X
تبلیغات
کافی کتاب ...



  1. مردی می‌خواهم با مویی تراشیده
    به شکل برلیان
    چونِ بسیاری از زاغه نشین ها 
    با کفش های بنتون تقلبی ،
    اما بسیار باسلیقه می خواهم 
    بانویِ زاغه نشین ها شوم 
    می خواهم موهای خود را براق کنم
    و گذشته درخشانم را به فراموشی بسپارم

    لاله مولدر

    از مجموعه "هر زنی درخت خود را می شناسد
    "
    گزیده شعر زنان ترک/ترجمه طاهره میرزایی/ انتشارات بوتیمار

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 11:19 توسط مریم |



  1. من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته
    امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

    حسین منزوی

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 11:18 توسط مریم |



  1. همیشه فکر می‌کردم چرا اسم پروانه، پروانه است. آیا یعنی پرش را باز می‌نهد (پر، وا، نه) یا پروایی ندارد (پروا، نه).

    حرفه من خواب دیدن است - فاطمه زارعی

    + وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید ...
    http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 11:17 توسط مریم |



  1. زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکان که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین می‌برد.

    کلیدر - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 11:16 توسط مریم |

اگر شما هم مثل من یک نویسنده قدیمی داستان های کوتاه باشید٬ احتمالا واکنشی نشان داده اید شبیه واکنش من. وقتی برای اولین بار نام فلش فیکشن را شنیدم لحظه ای ایستادم و سپس رو به دوست نویسنده ام کردم و گفتم: "چی؟..."
فلش فیکشن ها چند سالی ست که مورد توجه واقع شده اند و در مجامع ادبی به عنوان نوعی از ادبیات داستانی رشد چشمگیری داشته اند. اینجاست که به یک مرتبه فلش فیکشن- همنوع کوتاه و ناشناخته داستان های قراردادی دوهزار کلمه ای- از زیر بار غرابتش شانه خالی می کند تا بتواند همانند قطعات برگزیده ادبی- تبلیغاتی٬ چالش برانگیز و هوشمند از یک کتاب٬ پذیرای جایگاه جدیدی باشد. اکنون تعداد قابل توجهی از نشریات ادبی٬ چه مکتوب و چه آن لاین- برخی به طور اختصاصی-  فلش فیکشن را کانون توجه خود قرار داده اند.

 


اصلا فلش فیکشن چیست؟

به طور خلاصه فلش فیکشن فرم کوتاهی از داستان گویی است. ارائه تعریف برای فلش فیکشن با تعداد واژه ها٬ جمله ها یا حتی صفحات مورد نیاز برای نوشتن داستان غیرممکن است٬ زیرا این تعریف برای نویسندگان و ویراستاران مختلف تفاوت دارد. کسانی که در استعمال کلمات و تعریف های صحیح وسواس دارند معتقدند که فلش فیکشن نوع کاملی از داستان است که در کمتر از 75 کلمه گفته شود. برخی می گویند ماکزیمم صد کلمه. برای داستانک نویسانی که خیلی درگیر تعریف ها نیستند هر داستانی کمتر از هزار کلمه فلش فیکشن محسوب می شود. عده ی کمی نیز پا را از این فراتر می گذارند و حدودشان را تا هزار و پانصد واژه بسط می دهند.
نه تنها تعریف فلش فیکشن بلکه نام آن نیز به همین اندازه متزلزل است. « پاملین کستو » در مقاله اش با عنوان « نوری در اوج: خیرگی حاصل از فلش فیکشن » عناوین فلش فیکشن را برمی شمارد:
از دیگر نام هایی که برای این گونه ی داستانی استفاده می شود می توان داستان های کوتاه کوتاه٬ داستان های کارت پستالی٬ داستان های دقیقه ای٬ داستان های آتشین٬ داستان های سریع السیر٬ داستان های لاغر و میکروفیکشن را نام برد. در فرانسه به چنین آثاری نوول ( داستان بسیار کوتاه ) می گویند. در چین نیز این نوع ادبی نام های جالب بسیاری دارد: داستان های کوتاه کوچک٬ داستان های سایز جیبی٬ داستان های یک دقیقه ای٬ داستان های سایز کف دستی و- نام مورد علاقه ی خود من- داستان های یک سیگاری ( که خواندنشان تنها به اندازه ی کشیدن یک سیگار طول می کشد ).حالا بهترین نام کدام می تواند باشد؟ فلش فیکشن نسبت به تمامی نام های دیگر٬ روشن تر و واضح تر است.
حالا به یک دید مبهم اما منصفانه از چیستی فلش فیکشن رسیده ایم. حالا این سوال مطرح است که

 

چگونه می توان فلش فیکشن نوشت؟
این شکل داستان نویسی با توجه به تعریف بسیار کوتاه است و رسانه ای نیست که تاب داستان گویی چندپاره را داشته باشد. سختی نوشتن فلش فیکشن این است که باید داستان کاملی نوشته شود. داستانی که در آن وجود هر کلمه قطعا ضروری است تا زواید حذف شوند و از آن چیزی باقی نماند جز یک هسته ی داستانی زدوده شده از حواشی.
چه چیزی یک داستان کامل را به وجود می آورد؟ زمانی لیلا گازمن نویسنده ی " از نویسنده بپرسید " در جواب این سوالم این گونه پاسخ داد: " آغاز٬ میانه و پایان." اکنون این سوال پیش می آید که چه سختی هایی در این آغاز٬ میانه و پایان وجود دارد؟
وقتی قرار است این ها فضایی کمتر از پشت یک کارت بازی را اشغال کنند٬ این کار حقیقتا سخت است.
با تجربه ای که من در این زمینه دارم٬ آسان ترین راه برای نوشتن فلش فیکشن این است که اجازه دهید همه چیز به داستانتان بیاویزد. خودتان را در نوشته پرت کنید و بی توجه به طول٬ به سرعت یک داستان زیبا خلق کنید. سپس یک نگاه جامع و کامل به آن بیندازید.
یک خودکار قرمز بردارید و و تمام صفت ها و قیدهایی را که می توانید پیدا کنید حذف کنید. تعداد واژگان داستانتان به شدت کاهش می یابد. به داستانتان بازگردید و آن را با صدای بلند بخوانید. هنوز هم احساس برمی انگیزد؟ از این که چگونه احساسات و توصیفات بدون کلمات توصیفی می توانند منتقل شوند متعجب خواهید شد.

 


اکنون خودکار قرمزتان را دوباره بردارید. این سوالات را از خود بپرسید:
•    آیا طرح قابل تعریفی وجود دارد؟ به نظر لیلا گازمن بازگردید. می توانید سه قسمت ساده داستانتان را مشخص کنید؟ آغاز مشخصی دارید؟ قسمت میانی قدرتمند چطور؟ یا یک پایان قطعی؟ اگر نه٬ شما چیزی ننوشته اید جز یک تکه از یک داستان بلندتر. ویرایش را آغاز کنید.
•    آیا داستان شما نقطه گذاری می کند و قاطعانه آن را به سمت مقصد می راند؟ اغلب داستانک ها با سراشیبی تند آغاز و پایان ناگهانی شان خواننده را بی نفس رها می کنند. اگرچه این موضوع که تمام داستان ها برای این گونه ی کوتاه باید موکد و موثر باشند یک حکم کلی نیست٬ اما در تمام طول این سال ها این مساله٬ به یک روند  کلی برای نوشتن فلش فیکشن تبدیل شده است.
•    آیا وجود هر کلمه در داستانتان ضروری است؟ یا جملات غیرضروری و شاید کمی توصیفات بی مصرف را اینجا و آن جا رها کرده اید؟ " سگ فرز قهوه ای روی روباه تنبل پرید." یک روش واضح و روشن برای بیان واقعیت است. اما آن را به روش دیگری هم تصور کنید. شما این داستان را از یک توصیف حاشیه ای به یک توصیف حاشیه ای دیگر می نویسید. این حاشیه ها دیوارهای محکمی هستند که اجازه نمی دهند شما از آن گذر کنید. به خودتان پنج خط یا اگر جسارت کمتری در این زمینه دارید ده خط فرصت بدهید٬ خط اول را به عنوان کف داستان و خط آخر را به عنوان سقف داستان در نظر بگیرید. برای نوشتن داستانتان باید برای خودتان فضاهای خالی ایجاد کنید: " سگ روی روباه پرید." فضای بیشتری برای حرکت رو به جلو و گسترش داستانتان به شما می دهد.

 

 

درباره نویسنده:

 

جیسن گارلی در نوادا زندگی می کند و همان جا مشغول نویسندگی است. داستان هایش در می سی سی پی ریویو٬ ریوگراند ریویو و پامانوک ریویو در کنار دیگران چاپ می شود. مجموعه داستانش با عنوان close program از طریق پیکسل پرس آماده ی ارائه است. برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت شخصی او http://www.deeplyshallow.com مراجعه کنید.

 

منبع: writing-world.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 13:28 توسط مریم |



  1. آیدین با آرامش خاصی گفت: عشق شما در من کهنه شده خانم!
    سورمه گفت: لابد مثل شراب ...

    سمفونی مردگان - عباس معروفی 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:32 توسط مریم |



  1. روزم چون روز دیگران می گذرد. اما شب که در می رسد یادها پریشانم می کنند، با چه اضطرابی روز را به سر می برم اما شبانگاه من و غم یکجا می شویم. همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است. چنان چون پیوست انگشتان با دست.

