با من به انتهای نوازش


با من به انتهای چپاول


با من به انتهای رشادت بیا و زاری کن.

 

با دست بسته توان گریز هست


اما چه خاءنانه گریزی هست.

 

احساس گرم بودن


جز در کنار آتش دوزخ


چیزی است در ردیف تقلب.

 

ایرج کیانی

آذرخشی از جنبش های ناگهان / انتشارات بوتیمار

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:34 توسط مریم |

 

ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺭﺯﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﻨﯽ


ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﺯﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺣﻤﻖ ﺑﺎﺷﺪ

 

آرتور شوپنهاور

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:32 توسط مریم |

 

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم


یا از غم ِ رسوایی و مستی نخورم

 

من می ز برای خوشدلی می خوردم


اکنون که تو بر دلم نشستی، نخورم

 

حکیم عمر خیام

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:31 توسط مریم |

 

روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند، هرچه کرد حوا دلش سبک نشد، آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم، آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم، دلش آرام شد.

  

+ داستانک

وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید / ای لیا

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:9 توسط مریم |

 

 

+ به یاد بابک اباذری - روحش شاد

سیگار از آخرین پک


سرباز از آخرین تیر


دخترک از آخرین کبریت


همه از تمام شدن


می‌ترسیم



بابک اباذری

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:45 توسط مریم |

 

 

سکوت آب


می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛


سکوت گندم


می تواند گرسنه گی باشد و غریو پیروزمند قحط؛


هم چنان که سکوت آفتاب 


ظلمات است-


اما "سکوت آدمی"


فقدان جهان و خداست:


غریو را


تصویر کن!


احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:43 توسط مریم |

 

 

گاهی اوقات بهتر است حقیقت را نفهمیم ، همان طور احمق بمانیم . چون حقیقت همیشه به نوعی تلخ است.



اگر خورشید بمیرد - اوریانا فالاچی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:40 توسط مریم |

 

 

 

نوشته هائی هستند که در گپ های دو نفره، باقی می ماند، برای همان یک نفر ... 
همان یک نفر میخواند و می فهمد، همان یک نفر همذات پنداری میکند با متن و تو نمیخواهی که کس دیگری با متن همراه شود و خودش را بگذارد جای آن یک نفر.
همان یک نفر شاید سالها بعد دوباره ببینید، دوباره بخواند، همان یک نفر!

ای لیا

وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید
http://reihan-7.blogsky.com/

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 9:49 توسط مریم |

 

 

در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی


خطی نوشته بود:


"من گشته ام نبود !


تو دیگر نگرد


نیست!"...

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:


ما را تمام لذت هستی به جستجوست.


پویندگی تمامی معنای زندگی ست.


هرگز


"نگرد! نیست"


سزاوار مرد نیست...



فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 13:49 توسط مریم |

 

 

بعضی آدم ها اینطورند
خوشبختی را به شما هدیه می‌دهند
و این هدیه بدتر از هر نوع دزدی‌ست !
آنچه را که او با رفتن از پیش شما، از شما می‌دزدد،
چیزی بسیار فراتر از وجود ِ خودش است …



ایزابل بروژ - کریستین بوبن

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 13:48 توسط مریم |

 

 

تو با كدام باد ميروي


چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را


كه با هزار سال بارش شبانه روز هم


دل تو وا نمي شود



هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 13:46 توسط مریم |

 

 

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل


خوب است

مثل همین باران بی‌سوال


که هی می‌بارد ....


که هی اتفاقا آرام و


شمرده
شمرده


می‌بارد....



سید علی صالحی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 13:45 توسط مریم |

 

فرهنگ اجتماعی ما ایرانیها را شاید بشود به دو دوره قبل و بعد از نصب شلنگ توی توالت ها تقسیم کرد. اینکه چند سال طول کشید تا پس از لوله کشی شدن آب در خانه ها آرام آرام شلنگ جای خود را باز کند نمیدانم ولی در خانه ما اوائل دهه شصت بود. خانه دومی که پدر می ساخت اینبار تحول عظیمی را در خودش مشاهده میکرد. روی شیر آب توالت که علی اصول یک شیر برنجی باید می بود یک شلنگ استیل که کش هم می آمد نصب شده بود. بعدها تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده بود که نیاز نبود در شب های زمستان و سرمای سوزناکش نگران آب سرد توالت گوشه حیاط باشیم، آب گرم هم مهیا بود ولی عزت و احترامش هیچوقت به پای آن شلنگ داخل توالت نرسید.

 قرار شده بود آقاجان چند ماهی مهمان خانه ما باشد، برادرها به این بهانه کشیده بودندش تهران تا اورا که در روستایشان بعد از فوت مادربزرگ تنها مانده بود بیاورند تهران جاگیر کنند و بماند پیششان. پدر من هم که برادر بزرگتر بود و قرار شده بود آقاجان پیش ما بماند. همان روزهای اول آقاجان نگرانی خودش را از درستی طهارت با شلنگ آب اعلام کرد. سریعن یک دستگاه آفتابه قرمز رنگ ابتیاع شد و کنار شلنگ قرار گرفت ولی باز آقا جان رضایت نداشت با این اسباب بازی های پلاستیکی به قول خودش آخرتش را به باد بدهد، با هر مصیبتی بود تماس گرفته بودیم با مخابرات روستا و زینل را فرستاده بودیم برود خانه آقاجان و آن آفتابه مسی یادگار پدرش را بدهد مینی بوس که بیاورد تهران!

 آفتابه مسی شکل و هیبت خاص خودش را دارد، علاوه بر هیبت و جبروتش چیزی که باعث میشود اجابت مزاج با آفتابه مسی برای همیشه در خاطرت حک شود وزن غیر متعار آن است. چند سالی که آقا جان زنده بود آفتابه گوشه توالت سکنی گزیده بود و بعد از فوتش هم همانجا مانده بود. یک جورائی با کنتراست توالت هارمونی عجیبی پیدا کرده بود، هرچند مادر چندباری سعی کرده بود آنرا قاطی الباقی آت و آشغال هائی که پدر داخل زیر زمین جمع میکرد و هیچوقت دور نمیریخت رد کند برود، ولی پدرم رضایت نمیداد، یک جورهائی هنوز یاد آقاجان می اوفتاد! 

 چند سال بعد یکی از دوستان هم دانشگاهی آمده بود منزل ما و چشمش داخل توالت به آفتابه افتاده بود و آمده بود بیرون و گفته بود : "هیچ میدونید این آفتابتون ی جورائی عتیقه حساب میشه؟!" حرفش را گذاشته بودیم به حساب شوخی ولی در نهایت با نشان دادن تاریخی که روی دسته آفتابه حک شده بود و این همه مدت هیچکداممان ندیده بودیم، همه مان به گنجی که این همه مدت گوشه توالت آرام به رفت و آمد ماها چشم دوخته بود، ایمان آورده بودیم!

 روی دسته آفتابه نوشته بود سنه 1299. یاد کودتای سید ضیا افتادم. البته بعدها پدر گفته بود شاید 1299 هجری قمری باشد!

 

وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 11:19 توسط مریم |

 

 

بهزاد: من زن قهوه چی تا حالا ندیده بودم !
زن : دور از جانت، زیر بُته به عمل آمدی؟!


بهزاد: بله؟!
زن : میگم دور از جانت، زیر بُته به عمل آمدی؟! پس کی چایی جلوی دست پدرت میذاره؟!


بهزاد: معلومه، مادرم
زن : پس چرا میگی زن قهوه چی ندیده بودم؟ زنها همشون قهوه چی ان دیگه. سه شغله ان ! روزها کارگرن، غروبها قوه چی ان، شبها همه با هم همکارن ! دور از جان مادر شما !

باد ما را خواهد برد - عبّاس کیارستمی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 11:16 توسط مریم |

 

 

حالم را نپرس


نگذار دروغ بگویم خوبم


خیالت راحت می شود


و من تنهاتر می شوم

کمی نگران من باش


نگرانی تو حال مرا خوب می کند



فاروق مظلومی/ تنهایی

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:58 توسط مریم |

 

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم. 
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.



سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:57 توسط مریم |

 

 

 

عشق مثل همین بادهای کویریست، مگر نیاید، وقتی آمد چشم ها را کور میکند.



کلیدر - محمود دولت آبادی

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:57 توسط مریم |

 

پسرک ها شوخی شوخی


به قورباغه ها


سنگ می پرانند


و قورباغه ها


جدی جدی می میرند


دردناک است! نه؟



اریش فرید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:12 توسط مریم |

 

 

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست رو بفهمد، بدون اینکه مجبورش کنی.



مثل همه عصرها - زویا پیرزاد

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:10 توسط مریم |

 

 

بی آزادی آدم به آدمیت نمی‌رسد.

هرگز. 

دروغ ضد آزادی ست. 

 


اسرار گنج دره جنی - ابراهیم گلستان

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:9 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر