1. گابریل گارسیا مارکز یکی از معدود نویسندگانی بود که می‌توانست ورای عرف داستان بگوید و کلمات را کنار هم بچیند.
    وقتی از او می‌پرسند چه رنگی را دوست داری نمی‌گوید قرمز یا آبی یا سفید. می‌گوید رنگ دریای کارائیب در ساعت ۳ بعدازظهر وقتی آفتاب مایل می‌تابد.

    عباس معروفی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 11:26 توسط مریم |



  1. آیدین با آرامش خاصی گفت: عشق شما در من کهنه شده خانم!
    سورمه گفت: لابد مثل شراب ...

    سمفونی مردگان - عباس معروفی 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 8:32 توسط مریم |



  1. آدم می تواند در آن واحد در دو جا حضور داشته باشد، یکی آنجایی که هست، یکی آنجایی که میخواهد باشد.

    فریدون سه پسر داشت- عباس معروفی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 9:25 توسط مریم |



  1. پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!
    امشب هم می آیم.
    پیرهن نارنجی تنت کن 
    چکمه قهوه ای بپوش
    موهات را بریز دور شانه ات 
    و راه بیفت
    امشب می خواهم در بارسلونا قدم بزنیم 
    یا در فلورانس
    شاید بخواهی کنار برج ایفل 
    یا شهری دیگر
    هر جا تو خواستی 
    هر جا که شد 
    با سرنوشت نمی توان در افتاد 
    پنجره ی خوابت را باز بگذار... 

    عباس معروفی

    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 9:21 توسط مریم |



  1. مرسی که هستی
    و هستی را رنگ می‌‌آمیزی
    هیچ چیز از تو نمی‌خواهم
    فقط باش
    فقط بخند
    فقط راه برو...
    نه،
    راه نرو
    می‌ترسم پلک بزنم
    دیگر نباشی.

    عباس معروفی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 8:33 توسط مریم |


  1. چرا هرکس که به های و هوی دنیا دل نمی‌دهد می‌شود بی سر و پا؟

    سال بلوا - عباس معروفی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 8:56 توسط مریم |





  1. توی این مملکت هرچیزی اولش خوب است، بعد یواش یواش بهش آب می‌بندند، خاصیتش را از دست می‌دهد، واسه‌ی همین هست که پیشرفت نمی‌کنیم.

    سال بلوا - عباس معروفی

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 11:19 توسط مریم |





  1. این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم!
    یعنی تو باور می کنی؟
    شمرده ای؟
    کی شمرده است؟
    جز سیاستمدارها
    دیده ای کسی آدم بشمرد؟
    باور نکن
    نارنجی!
    باور نکن
    سبز آبی کبود من!
    باور کن
    همه ی دنیا فقط تویی
    و برخی دوستان
    بقیه هم تکراری اند

    عباس معروفی

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 9:23 توسط مریم |



  1. هیچ چیزی از تو نمی‌خواستم
    عشق من!
    فقط می‌خواستم
    در امتداد نسیم
    گذشته‌ را به انبوه گیسوانت ببافم
    تار به تار
    گره بزنم به اسطوره‌های نارنجی
    که هنگام راه رفتن
    ستاره‌های واژگانم
    برایت راه شیری بسازند
    می‌خواستم سر هر پیچ
    یک شعر بکارم
    بزنی به موهات
    که وقتی برابر آینه می‌ایستی
    هیچ چیزی
    جز دست‌های من
    بر سینه‌ات دل دل نکند
    می‌خواستم تمام راه با تو باشم
    نفس بزنم
    برایت بجنگم
    بخاطرت زخمی شوم
    و مغرور پای تو بایستم
    بر ستون یادبود شهر.

    عباس معروفی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 23:45 توسط مریم |



  1. وقتی خدا می خواست تو را بسازد،
    چه حال خوشی داشت، 
    چه حوصــله ای ! 
    این مـوهــا، این چشم هــا .... 
    خودت می فهمــی؟ 
    من همه اینها را دوست دارم.

    عباس معروفی

    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 22:10 توسط مریم |




  1. آﺩﻡ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺳﺪ ﻭ ﭘﻮﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻧﯿﺴﺖ.
    ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
    ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﮐﻒ ﮐﻔﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ!ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺷﺪﻩ.
    ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ...

    ﺗﻤﺎﻣﺎ ﻣﺨﺼﻮﺹ - عباس معروفی

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 10:57 توسط مریم |


  1. خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند. وقتی سالم باشی و در تنهایی پرپر بزنی، آنی مرض می گیری، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

    تماماً مخصوص - عباس معروفی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:48 توسط مریم |



  1. ببین!
    تو جاودانه شدی
    این قلب برای تو می تپد
    این دست ها تنت را
    به حافظه ی جانش سپرده
    این نگاه رد آمدنت را
    از ته خیابان می گیرد هر روز
    این قلم برای تو
    می چرخد هنوز
    در دلم شاعری
    همچو شمع شعله می کشد
    پروانه ی نارنجی من!
    هر قطره که می چکم
    یک شعر به دامنت می افتد
    بزن به موهات
    و راه بیفت
    می خواهم آمدنت را
    قاب کنم.

    عباس معروفی


    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:52 توسط مریم |




  1. وقتي خدا مي خواست تو را بسازد، چه حال خوشي داشت، چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها .... خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را دوست دارم.

    سال بلوا - عباس معروفی

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 9:7 توسط مریم |




  1. ما نسل بدبختی هستیم ، دست مان به مقصر اصلی نمی رسد از همدیگر انتقام می گیریم !

    عباس معروفی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 8:2 توسط مریم |




  1. هی! آدم در تنهايی است كه می پوسد و پوك می شود و خودش هم حاليش نيست. می دانی؟ تنهايی مثل ته كفش می ماند؛ يكباره نگاه می كنی می بينی سوراخ شده. يكباره می فهمی كه يك چيزی ديگر نيست.
    بيشتر آدمهای دنيا در هر شغلی كه باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنين شغلی دارند. چيزهای ديگر هم هست كه آدم دنبال دليلش نمی گردد. يكيش مثلاً تنهايی است ...

    تماماً مخصوص - عباس معروفی

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 8:51 توسط مریم |



  1. تو میدانی از مرگ نمترسم،
    فقط، حيف است،
    هزار سال بخوابم و خواب تو را نبينم .

    عباس معروفي

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 23:11 توسط مریم |






  1. روزگار نکبتی شده ؛ آن قدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطره هاش چنگ بیاندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد .

    عطر یاس - عباس معروفی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:42 توسط مریم |








  1. ما بلد نيستيم از خدا
    استفاده کنيم
    مثلاً گلدانش را آب بدهيم
    موهاش را نوازش کنيم
    لب‌هاش را ببوسيم
    دستش را بگيريم در خيابان
    نازش کنيم شب‌ها
    تا آرام بگيرد.
    برای دوزار
    خرجش می‌کنيم
    قهر می‌کند
    می‌رود …

    عباس معروفی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:14 توسط مریم |




  1. بوی تنت را 
    خدا
    در دست های من می جُست
    از رد پای تو
    به خوابم آمده بود.
    تنهاتر از همیشه
    نام تو را 
    بر لبان من کشید و گفت:
    عشق من!
    چقدر لاغر شده ای؟
    لاغر و دلتنگ.

    عباس معروفی

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 10:32 توسط مریم |







  1. عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان می رود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید؛ یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر، خطی از نیما
    ، ولی غافلیم. 
    شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟ بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رويم و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما. 

    آفتاب یک ور می تابد و ماهی های چشمه ی آن باغ هم از شادی پشتک می زنند. غافلیم که دیگر خبری از این خوش خیالی ها نیست، وضع روزگار از جنس اعتماد نیست، هر چیزی یکجا بماند کرم می گذارد و آدم هم از این قاعده مستثنا نیست. نیست. نیست. شوخی نیست. موضوع جدی ست. گاهي‌ چيزي‌ كوچك‌ مي‌تواند با سرنوشت‌ آدم‌ بازي‌ ‌كند، گاهي‌ آدم‌ نامه‌اي‌ را بي‌دليل‌ حفظ‌ مي‌كند كه‌ بعدها همان‌ نامه‌ سند محكوميتش‌ مي‌شود. 

    محاصره شده ایم. در یک صفحه ی مانیتور و جعبه ای که هزاران عکس و نامه و خاطره و نوشته و فیلم و موزیک را بلعیده و هروقت بخواهیم بالا می آورد محاصره شده ایم. ژاپنی ها می گویند هر چیزی که یکماه در کشویی مانده و سراغش را نگرفته ای دورش بینداز. و من می گویم هر چیزی هم که شاخت می زند دورش بینداز. و این چند روز بیش از سی گیگ عکس و مطلب از کامپیوترم بیرون ریختم. عکسهایی که نسبتی با من نداشت، نامه ها و مطالبی که دیگر نمی خواستم، ای میل هایی که روی هم تلمبار شده بود، و چند داستان و رمان نیمه تمام. 
    سبک شدم. تمیز و مرتب شدم. حالا احساس یک مسافر سبکبار را دارم. پسر خوب و آقا.

    عباس معروفی

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 8:58 توسط مریم |






  1. مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟

    سال بلوا - عباس معروفی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 13:19 توسط مریم |




  1. مگر نمی شود آدم اسیر نقشی شود که خود در انداخته و آنقدر به دختر نقاشی اش دل بدهد که او را دلدار خود کند؟ و مگر خدا عاشق مخلوقش نیست و عاقبت او را به ستایش خود وا نمی دارد؟ اما مگر کسی باور می کند؟

    پیکر فرهاد - عباس معروفی

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 9:19 توسط مریم |



+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 22:7 توسط مریم |




  1. همچو یک پیانو کنارت آرمیده ام
    و انگشتانت 
    نقطه نقطه ی تنم را
    به صدا در می آورد

    عباس معروفی

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 14:57 توسط مریم |




  1. جز معصوم کسی در حوضخانه نبود، انعکاس صداش انگار روی آب حوض موج می خورد و ماهی ها از ترس سر به زیر آب می بردند. یک لحظه به فکرم رسید ماهی ها از ترس آدم ها ماهی شده اند و به آب پناه برده اند، ولی آنجا هم در امان نیستند...

    سال بلوا - عباس معروفی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 12:28 توسط مریم |





  1. "دوستت دارم" را
    در دستانم می‌چرخانم
    از اين دست به آن دست.
    پس چرا
    هروقت می‌خواهم
    به دستت بدهم نيستی؟

    چرا اينجا نيستی
    تا "دوستت دارم" را
    از جنس خاک کنم،
    از جنس تنم،
    و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟

    بگذار "دوستت دارم" را
    از جنس نگاه کنم
    از جنس چشمانم
    و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.

    عباس معروفی

    (عکس : عباس معروفی و سیمین دانشور)
    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabpoem.persianblog.ir/

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 22:18 توسط مریم |





  1. دست‌هات را

    که باز کنی ،

    به هیچ جا بند نیستم ،

    سقوط می‌کنم


    عباس معروفی.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 21:5 توسط مریم |





وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود.

سمفونی مردگان - عباس معروفی



+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 22:5 توسط مریم |



من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 

عباس معروفی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 19:17 توسط مریم |