    سلوک - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:31 توسط مریم |



  1. + به مناسبت 19 فروردین، سالروز درگذشت صادق هدایت

    یه چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند ، نمی شود گفت ، نمی شود فهماند آدم را مسخره میکنند.

    بوف کور - صادق هدایت

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:31 توسط مریم |



  1. نزدیکت می شوم
    بوی دریا می‌‌آید
    دور که می شوم
    صدای باران!
    بگو تکلیف‌ام با چشم‌هایت چیست؟
    لنگر بیاندازم عاشقی کنم
    یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!

    مهمان های نامرئی - بهرنگ قاسمی / انتشارات نصیرا

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:30 توسط مریم |



  1. زنها دوست داشتن مردها را درک می کنند، یعنی احساسش می کنند. مانند بو و طعم. با پوستشان درک می کنند، با چشمهایشان و گاهی بو می کنند ... هرچند دوست دارند آنرا از طریق گوشهایشان بشنوند ولی گاهی میشود فهمید که حال زنی خوب است، این دوست داشتن رسیده است به لایه های زیرین پوستش، رفته است درون قلبش. 
    مرد حتی اگر نگوید ، این دوست داشتن می رسد به زیر پوست زن، ولی بهتر است برسد به گوش زن.

    ای لیا

    http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:29 توسط مریم |



  1. همیشه ناآگاهی لذت خاص خودش رو داره. 
    بیشتر وقت‌ها ترجیح می‌دیم از بیماری خاصی که احتمالاً تو بدن‌مونه اطلاع نداشته باشیم. اگه احتمال می‌دیم همسرمون داره به ما خیانت می‌كنه از فهمیدنش می‌ترسیم.

    دهکده زرد - فاروق مظلومی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:28 توسط مریم |



  1. هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه‌اي مي رسي که زندگيت را روشن مي‌کند.

    پایان دوئل-خورخه لویس بورخسانتشارات بوتیمار

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:8 توسط مریم |



  1. مزه مزه می‌کنم
    شور است...
    خون یا اشک؟
    نمی‌دانم

    هان!
    طعم عشق می‌دهد
    از آنهایی که هیچ‌گاه نمی‌رسی!

    مهشید اسلامی
    از مجموعه : من بی تو یکنواخت پشت پنجره ام

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:8 توسط مریم |



  1. مادرت تو را می بیند
    خواهرت، پدرت، مردم غریبه
    هزار نفر تو را می بینند
    همه تو را می بینند

    آن وقت، من که دوستت دارم
    من که از همه بیشتر دوستت دارم
    تنهایم!

    علیرضا روشن

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:7 توسط مریم |



  1. از زلزله و عشق خبر کس ندهد
    آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای 

    شفیعی کدکنی

    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:6 توسط مریم |



  1. صداقت ممکن است دوستان زیادی به تو ندهد، اما همیشه نوع درستش را به تو می دهد ...!

    جان لنون (منسوب)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:6 توسط مریم |




  1. پیری، 
    تنهایی، 
    من و سودای عشق
    ما چهار تن ساکت و خاموش در کنار هم راه می رویم
    هرکدام تنها می رویم اما پهلوی همیم
    ای کاش صدای پای همدیگر را نمی شنیدیم.

    داستان یک وان - ناظم حکمت
    برگردان رامین عباس زاده - انتشارات بوتیمار

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:5 توسط مریم |




  1. مهشید: کله ات رو کردی تو این کتابای لعنتی. می خوای همه خفه خون بگیرن... نمی تونم دیگه تحملت کنم

    هامون: تو می خوای من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم؟ اگه اونی باشم که تو می خوای، پس دیگه من , من نیست. یعنی من "خودم" نیستم.

    مهشید: من، من، من ، من، اه...

    هامون: خب، آره. تو واقعا خودتی؟ تو آدم دو سال پیشی؟ تو آدمی هستی که من می شناختمت؟ آره؟ یعنی تو اصلا عو... عو... عوض نشدی؟

    مهشید: نع! عوض نشدم. تو رو دیگه دوس ندارم.

    هامون: مهشید؟ واقعا اینجوریه؟ یعنی همه اون زمزمه ها، زندگیا، عشقا، همه، دروغ بود؟

    هامون - داریوش مهرجویی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 13:7 توسط مریم |



  1. امروز صبح ، سه شنبه 5 فروردین

    دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی پس از یک ماه بیماری در بیمارستان مهر چشم از جهان فروبست. 

    روحش شاد .

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 13:49 توسط مریم |


  1. سرباز! 
    آرام بخواب،
    ما هم خوابیم ...

    ای لیا

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 13:48 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر