نمـــي تواني به کسي بگويي
از دوست داشتن يک نفــر خودداري کند
دوست داشتن
با چيـــزهاي ديگر
خيــــلي فرق مي کند.

مارگارت آتوود

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 9:43 توسط مریم |

 

زن زیباست ...
چه آن زمان که از فرط خستگی ابروانش در هم است
چه آنزمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش
چه آنزمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند

زن زیباست... 
آن زمانی که خسته از همه تهمتها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود مادر است... همسر است ... راحت جان است.

زندگی مشترک اگر مردی هم دارد،آری اگر مردی! هم دارد همین زن است...

زن زیباست...
زمانی که لطافت جسم و روحش را توامان درک کردی، زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی، زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی!

ای لیا

http://reihan-7.blogsky.com/

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 9:41 توسط مریم |

 

 

هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم، که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد ...

نیچه

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 9:40 توسط مریم |

 

مرا ببوس


روزهای سختی در پیش است،


بگذار کمی تو را پس انداز کنم.



رضا کاظمی

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 9:39 توسط مریم |

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:53 توسط مریم |

 

از تو کبریتی خواستم 


که شب را روشن کنم 


تا پله‌ها و تو را گم نکنم


کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود


گفتم دستان‌ات را به من بسپار 


که زمان کهنه شود


و بایستد


دستان‌ات را به من سپردی


زمان کهنه شد و مُرد



احمدرضا احمدی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:51 توسط مریم |

 

 

تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیم 


وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم



سعدی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:49 توسط مریم |

 

 

هرکجای جهان، 


کودکی کُشته می‌شود همانجا فلسطین است.


سیدعلی صالحی

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:47 توسط مریم |

 

 

از تو دست می کِشم


و چون پلی


که در رودخانه فرو می ریزد


از خیال ِ این همه رفتن


نرسیدن


خواهم گذشت



یاورمهدی پور
از کتاب : سدها خواب ِ آب را عمیق می کنند

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:45 توسط مریم |


+ به مناسبت سالروز درگذشت شاملو

و عشق را 


کنار تیرک راه بند


تازیانه می زنند


عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...


روزگار غریبی است نازنین...


آنکه بر در می کوبد شباهنگام


به کشتن چراغ آمده است 


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... 



احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:43 توسط مریم |

 

 

باید خریدارم شوی، تا من خریدارت شوم


وز جان و دل یارم شوی، تا عاشق زارت شوم


من نیستم چون دیگران، بازیچه بازیگران


اول به دام آرم تو را، وانگه گرفتارت شوم



رهی معیری

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:42 توسط مریم |

 

 

+ به مناسبت سالروز درگذشت خسرو شکیبائی

خسرو شکیبایی : مردم منو می دیدن میگفتن مخش تکون خورده . ولی من به مامانم می گفتم من دلم تکون خورده نه مخم . مادرم می گفت گور بابا مخ تو دلت قد صدتا مخ می ارزه ، به خدا گفت ، به همین زمین قسم گفت ...

اندیشه فولادوند : مادرت نپرسید عاشق کی شدی ؟ نپرسید اسمش چیه ؟

خسرو شکیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمی پرسن . همه چیو خودشون می دونن ...

ستاره بود - فریدون جیرانی

+ منبع : وبلاگ دیالوگ های ماندگار

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 15:2 توسط مریم |

 

 

اینکه تمام عشقت را به کسی بدهی، تضمینی بر این نیست که او هم همین کار را بکند ! 

عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:28 توسط مریم |

فقط تاریکی می داند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک می داند
دست های آب
چقدر مهربان!

معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه می داند
فقط من می دانم
تو چقدر زیبایی!



رسول یونان

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:26 توسط مریم |

 

کافه پیانو

فرهاد جعفری

ناشر : چشمه

تعداد صفحه: 263

نوبت چاپ: 21/ 1388

قیمت : 4800 تومان

 

داستان درباره مردی ست که کافه ای به اسم پیانو در شهر مشهد دارد. پیش از کافه داری صاحب امتیاز مجله ای بوده که بدلیل عدم فروش مجبور به تعطیل کردن آن شده است. زندگی مرد بدلیل اینکه همسرش مهریه اش را به اجرا گذاشته است از هم پاشیده و مرد سعی دارد مهریه را جور کند و زن را از زندگی خودش خارج کند. همدم مرد دختر هفت ساله اش به نام گل گیسوست که گاهی در شستن ظرفهای کافه کمک حالش است. آدمهای مختلفی در بخش های داستان وارد کافه میشوند و هر بخش کتاب شرح حال یکی از این آدمهاست.

 

با خواندن رمان "کافه پیانو" به این نتیجه می رسید که نوشتن رمان نباید کار سختی باشد. بخش هائی از کتاب را پراکنده خوانده بودم. همان اوایل ظهور این کتاب در عرصه فرهنگی و کتاب کشور، نقدهای زیادی بر آن خواندم. هم تحسین و تمجید و هم به نوعی تخطئه اثر.

داستان خط روائی مشخصی دارد. ساده و یکنواخت بیان میشود. اگر کتاب عقاید یک دلقک و ناتور دشت را خوانده باشید متوجه میشوید یک جورهائی نویسنده از این دو کتاب وام گرفته است.  یک کافه داریم که اسم گیرائی هم دارد، پیانو. همین نشان میدهد که صاحب کافه باید آدم باکمالات و روشنفکر مسلکی باشد.جعفری سعی کرده است یک شخصیت خاکستری خلق کند ولی این شخصیت خاکستری به شکل اغراق آمیزی دست نیافتنی ست.یک جائی از داستان صفورا، زنی که در ساختمان روبروئی کافه زندگی میکند و سعی دارد مرد را مجذوب خودش کند(البته آخر داستان می فهمید اینگونه نیست)اشاره میکند که او زیادی مغرور است. اینکه یک شخصیتی دارد فرای آدم های معمولی.

شاید روایت آدمهای مختلف از زبان یک کافه چی که قبلترها مجله ای هم داشته است به نظر جالب بیاید ولی در برخی جاها توضیحات بیش از حد رمق داستان را می گیرد. جعفری خواسته است آدمهائی از همه مدل جور کند و بریزد توی ماجرا، از علی نمازخوان ولی تیپ امروزی بگیر و بیا تا امثال همایون که دنیا به فلانشان هم نیست! توضیحات اضافی میان دو خط های داخل داستانیک جورهائی وصله ای نچسبی شده اند به تن داستان. مثلن یک جاهائی از داستان یک موضوعی را وسط میکشد و چند خطی از داستان را به آن اختصاص میدهد، مانند کیفیت استفراغ و اوق زدن که نبودنش هم کم کاری نویسنده را نشان نمیدهد.

این کش دادن ها شاید یکی دو جا باعث شود ذهن خواننده کمی استراحت کند ولی کش دار بودن اینها در طول دویست و شصت صفحه رمان روی اعصاب میرود. نویسنده سعی کرده است با تاکید بر به زبان آوردن برند دستگاه های داخل داستان، استفاده بیش از حد از کلمات"تخم" و "گه" تفاوتی در سبک بیان ایجاد کند که خیلی هم موفق نبوده است.

جعفری با وارد کردن شخصیت صفورا سعی در جانی دوباره دادن به رمانش میکند که از صفحات پنجاهم به بعد کم کم به سمت فنا پیش میرود ولی آمدن صفورا کمی آن بخش جذابیت های عامه پسند رمان را بیشتر میکند تا با نوع شکل بیان برخی فانتزی ها ی این روابط ممنوع، خواننده را با خودش همراه کند ولی معلوم نیست که چرا یکباره تصمیم گرفته است تبر بردارد و بکوبد بر فرق سر صفورا و او را به شکلی کاملن کودکانه از داستان خارج کند، به نوعی که انگار چنین آدمی که تاثیر زیادی هم روی خط داستانی اثر دارد یکباره دود میشود و میرود آسمان. اینکه قهرمان داستان که صفورا را هم چنان کنار خود نگه می دارد ولی نمیخواهد با او رابطه ای هم داشته باشد.آخر داستان هم سعی میکند تعلیق بوجود آورد، با اشاره به متروک بودن ساختمان روبروی کافه پیانو، همان خانه ای که صفورا در آن زندگی میکرده است. اینکه صفورا واقعی هست و یا نه!

یکی دیگر از ضعف های داستان وارد شدن خود نویسنده در میان لابلای خطوط رمان است، آنجائی که از نظام اخلاقی جامعه ما و تنگناهای موجود برای توضیح دادن خصوصیات ظاهری و اخلاقی صفورا سخن به میان می آورد.(یاد داستان های خام و ناپخته امیرخانی افتادم)  انگار هیچ کس دیگری قرار نیست همچون حاتمی کیا چنان خلاقیتی به خرج دهد که آن تصویر در آغوش گرفتن خواهر و برادر را در کناره رود راین به آن شکل به تصویر بکشد که آب در دل هیچ مسول مربوط و نامربوطی در نظام سینمائی کشور تکان نخورد.

اینکه چه نیازی ست در وسط داستان خود نویسنده هم ظهور کند از آن دست مسائلی ست که خود جعفری باید پاسخگو باشد.

خلاصه اینکه، قطعن خواندن هر کتابی مفید خواهد بود ولی موضوع این است که با نخواندن این کتاب که به شکل عجیبی در طول 15 ماه به چاپ بیست و یکم رسیده است چیز خاصی را از دست نخواهید داد. هرچند فرصت هم نیست که بیشتر بپردازم وگرنه میشود مثنوی هفتاد من!

 

نمره من به این کتاب : 3.2 از 5

 

بریده هائی از کتاب

 

لباسها اینقدر مهم اند توی بودن و توی چگونه بودن مان. و اگر می بیمید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسن آدم کوچکی است.

 

راستی چقدر باید خر باشد مرد زن و بچه داری که تن بدهد به عشوه گری های یک دخترک مریض که دائم خدا تاپ های نارنجی و بنفش می پوشد و بخش هائی از بدنش را هم – که نظام بسیار اخلاقی جامعه ی اخلاقی ما مانع توصیف آن است – بیرون می اندازد بلکه به خیال خودش از راه بدرت کند.

 

چشم سومی که زن ها بی بروبرگرد ؛ کم کم یکی ازش دارند و هیچ هم معلوم نیست کجای بدنشان است.

 

بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبی هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی ی جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم ی جورِ خنده دار غم انگیز باشه.چیزی ام نیست که وسطشو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم همینه ... همین که هیچی مون حد وسط نیست هما. هیچی مون

 

همین که پایم را می گذارم خانه ی کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانه ی طرف . چون که جلوی کتابخانه ی کسی بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت .

 

 چیزی که من ازش متنفرم ؛ این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است ، آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد حالا بعد حساب می کنیم و از این طور دورویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را ندارم و همیشه ؛ هر وقت که با آن رو به رو می شوم حالت استفراغ بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم . و درست وقتی که؛دستمالی چیی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.

 

من دیوانه ی اینطور زن هام. که حاضرند برای چیزی که صفا کرده اند به چنگش بیاورند بجنگند.

  

ای لیا

منبع : http://reihan.persianblog.ir/post/1463/

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:26 توسط مریم |

 

 

عزیزم‌

پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

 

هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:24 توسط مریم |

یک متنی اینجا چند سال پیش درباره کتاب رمان عامه پسند چارلز بوکوفسکی از وبلاگی کپی شده بوده. وبلاگ مرد مرده. تا اینجای کار سعی کردیم هر متنی و یا مطلبی از جائی کپی شود که به نوعی تولید محتوی ست و خود مدیر وبلاگ زحمت آن را کشیده اند بدون ذکر منبع کپی نکنیم. حال اینکه در مطالب قبلی هم می توانید منابع مطالبی که توسط وبلاگی منتشر شده است را پیدا کنید.
مدیر محترم وبلاگ مرد مرده زحمت کشیدند و هرچه از دهان مبارک خارج شد تحویل ما دادند، غافل از اینکه این مدت من هم نبودم تا مطالب را کنترل کنم. مطلب ایشان دو سال قبل بدون ذکر منبع کپی شده بود. 
ضمن پوزش از ایشان منبع مطلب در ذیل آمده است :

معرفی کتاب عامه پسند

هرچند ترجیحن بهتر بود از واژه "حرام**ده" استفاده نمیکردند.

روزگار نیکو - مریم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:19 توسط مریم |

 

زنان زیبا فکر می‌کنند
اشعار عاشقانه‌ام برای آن‌هاست
اما چه عذابی‌ست می‌بینم شعر می‌گویم
تا بیکار نباشم

اورهان ولی
ترجمه‌ی احمد پوری

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:59 توسط مریم |

 

ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟!
ﺟﺰ ﺁﻧﮑﻪ ﺯﻥ ﻫﻤﺪﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻥ؟
ﯾﻌﻨﯽ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﻢ ﺧﻂ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﻨﺪ؟!

جایی دیگر - گلی ترقی

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:58 توسط مریم |

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!! 



اکبر اکسیر

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:57 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر