+ به مناسبت سالروز درگذشت خسرو شکیبائی

خسرو شکیبایی : مردم منو می دیدن میگفتن مخش تکون خورده . ولی من به مامانم می گفتم من دلم تکون خورده نه مخم . مادرم می گفت گور بابا مخ تو دلت قد صدتا مخ می ارزه ، به خدا گفت ، به همین زمین قسم گفت ...

اندیشه فولادوند : مادرت نپرسید عاشق کی شدی ؟ نپرسید اسمش چیه ؟

خسرو شکیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمی پرسن . همه چیو خودشون می دونن ...

ستاره بود - فریدون جیرانی

+ منبع : وبلاگ دیالوگ های ماندگار

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 15:2 توسط مریم |

 

 

اینکه تمام عشقت را به کسی بدهی، تضمینی بر این نیست که او هم همین کار را بکند ! 

عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:28 توسط مریم |

فقط تاریکی می داند
ماه چقدر روشن است
فقط خاک می داند
دست های آب
چقدر مهربان!

معنی دقیق نان را
فقط آدم گرسنه می داند
فقط من می دانم
تو چقدر زیبایی!



رسول یونان

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:26 توسط مریم |

 

کافه پیانو

فرهاد جعفری

ناشر : چشمه

تعداد صفحه: 263

نوبت چاپ: 21/ 1388

قیمت : 4800 تومان

 

داستان درباره مردی ست که کافه ای به اسم پیانو در شهر مشهد دارد. پیش از کافه داری صاحب امتیاز مجله ای بوده که بدلیل عدم فروش مجبور به تعطیل کردن آن شده است. زندگی مرد بدلیل اینکه همسرش مهریه اش را به اجرا گذاشته است از هم پاشیده و مرد سعی دارد مهریه را جور کند و زن را از زندگی خودش خارج کند. همدم مرد دختر هفت ساله اش به نام گل گیسوست که گاهی در شستن ظرفهای کافه کمک حالش است. آدمهای مختلفی در بخش های داستان وارد کافه میشوند و هر بخش کتاب شرح حال یکی از این آدمهاست.

 

با خواندن رمان "کافه پیانو" به این نتیجه می رسید که نوشتن رمان نباید کار سختی باشد. بخش هائی از کتاب را پراکنده خوانده بودم. همان اوایل ظهور این کتاب در عرصه فرهنگی و کتاب کشور، نقدهای زیادی بر آن خواندم. هم تحسین و تمجید و هم به نوعی تخطئه اثر.

داستان خط روائی مشخصی دارد. ساده و یکنواخت بیان میشود. اگر کتاب عقاید یک دلقک و ناتور دشت را خوانده باشید متوجه میشوید یک جورهائی نویسنده از این دو کتاب وام گرفته است.  یک کافه داریم که اسم گیرائی هم دارد، پیانو. همین نشان میدهد که صاحب کافه باید آدم باکمالات و روشنفکر مسلکی باشد.جعفری سعی کرده است یک شخصیت خاکستری خلق کند ولی این شخصیت خاکستری به شکل اغراق آمیزی دست نیافتنی ست.یک جائی از داستان صفورا، زنی که در ساختمان روبروئی کافه زندگی میکند و سعی دارد مرد را مجذوب خودش کند(البته آخر داستان می فهمید اینگونه نیست)اشاره میکند که او زیادی مغرور است. اینکه یک شخصیتی دارد فرای آدم های معمولی.

شاید روایت آدمهای مختلف از زبان یک کافه چی که قبلترها مجله ای هم داشته است به نظر جالب بیاید ولی در برخی جاها توضیحات بیش از حد رمق داستان را می گیرد. جعفری خواسته است آدمهائی از همه مدل جور کند و بریزد توی ماجرا، از علی نمازخوان ولی تیپ امروزی بگیر و بیا تا امثال همایون که دنیا به فلانشان هم نیست! توضیحات اضافی میان دو خط های داخل داستانیک جورهائی وصله ای نچسبی شده اند به تن داستان. مثلن یک جاهائی از داستان یک موضوعی را وسط میکشد و چند خطی از داستان را به آن اختصاص میدهد، مانند کیفیت استفراغ و اوق زدن که نبودنش هم کم کاری نویسنده را نشان نمیدهد.

این کش دادن ها شاید یکی دو جا باعث شود ذهن خواننده کمی استراحت کند ولی کش دار بودن اینها در طول دویست و شصت صفحه رمان روی اعصاب میرود. نویسنده سعی کرده است با تاکید بر به زبان آوردن برند دستگاه های داخل داستان، استفاده بیش از حد از کلمات"تخم" و "گه" تفاوتی در سبک بیان ایجاد کند که خیلی هم موفق نبوده است.

جعفری با وارد کردن شخصیت صفورا سعی در جانی دوباره دادن به رمانش میکند که از صفحات پنجاهم به بعد کم کم به سمت فنا پیش میرود ولی آمدن صفورا کمی آن بخش جذابیت های عامه پسند رمان را بیشتر میکند تا با نوع شکل بیان برخی فانتزی ها ی این روابط ممنوع، خواننده را با خودش همراه کند ولی معلوم نیست که چرا یکباره تصمیم گرفته است تبر بردارد و بکوبد بر فرق سر صفورا و او را به شکلی کاملن کودکانه از داستان خارج کند، به نوعی که انگار چنین آدمی که تاثیر زیادی هم روی خط داستانی اثر دارد یکباره دود میشود و میرود آسمان. اینکه قهرمان داستان که صفورا را هم چنان کنار خود نگه می دارد ولی نمیخواهد با او رابطه ای هم داشته باشد.آخر داستان هم سعی میکند تعلیق بوجود آورد، با اشاره به متروک بودن ساختمان روبروی کافه پیانو، همان خانه ای که صفورا در آن زندگی میکرده است. اینکه صفورا واقعی هست و یا نه!

یکی دیگر از ضعف های داستان وارد شدن خود نویسنده در میان لابلای خطوط رمان است، آنجائی که از نظام اخلاقی جامعه ما و تنگناهای موجود برای توضیح دادن خصوصیات ظاهری و اخلاقی صفورا سخن به میان می آورد.(یاد داستان های خام و ناپخته امیرخانی افتادم)  انگار هیچ کس دیگری قرار نیست همچون حاتمی کیا چنان خلاقیتی به خرج دهد که آن تصویر در آغوش گرفتن خواهر و برادر را در کناره رود راین به آن شکل به تصویر بکشد که آب در دل هیچ مسول مربوط و نامربوطی در نظام سینمائی کشور تکان نخورد.

اینکه چه نیازی ست در وسط داستان خود نویسنده هم ظهور کند از آن دست مسائلی ست که خود جعفری باید پاسخگو باشد.

خلاصه اینکه، قطعن خواندن هر کتابی مفید خواهد بود ولی موضوع این است که با نخواندن این کتاب که به شکل عجیبی در طول 15 ماه به چاپ بیست و یکم رسیده است چیز خاصی را از دست نخواهید داد. هرچند فرصت هم نیست که بیشتر بپردازم وگرنه میشود مثنوی هفتاد من!

 

نمره من به این کتاب : 3.2 از 5

 

بریده هائی از کتاب

 

لباسها اینقدر مهم اند توی بودن و توی چگونه بودن مان. و اگر می بیمید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسن آدم کوچکی است.

 

راستی چقدر باید خر باشد مرد زن و بچه داری که تن بدهد به عشوه گری های یک دخترک مریض که دائم خدا تاپ های نارنجی و بنفش می پوشد و بخش هائی از بدنش را هم – که نظام بسیار اخلاقی جامعه ی اخلاقی ما مانع توصیف آن است – بیرون می اندازد بلکه به خیال خودش از راه بدرت کند.

 

چشم سومی که زن ها بی بروبرگرد ؛ کم کم یکی ازش دارند و هیچ هم معلوم نیست کجای بدنشان است.

 

بهش گفتم: زندگی ما زندگی جالبی هما. بین تراژدی محض و کمدی ناب؛ دائم داره پیچ و تاب می خوره. یعنی ی جور غم انگیز، خنده داره. یا شایدم ی جورِ خنده دار غم انگیز باشه.چیزی ام نیست که وسطشو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم همینه ... همین که هیچی مون حد وسط نیست هما. هیچی مون

 

همین که پایم را می گذارم خانه ی کسی قبل از هر کجای دیگری می روم سراغ کتابخانه ی طرف . چون که جلوی کتابخانه ی کسی بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت .

 

 چیزی که من ازش متنفرم ؛ این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است ، آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد حالا بعد حساب می کنیم و از این طور دورویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را ندارم و همیشه ؛ هر وقت که با آن رو به رو می شوم حالت استفراغ بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم . و درست وقتی که؛دستمالی چیی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.

 

من دیوانه ی اینطور زن هام. که حاضرند برای چیزی که صفا کرده اند به چنگش بیاورند بجنگند.

  

ای لیا

منبع : http://reihan.persianblog.ir/post/1463/

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:26 توسط مریم |

 

 

عزیزم‌

پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

 

هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:24 توسط مریم |

یک متنی اینجا چند سال پیش درباره کتاب رمان عامه پسند چارلز بوکوفسکی از وبلاگی کپی شده بوده. وبلاگ مرد مرده. تا اینجای کار سعی کردیم هر متنی و یا مطلبی از جائی کپی شود که به نوعی تولید محتوی ست و خود مدیر وبلاگ زحمت آن را کشیده اند بدون ذکر منبع کپی نکنیم. حال اینکه در مطالب قبلی هم می توانید منابع مطالبی که توسط وبلاگی منتشر شده است را پیدا کنید.
مدیر محترم وبلاگ مرد مرده زحمت کشیدند و هرچه از دهان مبارک خارج شد تحویل ما دادند، غافل از اینکه این مدت من هم نبودم تا مطالب را کنترل کنم. مطلب ایشان دو سال قبل بدون ذکر منبع کپی شده بود. 
ضمن پوزش از ایشان منبع مطلب در ذیل آمده است :

معرفی کتاب عامه پسند

هرچند ترجیحن بهتر بود از واژه "حرام**ده" استفاده نمیکردند.

روزگار نیکو - مریم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 11:19 توسط مریم |

 

زنان زیبا فکر می‌کنند
اشعار عاشقانه‌ام برای آن‌هاست
اما چه عذابی‌ست می‌بینم شعر می‌گویم
تا بیکار نباشم

اورهان ولی
ترجمه‌ی احمد پوری

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:59 توسط مریم |

 

ﻋﺸﻖ ﭼﯿﺴﺖ؟!
ﺟﺰ ﺁﻧﮑﻪ ﺯﻥ ﻫﻤﺪﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻥ؟
ﯾﻌﻨﯽ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﻢ ﺧﻂ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﻨﺪ؟!

جایی دیگر - گلی ترقی

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:58 توسط مریم |

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!! 



اکبر اکسیر

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:57 توسط مریم |

 

ما 
كاشفان كوچه‌ي بن‌بستيم
حرف‌هاي خسته‌ام داريم
اين بار
پيامبري بفرست
كه تنها گوش كند 

گروس عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 9:56 توسط مریم |

 

 

 

این همه نگو دوستت دارم، دوستت دارم.
هزار بار گفته ام بر زبان آوردن این یک کلمه دنیایی مسئولیت به همراه خودش می آورد، و تو آدم بی مسئولیتی هستی!

ناصر غیاثی - تاکسی نوشت ها

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 10:0 توسط مریم |

 

 

 

شاید یک روز، یک نفر، یک جوری آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود !

سیلویا پلات

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 9:59 توسط مریم |

 

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد


دوباره دوام می آورد


اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است

شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم


اما در آنجا که ترکم کردی


هرگز دوباره مرا نخواهی یافت!

برتولت برشت

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 12:53 توسط مریم |

 

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست.

