‌جا و مکان بوده و مدام از دست بارمن‌ها کتک می‌خورده‌است…چیناسکی برای شروع‌کردن فیلم‌نامه از جان‌پینچو درخواست ده‌هزاردلار پول می‌کند، جان قبول می‌کند و نوشتن فیلم‌نامه آغاز می‌شود…چیناسکی که پول‌دار شده تصمیم می‌گیرد برای فرار از مالیات‌دادن از روش‌هایی مثل خریدن خانه و ماشین، استفاده‌کند. سارا و چیناسکی ب.ام.و گران‌قیمتی می‌خرند و به خانه‌ی جدیدی نقلِ مکان می‌کنند. جان‌پینچو هم که بی‌خانمان شده برای زندگی به نزد آن‌ها می‌آید. چیناسکی به‌خاطر بودنِ جان پینچو در خانه‌اش کلافه‌شده چون احساس می‌کند که جان پنهانی روند نوشتن فیلم‌نامه توسط او را زیرنظر دارد. چیناسکی او را محترمانه بیرون می‌کند. جان هم به همراه فرانسوا (بازیگر سینما) در یکی از محله‌های بدنام و سیاه‌پوست نشین خانه‌ای اجاره می‌کند. محله آن‌ها پر از دزد و قاتل و خلاف‌کار است و تنها سرگرمی فرانسوا از صبح تا شب –به‌جز قمار- این است که مواظب باشد تا کسی مرغ‌های‌شان را ندزد…فیلم‌نامه، تمام می‌شود. نام آن رقص جیم‌بیم می‌شود. چیناسکی آن را به جان‌پینچو می‌سپارد و جان سعی می‌کند تا آن را به تهیه‌کننده‌ها و بازیگرها نشان دهد تا بتواند سرمایه‌گذاری برای ساختن آن پیدا کند. تام پل (شون پن) به بازی در فیلم علاقه‌ نشان‌می‌دهد ولی دوست ندارد جان آن را کارگردانی‌کند. به توافق نمی رسند. چند روز بعد جک‌بلدسو (میکی رورک) اعلام می‌کند که دوست‌دارد در این فیلم بازی‌کند. کمپانی فایر پاور هم پیشنهاد تولید فیلم را می‌دهد ولی به علت کمبود سرمایه مدام سعی می‌کند تا هزینه‌ها را پائین بیاورد و از تعداد عوامل و دستمزد آنها بکاهد. چندین بار هم پروژه ساخت فیلم را کنسل می‌کند ولی دوباره آن را دست‌می‌گیرد. چیناسکی در روزهای پس از نگارش فیلم‌نامه، به میدان اسب‌دوانی می‌رود، روی اسب‌ها شرط‌بندی می‌کند و شب‌ها، شعر می‌نویسد. فیلم‌برداری آغاز می‌شود. منزل فرانسوا و جان‌پینچو که در محله‌ی سیاه‌ها بود به خاطر اتصالی یک تلویزیون کهنه آتش می‌گیرد. فرانسوا به فرانسه برمی‌گردد تا بازیگری را ادامه دهد. چیناسکی، هر از چندگاهی بر سر فیلم‌برداری حاضر می‌شود. او که جوانی های خودش را نوشته‌است مدام خاطرات گذشته، بی‌پولی، کتک‌کاری و بدمستی هایش برایش تداعی می‌شود…فیلم‌برداری طی 32 جلسه به پایان می‌رسد. سپس مونتاژ می‌شود و اکرانِ خصوصی نیز برای آن در نظر گرفته‌می‌شود. چیناسکی درگیر و دار نوشتن یک رمان می‌شود. سارا هم که به فضای هالیوود علاقه‌مند شده به کلاس‌های بازیگری می‌رود. فیلم اکران می‌شود و در چند سینما به نمایش درمی‌آید. چیناسکی رمان هالیوود را می‌نویسد.
رمان هالیوود در قالب 46 فصل، ماجرای ساخته شدن فیلمِ «خراباتی» به کارگردانی باربه شرودر را روایت می‌کند. میکی رورک و فی‌داناوی در فیلم ایفای نقش می‌کنند. کتاب، با زبانی صریح و طنزآمیز از مشکلات ساخته شدن فیلمی کم هزینه در هالیوود پرده برمی دارد. از نگرانی‌ها و سگدو زدن‌های کارگردان برای پیدا کردن تهیه کننده، یافتن لوکیشن مناسب، راضی کردن ستاره‌ها، مراحل پیش تولید، فیلم برداری و تدوین و … . به‌طور مثال در زمانی که کمپانی به دلیل بدهی‌های زیاد، دست‌مزد هیچ‌کدام از عوامل را پرداخت نمی‌کند، جک‌بلدسو (میکی رورک) کارگردان را مجبور می‌کند که هر روز با رولزرویسی که رنگش را دوست‌دارد به دنبالش بیایند و او را به محل فیلم‌برداری ببرند. او همچنین از بوکفسکی می‌خواهد که کمی فیلم‌نامه را مطابق نظر او تغییر دهد و یک صحنه‌ی شعرخواندن در مقابل آئینه برایش بنویسد. همچنین پیشنهاد می‌دهد که صحنه‌ای را به فیلم اضافه‌کنند که در آن او بتواند با یک عینک آفتابی با دسته‌های پلاستیکی شبیه به نخل در مقابل دوربین قرار بگیرد.
نقطه ی قوت این کتاب، در ماجراها و طرح و توطئه ی آن نیست. در این کتاب اتفاق خاصی نمی افتد، فقط فیلمنامه ای تبدیل به فیلم می شود. در این میان نوع نگاه شاعرانه و تا اندازه ای پوچ گرایانه‌ی بوفوسکی حائز اهمیت است. کمیت شخصیت‌ها و ماجراها اهمیت ندارند بلکه کیفیت آنهاست که توجه خواننده‌ی کتاب –به خصوص علاقه مندان آثار بوفسکی- را جلب می کند. راوی، نویسنده ی مسن تقریباً شناخته شده ای است که به الکل اعتیاد دارد. او جوانی خود را در بارها و کافه‌ها گذرانده‌است. در آن زمان همانند امروز در آسایش زندگی نمی کرده و شب هایش را مستِ مست درحالی که در زیر مشت و لگد بارمن‌ها و کافه‌دارها زخمی‌شده در گوشه‌ی خیابان به صبح می‌رسانده‌است. وی عقیده‌دارد که تنها علت این که زنده‌مانده درحالی که تمام همپالکی‌هایش مرده‌اند، نوشتن‌است. اعتیاد او به نوشتن همانند اعتیادش به الکل‌است و یک‌دم نمی‌تواند آن‌را ترک‌کند.
هر فصل باوجود این‌که به هم پیوسته‌است شبیه داستانک‌هایی کوتاه و طنزآمیز به‌نظر می‌رسد. نویسنده و همسرش (چیناسکی و سارا…یا همان بوکوفسکی و لیندا) با افراد مختلفی که تعدادشان زیاد نیست برخورد کوتاهی‌دارند، مشروب می‌نوشند و در آخر فصل به خانه‌شان نزد گربه‌هایشان بازمی‌گردند. بوکوفسکی نسبت به بیشتر افراد احساس بی‌تفاوت یا نفرت‌انگیزی‌دارد. برخورد با آدم‌ها به‌خصوص آدم‌های معروف و شناخته‌شده زیاد برای او خوشایند نیست. از مناسبات و سازوکارهای میانِ هالیوودی‌ها بیزار است. در اواسط فیلم‌برداری، گزارشگری از او در مورد بهترین فیلمی که دیده و بهترین بازیگر سوال می‌کند و بوکوفسکی پاسخ می‌دهد که از فیلم‌دیدن خوشش نمی‌آید و به هیچ بازیگری هم علاقه‌ندارد. تنها نکته‌ای که در زمان فیلم‌برداری برای او جذاب است این‌است که دوران وحشی جوانی برایش تداعی می‌شود و خاطرات‌اش را با همه‌ی وجود لمس می‌کند. او آرزو دارد که به آن دوران برمی‌گشت باوجود این‌که بی‌پول و بی‌کار بود، زیرا به عقیده‌ی خودش در آن دوران نویسنده‌ی بهتری بوده‌است.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 21:46 توسط مریم |



+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 9:44 توسط مریم |




  1. باید باور کنیم
    تنهایی
    تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
    چیزهای بدتری هم هست،
    روزهای خسته‌ای
    که در خلوت خانه پیر می‌شوی...
    و سال‌هایی
    که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
    تازه
    تازه پی می‌بریم
    که تنهایی
    تلخ‌ترین بلای بودن نیست،
    چیزهای بدتری هم هست:
    دیر آمدن!
    دیر آمدن!

    چارلز بوکفسکی

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 8:50 توسط مریم |




  1. نابغه کسی ست که بتواند مسائل عمیق و پیچیده را در قالب جملات ساده بریزد.

    چارلز بوکوفسکی


+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 21:6 توسط مریم |







  1. با بوکوفسکی نشستیم و داریم به سلامتی هم اقدام می‌کنیم.

    من: باز هم بیریزم چارلز؟
    بوکوفسکی: بیریز.
    من: از این ماست و خیار هم بزن روشن شی.
    بوکوفسکی: به سلامتی کرم خاکی. نه واسه این‌که کرم داره. واسه خاکی بودنش.
    من: تو هم چه چیزهایی بلدی‌ها.
    بوکوفسکی: چه می‌چسبه.
    من: آره.
    بوکوفسکی: اگه آمریکا ماست و خیار داشت نیازی به ارتش آمریکا نداشت که دنیا رو بگیره. تعجب می‌کنم شما اولین ملتی هستید که ماست و خیار رو کشف کرده، پس چرا این‌قدر غمگین هستید؟

    ادبیات تطبیقی ما و چارلز بوکوفسکی - پوریا عالمی

    (منبع : وبلاگ پوریا عالمی)


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 11:57 توسط مریم |

 


... روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر . احساس بيهودگي مي كردم، رك حرف بزنم . حالم از همه چيز به هم مي خورد. نه من قرار بود به جايي برسم ، نه كل دنيا . همه ي ما فقط ول مي گشتيم و منتظر مرگ بوديم . در اين فاصله هم كارهاي كوچكي مي كرديم تا فضاهاي خالي را پر كنيم . بعضي از ما حتي اين كارهاي كوچك را نمي كرديم . ما جز نباتات بوديم . من هم همين طور . فقط نمي دانم چه جور گياهي بودم . احساس مي كردم كه ...يك شغلمم ....


عامه پسند - چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 11:51 توسط مریم |



من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا یک چیز دیگر. 
ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره. دست‌هایم را حرام کرده‌ام. همین‌طور ذهنم را.

عامه پسند - چالز بوکوفسکی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 18:30 توسط مریم |


نتیجه گیری


ون گوگ گوشش را برید و 
به یک بد کاره داد 
که او هم با نفرت دورش انداخت 
ون، بد کاره ها گوش نمی خواهند، پول می خواهند 
فکر می کنم تو به همین دلیل نقاش بزرگی بودی

چون از چیزهای دیگر خیلی سر در نمی آوردی

چارلز بوکفسکی

منبع :وبلاگ كافي(كتاب)شعر
http://kafiketabpoem.persianblog.ir/
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 16:59 توسط مریم |



دفترکوچکی بود در طبقه ی سوم یک ساختمان قدیمی که با محله ی زاغه نشین ها چندان فاصله ی نداشت. جو میسن مدیر شرکت رولرورلد پشت میز کهنه ای که همراه با ساختمان اجاره کرده بود نشست. روی سطح و کناره های میز شعار کنده کاری کرده شده بود:" متولد شده برای مرگ"." بعضی ها چیزهایی را می خرند که بعضی دیگر به خاطرشان اعدام می شوند" ."سوپ گه". " بیشتر از آن که از عشق متنفرم، عاشق نفرتم ". نایب رییس، کلیفورد آندروود ، روی تنها صندلی اتاق نشست. فقط یک تلفن آنجا بود.با آنکه دستشویی 45 فوت پایینتر توی راهرو قرار داشت اتاق بوی ادرار می داد . یک پنجره ی زرد و ضخیم هم آنجا بود که رو به کوچه باز می شد و کورسوی نوری از آن به داخل می تابید. هر دو نفر سیگار می کشیدند و منتظر بودند.

آندر وود پرسید:" کی بهش گفتی؟"

میسن گفت:" نه و نیم."

" مهم نیست."

منتظر ماندند. هشت دقیقه ی دیگر. هر دو یک سیگار دیگر روشن کردند. در زدند. میسن گفت:" بفرمایید". چونیاتسکی غوله بود.ریشو، 6 فوت قد و 392 پوند هم وزن. چونیاتسکی بو می داد. باران گرفت. از زیر پنجره صدای حرکت ماشین باربری می آمد. 24 ماشین باربری پر از کالا داشتند به سمت شمال می رفتند. چونیاتسکی هنوز بو می داد. او ستاره ی ژاکت زرد ها بود، یکی از بهترین اسکیت بازهای کل میسیسیپی.

میسن گفت:"بشین"

چونیاتسکی گفت:"صندلی نیست."

" صندلی رو براش خالی کن کلیف."

نایب رییس جوری از جایش بلند شد انگار که هر لحظه ممکن است تلنگش در برود. در نرفت و آهسته راه افتاد و تکیه داد به پنجره ی کلفت و زرد که قطره های باران از پشت به شیشه اش می خوردند. چونیاتسکی نشست و دستش را دراز کرد و یک پال مال روشن کرد.

میسن روی میز خم شد:" تو یه حرومزاده ی نفهمی."

" یه دقیقه صبر کن!"

" تو می خوای قهرمان بشی. مگه نه بچه؟ کیف می کنی وقتی دختر بچه ها اسمتو فریاد می زنن؟ از رنگای پرچم کشور عزیزمون خوشت میاد؟ بستنی وانیلی دوست داری؟ هنوز شستتو میمکی عوضی؟

"گوش کن میسون..."

"خفه شو! هفته ای سیصد دلار! دارم هفته ای سیصد دلار بهت پول می دم! وقتی توی بار پیدات کردم اون قدر نداشتی که پول لیوان بعدیت رو بدی... تو جنون الکل داشتی و غذات سوپ کنسروی بود و کلم! بند اسکیتت رو هم نمی تونستی ببندی! من توی عوضی رو از هیچ به همه جا رسوندم و الان هم می تونم دوباره به هیچ تبدیلت کنم! تا جایی که به تو مربوطه، من خدام. خدایی که گناهای تو( ...) رو نمی بخشه!

میسن چشم هایش را بست و به صندلی گردانش تکیه داد. به سیگارش پک زد، کمی خاکستر داغ روی لب پایینش افتاد ولی عصبانی تر از آن بود که واکنشی نشان بدهد.گذاشت که خاکستر بسوزاندش. وقتی خاکستر سوزاندن را متوقف کرد او چشم هایش را باز نگه داشت و به صدای باران گوش کرد. معمولا گوش کردن به صدای باران را دوست داشت. خصوصا وقتی داخل مکانی بود که اجاره اش پرداخت شده بود و زنی هم داشت دیوانه اش می کرد. ولی امروز باران هم کمکی نمی کرد. نه تنها بوی چونیاتسکی توی دماغش بود، بلکه حضورش را هم حس می کرد. چونیاتسکی از اسهال هم بدتر بود. از شپش هم بدتر بود. میسن چشم هایش را باز کرد، صاف نشست و نگاهش کرد. خدایا، آدم برای زنده ماندن چه کارها که نباید بکند.

با ملایمت گفت:" عزیزم تو دیشب دو تا از دنده های سانی ولبورن رو شکستی. گوشت با منه؟"

چونیاتسکی خواست حرف بزند:" گوش کن..."

" یکی هم نه، فقط یکی هم نه، دو. دو تا دنده. می شنوی؟"

"ولی..."

" گوش کن عوضی! دو تا دنده! می شنوی؟ گوشت با منه؟"

"می شنوم"

میسن سیگارش را خاموش کرد، از روی صندلی بلند شد و رفت طرف صندلی چونیاتسکی. می شد گفت چونیاتسکی آدم خوبی به نظر می رسید. می شد گفت که پسر خوش قیافه ای بود.ولی این ها را اصلا راجع به میسن نمی شد گفت. میسن پیر بود. چهل و نه. تقریبا طاس. شانه های پهن. طلاق گرفته. چهار پسر. دو نفرشان در زندان. هنوز باران می آمد. حدودا دو روز و سه شب بود که باران می آمد. رود خانه ی لس آنجلس هیجان زده شده بود و می توانست وانمود کند که واقعا یک رودخانه است.

میسن گفت:" پاشو!"

چونیاتسکی بلند شد. میسن با مشت چپ به شکمش کوبید و وقتی که او سرش را پایین آورد با مشت راست دوباره آن را سر جایش برگرداند. بعد یک کم حالش بهتر شد. مثل خوردن یک فنجان اوالتین در یک روز سرد ماه ژانویه بود. برگشت و دوباره پشت میزش نشست. این دفعه دیگر سیگار( ) دار روشن نکرد، یک سیگار برگ 15 سنتی آتش زد. سیگار بعد از ناهارش را قبل از ناهار روشن کرد. حالش خیلی بهتر شد. فشار عصبی. اصلا نباید به این آشغال راه داد. برادر زن سابقش از زخم معده مرده بود. فقط به خاطر این که نمی دانست چطور خودش را خالی کند.

چونیاتسکی سر جایش نشست. میسن نگاهش کرد.

"پسر جون این کسب و کاره، ورزش نیست. ما نمی خواهیم کسی آسیب ببینه. می تونم منظورم رو حالیت کنم؟"

" اوه، آره آره..."

"دو تا دنده ی شکسته. دوتا از دنده های سانی ویلبورن شکسته. او بهترین بازیکن ماست."

"صبر کن! اون برای والچرز بازی می کنه. ولبورن برای والچرز بازی می کنه.پس چطور می تونه بهترین بازیکن تو باشه؟"

" عوضی! والچرز مال ماست!"

" والچرز مال توئه؟"

" آره عوضی. همین طور انجلز و کایوتیز و کنیبالز و هر تیم لعنتی دیگه ای که توی لیگ وجود داره. همشون مال مان ، همه ی پسرا..."

" یا عیسی مسیح..."

" نه. مسیح نه. اینا چه ربطی به مسیح داره؟ ولی صبر کن، ایده ی جالبی بهم دادی عوضی."

میسن صندلی اش را گرداند طرف آندروود که هنوز پشت به باران به پنجره تکیه داده بود. گفت:" این چیزیه که باید راجع بهش فکر کرد."

آندروود گفت:" اوه."

"مسخره بازی در نیار کلیف، بهش فکر کن."

" به چی فکر کنم؟"

" مسیح با کفش اسکیت. کلی امکانات پیش پامون می‌گذاره."

"آره، آره. رو شیطون هم می تونیم کار کنیم."

" اینم خوبه. آره، شیطون."

" حتی می تونیم روی صلیب هم کار کنیم."

" صلیب؟ نه، این دیگه خیلی بی مزه ست."

میسن دوباره چرخید طرف چونیاتسکی. چونیاتسکی هنوز آنجا بود. تعجب نکرد. حتی اگر یک میمون هم آنجا نشسته بود باز هم تعجب نمی کرد. میسن خیلی وقت بود که در این حرفه بود. ولی او میمون نبود، چونیاتسکی بود. باید با چونیاتسکی حرف می زد. کار، کار... همه اش هم برای اجاره ویا زنی که اتفاقی به تور آدم بیفتد و یا هزینه ی کفن و دفن در ییلاق. سگ ها کک دارند و آدم ها مشکل."

گفت:" اجازه بده یه چیز رو برات روشن کنم چونیاتسکی. گوشت با منه؟ تحمل شنیدنشو داری؟"

" دارم گوش می دم."

" ما کاسبیم. هفته ای 5 شب کار می کنیم. تلویزیون ما رو نشون می ده. چند تا خانواده از طریق ما نون می خورن. ما مالیات می دیم. ما رای می دیم. پلیس آشغال ما رو هم مثل بقیه جریمه می کنه. ما هم با دندان درد و بی خوابی و بیماری های مقاربتی سر و کله می زنیم. ما هم مثل بقیه کریسمس و جشن سال نو رو تحمل می کنیم، می فهمی؟ "

"بله."

"حتی بعضی وقت ها بعضیمون افسرده هم می شیم. ما انسانیم. حتی من هم افسرده می شم. بعضی شب ها دوست دارم زار بزنم. دیشب وقتی دو تا دنده ی ویلبورن رو شکستی به خدا قسم نزدیک بود گریه کنم."

"می خواست من رو بزنه آقای میسن!"

"ببین چونیاتسکی، ولبورن حتی نمی تونه یه مو از زیر بغل ننه بزرگت بکنه. اون سقراط و رابرت دانکن و آدن می خونه.جمع آسیب های فیزیکی ای که اون در پنج سال حضورش توی لیگ به کسی رسونده حتی نمی تونه یه کبودی روی تن یک شاهپرک کلیسارو ایجاد کنه."

" داشت می اومد طرفم، رو خودش کنترل نداشت، داشت داد و فریاد می کرد."

میسن آرام گفت:" ای خدا..." بعد سیگارش را توی زیر سیگاری خاموش کرد و گفت:" ببین پسرم، بهت گفتم که، ما یه خانواده ایم، یه خانواده ی بزرگ. ما به هم آسیب نمی رسونیم. برای خودمون ابله ترین آدم های ممکن رو به عنوان هوادار دست و پا کرده ایم. ما بزرگ ترین نسل احمق های در قید حیات رو به طرف خودمون جذب کردیم. اون ها هم پولشون رو دو دستی تقدیم ما می کنن. گرفتی؟ ما چند تا از ابلهای درجه یک کشتی حرفه ای رو جذب خودمون کردیم، لاو لوسی و جرج پوتنم . ما حرفه ای هستیم و کینه و خشونت هم تو کارمون نیست. درسته کلیف؟"

آندروود گفت:" درسته."

میسن گفت:" بیا حالیش کنیم."

آندر وود گفت:" باشه"

میسن از پشت میزش بلند شد و رفت طرف آندروود و گفت:" من توی حرومزاده رو می کشم. مادرتو ( )."

" مادر تو هم گه گربه ی خوابیده تو آبلیمو می خوره."

از جلوی پنجره راه افتاد طرف میسن. اولین مشت را میسن زد. آندروود افتاد روی میز. میسن با دست چپ گلوی آندروود را گرفت و با مشت و ساعد راست به سرش کوبید. آندروود برگشت و به سر میسن چنگ زد. میسن با صدا از پشت خورد به دیوار و افتاد. بعد بلند شد، رفت طرف میزش، روی صندلی چرخ دار نشست، سیگارش را برداشت و پک زد. هنوز باران می آمد. آندروود برگشت و به پنجره تکیه داد.

" وقتی یه نفر هفته ای پنج شب کار می کنه، استطاعت آسیب دیدگی رو نداره. فهمیدی چونیاتسکی؟"

" بله آقا"

" حالا ببین پسر جان. ما اینجا یه قانون کلی داریم... اونم اینه که.... گوشت با منه؟"

"بله"

" ... اونم اینه که وقتی یه بازیکن لیگ به یکی دیگه از بازیکنا آسیب می رسونه از لیگ اخراج می شه. بعدش هم که بقیه خبردار می شن توی لیست سیاه تمام دربی های آمریکا قرار می گیره. شاید حتی روسیه و چین و لهستان. تو کله ات رفت؟"

"بله"

" حالا این دفعه چون خیلی وقت و پول حرومت کردیم ازت می گذریم. تو مارک سپیتز لیگ مایی. ولی اگه دقیقا هر کاری که ما می گیم رو انجام ندی همونطور که اونا سپیتز رو بدبخت کردن ما هم می تونیم تو رو به خاک سیاه بشونیم."

"بله آقا"

" ولی این به معنی تنبلی هم نیست.باید بدون این که خشن باشی، خشونت آمیز رفتار کنی. می فهمی؟ شعبده بازی با آینه، خرگوش توی کلاه، یک تن آشغال گوشت. اونا دوست دارن خر بشن. نمی دونن واقعیت چیه. اصلا واقعیت به دردشون نمی خوره، خوشحالی رو ازشون می گیره. ما خوشحالشون می کنیم و بعد ماشین های مدل بالا سوار می شیم و بچه هامون رو می فرستیم دانشگاه، درسته؟"

"درسته"

" خوبه. گم شو از این جا بیرون."

چونیاتسکی بلند شد که برود.

" هی بچه..."

"بله"

" بد نیست چند وقت یک بار حموم بری."

" چی؟"

" خب شاید مال این نباشه. وقتی می ری دستشویی به اندازه ی کافی کاغذ توالت استفاده می کنی؟"

" نمی دونم. کافی یعنی چقدر؟"

" مادرت بهت نگفته؟"

"چی؟"

" اونقدر پاک می کنی که دیگه نبینیش."

چونیاتسکی فقط ایستاده بود و نگاهش می کرد.

" باشه، می تونی بری ولی لطفا هر چیزی رو که گفتم یادت باشه."

چونیاتسکی رفت. آندروود آمد و روی صندلی خالی نشست. سیگار 15 سنتی بعد از ناهارش را در آورد و روشن کرد. پنج دقیقه بدون این که یک کلمه حرف بزنند همانطوری نشستند. بعد تلفن زنگ خورد. میسن گوشی را برداشت. گوش کرد و بعد گفت:" اوه، دسته ی پیشاهنگای 763؟ چند نفرن؟ البته، البته، نیم بها حساب می کنیم. یکشنبه شب. یک قسمت کامل رو به شما اختصاص می دیم. البته، البته. همه چیز مرتبه..." گوشی را گذاشت و گفت:" عوضی."

آندروود جواب نداد. نشستند و به صدای باران گوش دادند. دودی که از سیگارشان بر می خواست نقش های جالبی در هوا درست کرده بود. نشستند و سیگار کشیدند و به صدای باران گوش کردند و نقش ها را نگاه کردند. تلفن دوباره زنگ زد و میسن قیافه گرفت. آندروود از روی صندلی اش بلند شد، رفت طرف تلفن و جواب داد. نوبت او بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 16:6 توسط مریم |