لسان الغیب

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 12:50 توسط مریم |

 

مایا

یاستین گوردر

مترجم : مهرداد بازیاری

ناشر : هرمس

تعداد صفحه: 406

نوبت چاپ: اول/ 1387

قیمت : 3800 تومان

 

یاستین گوردر معلم فلسفه است و سعی دارد در بیشتر کتاب هایش هم این تخصصش را بروز دهد. بیشترین نمود این مساله در کتاب دنیای سوفی مشاهده میشود. 

مایا قصه مردیست که تاریخ شناس و دیرینه شناس است. مدتیست از همسرش (ورا) جدا شده است. علت جدا شدنشان هم مرگ دختر کوچکشان سوفیاست. فرانک تصمیم دارد نامه ای برای همسرش بنویسد و در آن با شرح داستان زن و مرد مرموزی به نام خوزه و آنا به گونه ای زن را به مسیر زندگی مشترگ برگرداند ...

کتاب تبدیل شده است به یک بیانیه فلسفی، اول شخص و سوم شخص هائی که معلوم نیست وسط داستان به چه دلیلی دست و پا می زنند. ساختار داستان ضعیف است، گوردر سعی کرده موضوع پیدایش و خلقت را هم به شکل سنتی و هم به شکل مدرنش بیان کند و ملقمه ای این وسط به وجود آمده است. داستان گیرا نیست. شما را به دنبال خود نمیکشد، چننی شکل روائی (نامه نگاری) شاید در کتاب دنیای سوفی یک روش جالب برا پیشبرد قصه بوده ولی تکرار آن در این کتاب کاملن عقیم مانده است. فرانک نشسته است و چند صد صفحه کتاب را برای ورا نامه نوشته است ... پوووف!!! 

بگذریم ...

 

 

بریده هائی از کتاب

 

اینکه پاسخی در دسترس ما نباشد ، به این معنا نیست که پاسخی وجود ندارد .

 

برای من تنها یک مرد و یک زمین وجود دارد .

 

ما زنده ایم و زندگی می کنیم . چه شگفتی ای بزرگتر از این ؟

 

افرادی وجود دارند که هرگز بالغ نمیشوند، فقط به ثروت میرسند و اغلب اوقات عمری طولانی دارند.

 

دنیائی وجود دارد. احتمالن روزی این دنیا مرز ناممکن را لمس خواهد کرد. اگر هیچ چیز به طور اتفاقی به وجود نمی آمد، جهان قابل اعتمادتر بود. در اینصورت هیچ کس هرگز از خود نمی پرسیدکه چرا چیزی وجود ندارد.

 

اگر خدائی وجود داشته باشد تنها در محو کردن ردپای خود زیرک نیست،بلکه قبل از هرچیز استاد مخفی کردن خویش است.

 

میلیاردها سال برای خلق یک انسان لازم است و تنها چند ثانیه برای مردن.

 

عشق تنها چیزی ست که می تواند به پیچیدگی های مغز غلبه کند. ما بیش از حد به مرگ فکر می کنیم و در صدد دور کردم افکار مربوط به مرگ از ذهنمان هستیم.

 

عشق برای مردم مثل مواد مخدر است.

 

زندگی گرچه خارق العاده و مرموز، اما افسوس ترد و شکننده است.

 

 ای لیا

 

منبع : http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 17:6 توسط مریم |



  1. در جهان چيزي زيباتر از دست و پاي ظريف و گلي رنگ كودك نيست.

    نوتردام دوپاري - ويكتور هوگو

+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 9:49 توسط مریم |



  1. عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند، بی آنکه بخواهی،می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی.

    گریز دلپذیر - آنا گاوالدا

+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 9:48 توسط مریم |




  1. تنهایی
    چیزهای زیادی
    به انسان می‌آموزد

    اما تو نرو
    بگذار من نادان بمانم

    ناظم حکمت

+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 9:47 توسط مریم |



  1. + به مناسبت درگذشت استاد محمدرضا لطفی

    چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
    من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

    هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 9:46 توسط مریم |




  1. يک زن 
    اگر بخواهد 
    حتي مي تواند با صدايش 
    تو را در آغوش بگيرد .

    ايلهان برک

    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 9:46 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر