1. فکر می کنم این گناهکارانند که راحت می خوابند چون چیزی حالیشان نیست و بر عکس بی گناهان نمی توانند بخوابند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود بی گناه نمی شدند.

    زندگی در پیش رو - رومن گاری

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 16:36 توسط مریم |






  1. آینده تبدیل به حال و حال به گذشته و گذشته به یک ندامت جاودانه می شه اگه تو زندگیت نقشه نداشته باشی.

    باغ وحش شیشه ای - تنسی ویلیامز

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 16:34 توسط مریم |






  1. آدمیزاد فراموشکاره . وقتی درد داره، قیل و داد می کنه، داد می کشه و بعد یادش می ره. درد که همیشه درد نمی مونه. یا درمون می شه یا آدم بهش انس می گیره.

    خواب زمستانی - گلی ترقی

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 16:31 توسط مریم |





  1. مگر وحشتناک نبود که بعد از این همه این در و آن در زدن برای پیدا کردن کسی که آدم می خواهد عمرش را با او سپری کند ، بعد از تشکیل خانواده با او ، حتی علی رغم دل تنگی اش برای او ، این تنهایی بود که بیش تر از هر چیز برایش جاذبه و لذت داشت ، تنها چیزی که هر قدر گذرا و کم مایه ، آدم را متعادل و معقول نگه می داشت ؟

    خاک غریب - جومپا لاهیری

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 22:16 توسط مریم |



به نظر شما ورود و گسترش ویدئو در ایران تحت تأثیر چه عواملی بوده است؟ 

تردیدی نیست که ما نمی توانستیم از ورود ویدئو به کشورمان جلوگیری کنیم، چنان که نتوانسته ایم مانع ورود هیچ یک از محصولات تکنولوژی غرب بشویم؛ و راستش من تردید دارم که اگر هم می توانستیم، آیا چنین عملی درست می بود یا نه. سؤال شما سؤال خوبی نیست، چرا که در جست و جوی عوامل ورود ویدئو به کشور هستید، حال آنکه این امر یک ضرورت تاریخی است و زندگی در این عصر، خواه ناخواه چنین موجبیتی را به همراه دارد که ما نه تنها ویدئو، بلکه به زودی زود ماهواره را نیز بپذیریم... و چه باک؟! کسی می ترسد که ضعیف تر است و ما که پا در میدان مبارزه با غرب نهاده ایم باید خودمان را برای چنین روزی نیز آماده کنیم. ما باید از دشمن تصوری درست و مطابق با واقع امر داشته باشیم، اگر نه، شکست خواهیم خورد. کسی که خود را برای رو در رویی با پلنگ آماده کرده باشد، از گربه نخواهد هراسید؛ کسی از گربه می ترسد که دشمن را موشی حقیر انگاشته باشد. 
از اول آغاز کنیم و صورت مسئله را درست بررسی کنیم: چه کسی می تواند اثبات کند که ضرر ویدئو از کامپیوتر بیش تر است؟ هیچ کس. مشکل اینجاست که ما فقط با معیار اخلاق ظاهری به محصولات تمدن تکنولوژیک غرب می نگریم نه با معیار حکمت و حقیقت دین. روزگار ما روزگار اسارت در چنگ ابزاری است که هویت فرهنگی دارند. محصولات تمدن غرب همگی، کم و بیش، صورت هایی مجسم از فرهنگ غرب هستند و آنچه مارشال مک لوهان در این باره می گوید درست است. به اعتقاد من اگر با چشم حکمت به محصولات تکنولوژیک بنگریم، کامپیوتر را بسیار خطرناک تر از ویدئو خواهیم یافت. کامپیوتر « بَعل ذَنوب » است: بُت بزرگ. و ما اگر چه درست نیست که مطلقاً مانع ورود محصولات تکنولوژیک به کشورمان بشویم، اما اگر قرار شد که میان کامپیوتر و ویدئو یکی را انتخاب کنیم و مطلقاً اجازه ورود ندهیم، بدون تردید باید جلوی کامپیوتر را بگیریم. 
کامپیوتر اگر چه به نظر می آید کارها را راحت تر می کند، اما این کار را به بهای بسیار سنگینی انجام می دهد. کامپیوتر برای آنکه بتواند کارها را راحت تر کند از یک سوی باید همه سیستمی را که لازمه وجود و عمل اوست به همراه بیاورد. کامپیوتر را نمی توان از سیستم کامپیوتری جدا کرد و سیستم کامپیوتری یعنی همه غرب. کامپیوتر فقط در سیستمی که خودش طراحی و ایجاد کرده است می تواند کار کند و به این ترتیب، با ورود کامپیوتر تمامی سیستم قبلی می بایست که خود را متناسب با کامپیوتر تغییر دهد. و از سوی دیگر، حیطه عمل کامپیوتر دنیای کمّیتِ عددی است و بنابراین، شما باید همه امور معنوی و کیفیات را به زبان کمّیت عددی تبدیل کنید تا کامپیوتر فرهنگتان را از شما نگیرد و یا اگر از عهده این کار بر نمی آیید باید قید فرهنگتان را بزنید. و مگر امور معنوی و کیفیات قابل تبدیل به کمّیت عددی هستند؟ 
من به « ولایت مطلق تکنیک » معتقد نیستم. ولایت تکنیک یک حقیقت است، اما مقید نه مطلق. و من به همین است که امید بسته ام. همان طور که نتوانسته ایم از ورود کامپیوتر جلوگیری کنیم، از ورود ویدئو هم نخواهیم توانست، اگر چه نظارت بر ورود هر دوی این محصولات تکنولوژیِک لازم است. هر چیزی که ما را در حدّ کامپیوتر مقید کند به همان میزان تقیدی که به همراه دارد خطرناک است، اما ما در جهانی زندگی می کنیم که در آن مرزها در حال فرو ریختن اند و در عصری به سر می بریم که محصولات تکنولوژیک لازمه حیات بشری هستند و بنابراین، اصلاً نباید درباره ورود یا عدم ورود ویدئو به کشور اندیشید؛ چه ما بخواهیم و چه نخواهیم این کار انجام شده است. اکنون باید در این باره که « چگونه ویدئو را مسخّر خویش کنیم » بیندیشیم و البته این کار جز با وصول به معرفت نسبت به ماهیت ویدئو و غلبه روحی بر حقیقت آن ممکن نیست. 
پرسش از چگونگی گسترش ویدئو و یا مجاری ورود گسترده آن به کشور البته پرسش دیگری است که باید جواب گفته شود. تا آنجا که حقیر می دانم این کار نادانسته از طریق نهادهایی که مولود انقلاب هستند انجام گرفته است، نهادهایی که بعضاً تأثیرات فرهنگی ویدئو بیش تر، خود آنها را متضرر کرده است تا دیگران، چرا که مسلماً تأثیرات فرهنگی ویدئو مجامع دینی و اخلاقی را بیش تر متضرر خواهد کرد. من تصور می کنم که خود ما این مار را در آستین پرورده ایم و البته وجود مار هم لازم است و اگر نبود، خداوند شیطان را نمی آفرید. بعضی از نهادهای انقلاب، نادانسته و با مطامع دیگر، مجرای ورود ویدئو به کشور قرار گرفته اند، اگر چه فیلم را قاچاقچیان فرهنگی وارد می کنند و یا در همین داخل کشور تولید و توزیع می کنند – که البته این امور اخیر بسیار قلیل است. 
آیا شیوه های استفاده از ویدئو در کشور ما شیوه هایی بجا و درست است و اگر نه، علت را در کجا جست وجو می کنید؟ 
نه! شیوه های استفاده از ویدئو در کشورما درست نیست، و مگر درکجای دنیا درست است که در اینجا باشد؟ به گفته خودشان ویدئو یک « رسانه یاغی » است و حتی در ممالک غربی نیز حاکمیت و سیطره سیاسی امپراتوران دنیای جدید را به خطر انداخته، در عین آنکه در وهله نخست همین ویدئو آنان را در برقراری سیطره سیاسی بر جهان یاری داده است. مخالفان حکومت ها همواره از ویدئو در خدمت غایات خویش سود جسته اند. من در باکو، در منزل یکی از سران حزب الله، نوارهای ویدیوئی تشییع پیکر حضرت امام ( قدّس سرّه )، خطبه های خطبای جمعه و مبلّغان مذهبی، فیلم های مربوط به انقلاب اسلامی در مراحل متعدد مبارزه و پیروزی... و بالاخره از قیام مردم باکو در ژانویه 1990 و سرکوب آنان به وسیله ارتش شوروی را دیدم. در طول مدتی که صاحبخانه نوارها را به ما نشان می داد، پسر هفت هشت ساله او، با ایما و اشاره و حتی اِعمال فشارهای بچه گانه، از پدرش چیزی می خواست که ما نمی دانستیم و در نمی یافتیم و بالا خره معلوممان شد که اصرارهای شگفت آور آن بچه به خاطر چیست: فیلمی از سه کودک چینی قهرمان جودو که ماجراهایی چون بروس لی را از سر می گذراندند و از همه آنها پیروز بیرون می آمدند. پدر تسلیم شد و ناگزیر گردن به خواهش فرزند گذاشت و ما او را در حالی رها کردیم که محو تماشای قهرمانی های آن سه پسر بچه بود. 
یافتن شیوه های درست استفاده از ویدئو به اینجا باز می گردد که ما ماهیت این رسانه را بشناسیم که شاید اکنون فرصت بحث درباره آن نباشد، اما نقداً ما باید پیدا کنیم که در باب این رسانه یاغی چگونه باید اندیشید. 
بحث بر سر حُسن و قبح ذاتی و ماهوی این رسانه بسیار لازم است، اما در مقام عمل نمی توان به حکم های مطلق گرایانه ای که محصول چنین بحثی هستند گردن نهاد. مهم این است که ما با چیزی رو به رو نیستیم که خودمان آن را اختیار کرده باشیم. ویدئو را ما خودمان اختراع نکرده ایم و در وضعی نیز قرار نداریم که بتوانیم دیواری آهنین به گرد خود بکشیم، گذشته از انکه تجربه دیوارهای آهنین چین و شوروی تجربه های موفقی نبوده اند که هیچ، مردم را نسبت به سراب جهان غرب آن قدر حریص کردند که با افتتاح یک پیتزا فروشی در میدان سرخ مسکو همه چیز فرو ریخت. 
بنابراین، به موازات بحث در ماهیت این رسانه، ضروری است که راه های مقابله با تأثیرات مشئوم فرهنگی آن را بیابیم. « قاچاق نوار » خواه ناخواه روی خواهد داد. نوار ویدئو شیء کوچکی است و هیچ سیستم نظارتی نمی توان یافت که سوراخی حتی به اندازه یک نوار نداشته باشد. و از این گذشته، تأثیرات فرهنگی اِعمال چنین سیستمی که خواه ناخواه همراه با ارعاب و تهدید و خشونت خواهد بود از همه چیز بدتر است. در جهانی که معیار آزادی را اعلامیه حقوق بشر تعیین می کند، اِعمال زور و شیوه های پلیسی جز حریص کردن بسیاری از کسانی که هنوز برای فرار به غرب تصمیم نگرفته اند فایده دیگری نخواهد داشت. انسان را نمی توان با تازیانه به راه حق کشید؛ راه حق راهی است که اگر با اختیار انتخاب نشود بی فایده است. 
باید با مفهوم آزادی در غرب جنگید و در کنار آن، به مثابه یک ضرورت آنی، راه هایی اختیار کرد که بیماری قاچاق نوار ویدئو تا حدی درمان شود. بهترین راه آن است که امکان تهیه نوارهای ویدئویی سالم از کلوپ های آزاد فراهم شود، راهی که اکنون در بعضی از مجامع، از جمله در نیروی مقاومت بسیج، در پیش گرفته اند. تأسیس کلوپهایی که بتوانند نوارهای سالم را آزادانه در اختیار طالبان آنها قرار دهند بسیاری از بیماری هایی را که در محیط قاچاق پرورش می یابند درمان خواهد کرد. چگونه می توان همه کسانی را که کیف های سامسونت به دست دارند دستگیر کرد؟ توزیع کنندگان نوار ویدئو به شیوه هایی دست می یابند که امکان لو رفتن آن تا حدّ صفر پایین می آید. شماره تلفنی را که از طریق یک دوست مطمئن در اختیار شما قرار داده اند می گیرید و با گفتن اسم رمز (!) تقاضای نوار می کنید. نیم ساعت بعد جوانی بسیار معمولی نظیر ویزیتورها با یک کیف سامسونت به خانه شما می آید و نوار را در اختیار شما می گذارد. ممکن است شیوه های جدیدتری پیدا شده باشد که من بی خبر باشم. تماشای فیلم قاچاق، هر چند فیلم معمولی باشد، با لذتی غیر مشروع و غیر قانونی همراه است که طالبان نوار ویدئو را بیمار می کند. چرا نباید برای این کار راه های قانونی پیدا کرد؟ قانون باید در عین آنکه جهات حرکت اجتماعی را تصحیح می کند، بتواند به مقتضیات زمان و مکان نیز به نحوی پاسخ گوید که هیچ گاه سلوک بشر به سوی غایات موعود خویش به بن بست نرسد. 
زیان های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نوار ویدئو را چه می دانید؟ 
ویدئو همانند بسیاری دیگر از محصولات تمدن غرب به هیچ یک از نیازهای ذاتی بشر جواب نمی گوید. یعنی اگر ویدئو اختراع نمی شد، خلأوجود آن نیز محسوس نبود. بشر نیاز ذاتی به ویدئو ندارد، مشروط بر آنکه شرایطی که نیاز به ویدئو را ایجاد می کنند نیز موجود نباشد. 
و اما پرسش شما دارای یک روح منفعل است. شما شبیه به کسی سخن می گویید که ترسیده است و هیچ راهی نیز برای نجات خویش نمی شناسد و تنها روزنه امیدی که یافته این است که چشم هایش را ببندد. شما تنها سخن از مضرات و خطرات ویدئو می گویید و پرسش شما اصلاً حاوی این احتمال نیست که امکان مبارزه با این پدیدار موجود باشد. شما ویدئو را خیلی بیش تر از آنچه هست بزرگ کرده اید و این خود نحوی مرعوبیت است. 
پیش از جواب دادن به پرسش، لازم می دانم این نکته را ذکر کنم که اگر ما خود را در برابر ویدئو – و یا هر پدیدار دیگری – مواجه با بن بست بیابیم، این ما هستیم که مقصریم نه ویدئو و نه غرب. اگر ما در مواجهه با غرب طوری عمل کنیم که به بن بست برسیم، در هر حال این ما هستیم که باخته ایم و گناه این شکست نیز بر عهده خود ماست. 
بنده منکر زیان ها و خطرات ویدئو نیستم؛ چه بسیار انسان هایی که خود را به ویدئو فروخته اند و روح را در مسلخ اهوای سخیف نفس اماره قربانی کرده اند. اما از سوی دیگر، ما با یک رخداد بزرگ مواجهیم که بیرون از اراده و اختیار ما تحقق یافته است. مگر ما در درون خود نیز با موجودی که ما را به گناه فرو می خواند مواجه نیستیم؟ در برابر دعوت های این موجود چه باید کرد؟ مگر نه اینکه تعالی ما در مبارزه با همین نفسی است که مدام دعوت به شر می کند؟ اگر ما تسلیم دعوت های او شویم، رفته رفته به انسانی بدل خواهیم شد که دیگر خیر را از شر تمییز نخواهد داد. اگر پرسش شما متوجه زیان های فرهنگی است، یعنی در پدیداری چون ویدئو بجز شر نمی بینید و نظر به تمییز خیر از شر دارید. 
باید دانست که ویدئو را منتزع از کلّ تمدن غرب مورد بررسی قرار دادن کاری است بسیار عبث و دردی نیز از ما دوا نمی کند. اگر ویدئو را با این نگاه انتزاعی بنگریم، چه بسا که از حقیقت وجود آن غافل شویم. محصولات تمدن تکنولوژیک با یکدیگر رابطه علّی دارند و هر یک علت یا معلول دیگری است و همان طور که گفتیم، همه آنها صورت های مجسم فرهنگ غرب هستند. بنابراین، هرگز نمی توان هیچ یک از محصولات تکنولوژی را منتزع از دیگران تعریف کرد. 
علل و عوامل بسیاری جمع شده اند تا ویدئو پدید آمده است و آن علل و عوامل نیز خود معلول های عللی دیگر هستند. پس چگونه می توان زیان های ویدئو را فارغ از علل ایجاد ویدئو بررسی کرد و حکم بر خوبی یا بدی آن کرد؟ اگر دوربین عکاسی اختراع نمی شد، سینما به وجود نمی آمد و اگر سینما به وجود نمی آمد، تلویزیون پدیدار نمی شد و اگر تلویزیون پدیدار نمی شد، ویدئو پدید نمی آمد. در این تسلسل علّی فقط به نسبت اشیا با یکدیگر پرداخته ایم، حال آنکه اگر انسانی که نیازمند به همه این ابزار است به وجود نمی آمد، بدون تردید هیچ یک از محصولات تمدن غرب موجود نمی شد. تا پای « نیاز » در میان نیاید انسان چیزی را « طلب » نمی کند و تا طلب – خواست - نباشد، « اراده » به ایجاد و اختراع و ابداع نیز فعلیت نمی یابد. 
در اینکه ویدئو دارای زیان ها و خطرات بسیاری است تردیدی نیست، اما پیش از این باید پرسید که « ویدئو به چه نیازی در وجود انسان امروز جواب می گوید؟ » گذشته از آنکه اتومبیل نیز بسیار خطرناک است، اما ما نتوانسته ایم به این علت آن را از زندگی خود کنار بگذاریم. 
انسان هر عصر تنها آنچه را که نیاز داشته ساخته است و ما در مقایسه خود با انسان های ادوار گذشته هرگز نباید بگوییم که پیشرفته تریم؛ درست تر این است که بگوییم ما از آنها نیازمندتریم. پیشرفت ما تابع توسعه نیازهای ماست و محتوای هر یک از محصولات تکنولوژیک نیازی است که انسان این عصر به آن شیء داشته است. این حرفی است که مارشال مک لوهان نیز به صورتی دیگر به آن اشاره می کند. فوایدی را که در غرب از ویدئو می برند ما به مثابه زیان ها و خطرات ویدئو می شناسیم و اصلاً باید دانست که ویدئو برای ارائه همین خطرات (!) اختراع شده است. در اینجا دو نکته هست که باید مورد تذکر قرار گیرد: یکی آنکه اگر چه نیازی که خواست اختراع ویدئو را ایجاد کرده چیز دیگری است، اما علی الظاهربرای دستگاه ویدئو تفاوتی نمی کند که چه فیلمی را با آن به نمایش در آورند. در فیلم بسیار بدِ « فرماندار » دستگاه زیراکس فرمانداری در برابر نهج البلاغه خاضع نبود و از صفحات نهج البلاغه زیراکس نمی گرفت. خوشبختانه جز در عالم تمثیل چنین نیست و دستگاه ویدئو هر فیلمی را به نمایش در می آورد. این خصوصیت به ما این امکان را می دهد که اگر هوشیار و چالاک باشیم نیوانیم تا اندازه ای با مفاسد ویدئو مقابله کنیم. نه آنچنان است که شبکه های ویدئویی سراسر جهان همگی در خدمت استمرار وضع موجود و محافظتِ غرب از فروپاشی باشند؛ ویدئو به صورتی محدود به مخالفان غرب وحکومت های دست نشانده غربی و نهضت های انقلابی نیز مدد می رساند و نام « رسانه یاغی » را نخست خود غربی ها به آن بخشیده اند. ماهیت تفکر و تمدن غرب آن سان است که خود از درون ذات، خویشتن را نفی می کند. من در صدد اثبات این معنا نیستم چرا که به فرصتی مستقل و موسَّع نیاز دارد، اما من در فروپاشی تمدن غرب بیش تر به تحول درونی غربی ها امید دارم تا جنگی رو در روی که میان شرق و غرب و یا اسلام و غرب روی دهد. چنین جنگی لامحاله روی خواهد داد، اما غرب از درون خواهد پوسید و در خود فرو خواهد ریخت و چون عقربی در محاصره آتش، خود خویشتن را نیش خواهد زد و خواهد کشت. 
دیگر اینکه وقتی ما در عصری زندگی می کنیم که ویدئو از زمره لوازم محقّق آن عصر است و مرزهای ارتباطی نیز فرو ریخته و هیچ دیواری برقرار نمی ماند، باید برای حفظ فرهنگ خویش در جست و جوی راه هایی بجز دیوار کشیدن و محصور کردن برآییم. تردیدی نیست که دیوار هم لازم است، اما باید دانست که برای محافظت از خویش به دور خود دیوار می کشد همواره در حال انفعال است. جواب تهاجم را باید با تهاجم داد و تنها در این صورت است که از انفعال خارج خواهیم شد؛ « دفاع » یک « وضع انفعالی » است و « فاعلیت » هماره از آن « مهاجم » است. 
دیگر اینکه در « بلا » همواره حکمتی است که بلازدگان از آن غفلت می کنند. همان طور که عرض کردم، بنده منکر زیان های ویدئو نیستم، اما در عین حال درست نمی دانم که ما همچون بلازدگان، از حکمتی که در این بلیه عظما نهفته است غافل شویم. بلا فولادِ وجود انسان را آبدیده می کند و صفات فطری و شئون ذاتی او را به فعلیت می رساند. پس همچنان که جنگ تحمیلی – که یک تحمیل بود و ما آن را انتخاب نکرده بودیم – ما را پرورش داد و زیباترین و باشکوه ترین صفات فطری انسان را ظاهر کرد، تهاجم فرهنگی دشمن نیز، چه از طریق ویدئو و چه از طریق ماهواره، ما را علی رغم این واقعیت که قربانی های بسیاری از ما خواهد گرفت به تعالی خواهد رساند. تنها چنین است که ما امروز از انفعال در برابر ویدئو و فردا از موضوع انفعال در برابر ماهواره خارج خواهیم شد. 
مُرادم این نیست که باید جلوی قاچاقچیان را باز بگذاریم تا هر غلطی که می خواهند بکنند؛ مگر جلوی ارتش بعث را باز گذاشتیم؟ آنجا هم درست در آن هنگام که همه از زیان ها و خسارات جنگ تحمیلی سخن می گفتند، حضرت روح الله سخن از برکات جنگ تحمیلی می گفتند و حق هم باایشان بود – و البته این قیاس در همه وجوه و به هر اعتبار مصداق پیدا نمی کند. ظاهر ویدئو حکایت از باطن و ماهیت آن ندارد و به همین علت هنوز بسیاری از دوستان در اصل این معنا که اصلاً تهاجم فرهنگی صورت گرفته است یا نه، تردید دارند، حال آنکه هیچ یک از این دوستان در اصل وجود تهاجم نظامی دچار تردید نشدند. 
 

منبع:

کتاب رستاخیز جان صفحه ی 85 تا 94 تایپ شده

http://www.aviny.com/article/aviny/Chapters/Videodarbarabarerastakhiz.aspx

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 9:9 توسط مریم |




  1. اگر در سر یک ملت بذر دانش و اخلاق بکارید و آنها را آبیاری کنید حاصلخیز کنید، روشن کنید و تربیت کنید خواهید دید که دیگر نیاز به بریدن و به دار آویختن این سرهای نازنین نیست !

    خاطرات یک محکوم - ویکتور هوگو

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 20:23 توسط مریم |





  1. اگر همه شب به جای تماشای تلویزیون پانزده دقیقه مطالعه کنید ،سالی حدود پانزده کتاب را می خوانید .اگر روزی پانزده دقیقه ادبیات کلاسیک بخوانید ، در مدت هفت سال، صد کتاب بزرگ ادبیات کلاسیک را خوانده اید.این گونه تبدیل به یکی از باسوادترین افراد در نسل خود می شوید.همه این ها با پانزده دقیقه مطالعه قبل از خواب حاصل می شود.

    کتاب هدف - برایان تریسی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 20:22 توسط مریم |





  1. عشق چه قدر آدم را خوش رو و انعطاف پذیر می کند ، چه قدر راحت آدم همه چیز را نادیده می گیرد.

    اینس در جان من - ایزابل آلنده

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 20:20 توسط مریم |

توضیح : پیشتر همین اشتباه را ما در این وبلاگ کرده بودیم و متن مورد اشاره را به اسم ویرجینیا وولف منتشر کرده بودیم که پس از اعتراض دوستان عزیز پاک شد. در ضمن مجددآ به خاطر این اشتباه عذرخواهی می کنیم .


ویرجینیا وولف اصلاً کتابی به نام «خاطرات خانه‌ی ییلاقی» ندارد! گفته می‌شود جملات منسوب به ایشان متعلق به یک وبلاگ‌نویس ایرانی است.

قطعه‌ی منسوب:

«در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می‌خواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور. یک‌جور انتقامِ آیینی. ما زن‌ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می‌گیرد، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن. ناخن‌ها، موها، حرف‌ها، رابطه‌ها.»

خاطرات خانه‌ی ییلاقی – ویرجینیا وولف

voolfG

طبق اظهار نظر چند نفر از دوستان بلاگر، این جمله را ابتدا یک دختر وبلاگ‌نویس ایرانی در وبلاگش ذکر کرد. البته ایشان قصد گمراه کردن کسی را نداشته و به شوخی زیر آن نوشته بود: «ویرجینیا گلف».
خانم «آیدا کارپه دیم» بعضی از پست‌های وبلاگشان را به اسم «ویرجینیا گلف» و «سیلویا پرینت» (به جای وولف و پلات) امضا می‌کرد! اما انگار بسیاری که حرف خود نویسنده را نیز قبول ندارند، اصرار می‌کنند این جمله‌ها متعلق به «ویرجینیا وولف» نویسنده‌ی مشهور انگلیسی است!
طی صحبت‌هایی که با خانوم “کارپه دیم” در فیس‌بوک داشتیم، ایشان حتی خبری از خبرگزاری مهر به ما نشان دادند که آنجا هم از همین جملات به جای نویسنده‌ی اصلی استفاده شده بود! (پاراگراف آخر)

برای آن دسته از دوستانی که مایلند مطالب اصلی ایشان در این ژانر را بخوانند، تمام آنها را  اینجــا آپلود کردیم.

متأسفانه «آیدا کارپه دیم» وبلاگ خود را پاک کرده‌اند و اثبات این مطلب را که نویسنده‌ی آن خودشان هستند، برای ما دشوار. هرچند بسیاری از دوستانی که وبلاگ ایشان را می‌خواندند بر صحت این موضوع مُهر تأیید می‌زنند، اما ما به صورت مستدل نمی‌توانیم این انتساب را تأیید کنیم.

این جمله متعلق به هرکسی هم که باشد، متعلق به «ویرجینیا وولف» نیست. ایشان اصلاً کتابی به نام «خاطرات خانه‌ی ییلاقی» ندارند! و حتی در مقالات و داستان‌های کوتاهشان نیز چنین عنوانی به چشم نمی‌خورد!
لیست کتاب‌های ایشان به نقل از کتابخانه‌ی مجازی دانشگاه آدلاید (البته هیچ‌کدام از این کتاب‌ها در فارسی هم به نام «خاطرات خانه‌ی ییلاقی» ترجمه نشده‌اند):

رمان‌ها:

• The Voyage Out [1915]
• Night and Day [1919]
• Jacob’s Room [1920]
• Mrs Dalloway [1925]
• To the Lighthouse [1927]
• Orlando [1928]
• The Waves [1931]
• Flush: A Biography [1933]
• The Years [1937]
• Between the Acts [1941]

داستان‌های کوتاه:

• Monday or Tuesday [1921]
1. A Haunted House
2. A Society
3. Monday or Tuesday
4. An Unwritten Novel
5. The String Quartet
6. Blue & Green
7. Kew Gardens
8. The Mark on the Wall
• A Haunted House and other short stories [1944]
1. A Haunted House
2. Monday or Tuesday
3. An Unwritten Novel
4. The String Quartet
5. Kew Gardens
6. The Mark on the Wall
7. The New Dress
8. The Shooting Party
9. Lappin and Lapinova
10. Solid Objects
11. The Lady in the Looking–Glass
12. The Duchess and the Jeweller
13. Moments of Being
14. The Man Who Loved His Kind
15. The Searchlight
16. The Legacy
17. Together and Apart
18. A Summing Up

مقالات:

• The Common Reader, First Series [1925]
1. Preface
2. The Common Reader
3. The Pastons and Chaucer
4. On Not Knowing Greek
5. The Elizabethan Lumber Room
6. Notes on an Elizabethan Play
7. Montaigne
8. The Duchess of Newcastle
9. Rambling Round Evelyn
10. Defoe
11. Addison
12. The Lives of the Obscure
13. Jane Austen
14. Modern Fiction
15. “Jane Eyre” And “Wuthering Heights”
۱۶٫ George Eliot
17. The Russian Point of View
18. Outlines
19. The Patron and the Crocus
20. The Modern Essay
21. Joseph Conrad
22. How it Strikes a Contemporary
• The Common Reader, Second Series [1925]
1. The Strange Elizabethans
2. Donne After Three Centuries
3. “The Countess of Pembroke’s Arcadia”
۴٫ “Robinson Crusoe”
۵٫ Dorothy Osborne’s “Letters”
۶٫ Swift’s “Journal to Stella”
۷٫ The “Sentimental Journey”
۸٫ Lord Chesterfield’s Letters to His Son
9. Two Parsons
10. Dr. Burney’s Evening Party
11. Jack Mytton
12. De Quincey’s Autobiography
13. Four Figures
14. William Hazlitt
15. Geraldine and Jane
16. “Aurora Leigh”
۱۷٫ The Niece of an Earl
18. George Gissing
19. The Novels of George Meredith
20. “I Am Christina Rossetti”
۲۱٫ The Novels of Thomas Hardy
22. How Should One Read a Book?
• A Room of One’s Own [1929]
• Three Guineas [1938]
• The Death of the Moth and Other Essays [1942]
1. The Death of the Moth
2. Evening Over Sussex: Reflections in a Motor Car
3. Three Pictures
4. Old Mrs. Grey
5. Street Haunting: A London Adventure
6. Jones and Wilkinson
7. “Twelfth Night” At the Old Vic
8. Madame de Sévigné
۹٫ The Humane Art
10. Two Antiquaries: Walpole and Cole
11. The Rev William Cole
12. The Historian and “The Gibbon”
۱۳٫ Reflections at Sheffield Place
14. The Man at the Gate
15. Sara Coleridge
16. “Not One of Us”
۱۷٫ Henry James: 1. Within the Rim
18. Henry James: 2. The Old Order
19. Henry James: 3. The Letters of Henry James
20. George Moore
21. The Novels of E. M. Forster
22. Middlebrow
23. The Art of Biography
24. Craftsmanship
25. A Letter to a Young Poet
26. Why?
27. Professions for Women
28. Thoughts on Peace in an Air Raid

منبع:

سایت گمانه 

http://www.gomaneh.com/?p=379


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 8:51 توسط مریم |



پفیوز کیست؟
پفیوز کسی است که فکر می کند خیلی باهوش است، هیچ وقت نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. مهم نیست بقیه چی می گویند، او باید مخالفتش را بکند. یک آدم پفیوز تمام سعی اش را می کند که تو همیشه خیال کنی گند زده ای. مهم نیست تو از چی حرف میزنی، او بهتر از تو می داند . 

گهواره ی گربه - کورت ونه گات 

منبع : وبلاگ مرد مرده

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 16:50 توسط مریم |

 

ناتور دشت / جی.دی.سلینجر / محمد نجفی / نشر نیلا / چاپ هشتم 1389 / 207 صفحه / 6000 تومان

 

" اگه واقعن می خوای قضیه رو بشنوی ، لابد اول چیزی که می خوای بدونی اینه که کجا دنیا اومده م و بچگی گندم چه جوری بوده و پدر مادرم قبل دنیا اومدنم چیکار می کرده ن و از این جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی ؛ ولی من اصلن حال و حوصله ی تعریف کردن این چیزا رو ندارم … تازه اصلن قرار نیست کل سرگذشت نکبتیم یا یه همچه چیزی رو برات تعریف کنم . فقط قصه ی اتفاقات گهی رو واسه ت تعریف می کنم که دور و بر کریسمس پارسال ، قبل از این که حسابی پیرم در آد ، سرم اومد و مجبور شدم بیام این جا بی خیالی طی کنم… "

جی . دی . سلینجر امریکایی ترین داستان امریکایی تاریخ ادبیات امریکا را این جوری شروع می کند و این جوری است که ما با یکی از تخس ترین و در عین حال جالب ترین شخصیت های ادبیات آشنا می شویم، با هولدن کالفیلد 17 ساله ای که در یک آسایشگاه روانی بستری است و می خواهد برای ما داستان زندگی اش را که نه ، بلکه داستان اخراجش از دبیرستان شبانه روزی پنسی ( به خاطر تنبلی و درس نخواندن اش ) و سرگردانی یکی دو روزه اش در نیویورک را که باعث می شود عن اش در بیاید تعریف کند ... هنوز یکی دو صفحه از کتاب را نخوانده ایم که عاشق هولدن کالفیلد ، این نوجوان سرتق دوست داشتنی که با عالم و آدم بنای ناسازگاری دارد می شویم . هولدن اگر در حال فحش دادن و تکه انداختن به اطرافیانش نباشد معمولن دارد این کار را توی دل اش انجام می دهد و همین اش است که ما را به او نزدیک تر می کند چرا که ما در قسمت اعظم داستان ، داریم به خزعبلات فیلسوف مآبانه ی هولدن و آسمان و ریسمان به هم بافتن های عجیب و غریب اش در مورد آدم ها و موقعیت های اطرافش گوش می دهیم ( می خوانیم ! ) و جالب این جاست که در بیشتر مواقع منطق خاص هولدن کالفیلدی اش را حسابی قبول هم می کنیم و از شر و ور هایی که او نثار آدم های اطرافش می کند کلی محظوظ می شویم.

سلینجر که از طرفداران پر و پا قرص ارنست همینگوی بوده و او نیز مانند بسیاری از فن های متعصب همینگوی او را " پاپا " صدا می کرده در نامه ای که در سال 1946 به همینگوی می نویسد زمزمه هایی در مورد خلق شخصیتی به نام هولدن کالفیلد می کند و بالاخره چند سال بعد تر ، در سال 1951 ، قهرمان ، یا شاید هم ضد قهرمان یگانه اش هولدن کالفیلد با انتشار ناتور دشت شهرتی جهانی می یابد .

هولدن کالفیلد به عنوان یک قهرمان امریکایی خالص از نمونه های نادری است که شهرتش را نه به خاطر ستایش فرهنگ امریکایی زمان خود ، بلکه به خاطر لجن مال کردن ارزش های زمان خود است که به دست می آورد دهه ی پنجاه برای امریکایی ها دهه ی محافظه کاری و ثبات اخلاقی و فرهنگی بود ولی هولدن جانوری است صادق که کاری با ثبات اخلاقی و محافظه کاری و این حرف ها ندارد و معمولن هر چه دلش بخواهد بار دور و بری های اش می کند هولدن کالفیلد در شمایل یک نوجوان عاصی بیشتر اوقات پا را از یک نوجوان عاصی صرف ، فراتر می گذارد و به جایگاه یک منتقد اجتماعی نکته سنج و تیزبین نزدیک می شود که با رویکردی سیاه و بدبینانه ارزش های مرسوم امریکای زمان خودش را و آدم های اش را با بد دهنی های معمول و زبان تند و تیزش به نقد می کشد و وقتی شروع به حرف زدن می کند معمولن تعارفی با هیچ بنی بشری ندارد و اتفاقن در طول کتاب یکی دو باری هم سر این اخلاقش حسابی کتک می خورد ، متوجه استعاره ی ظریف سلینجر که هستید ، ولی بعد از کتک خوردن تغییری نمی کند و دوباره به روده درازی ها و بد دهنی های کالفیلدی اش ادامه می دهد . هولدن با روحیه ی شورشی و پوچی ذاتی اش در مدت کوتاهی تبدیل به یکی از بت های نسل خودش شد و چنان محبوبیتی یافت که بر اخلاقیات ، طرز حرف زدن و مرام های نسل خودش تاثیری شگرف گذاشت . معروف است که ناتور دشت سلینجر ، کتاب بالینی هیپی ها و پانک ها بوده و برای نسل های شورشی پس از خود همچون کتابی مقدس دست به دست می شده است . سلینجر پس از ناتور دشت ، کتاب های دیگری را نیز منتشر کرد که آن ها نیز با اقبال عوام و خواص رو به رو شدند ولی هیچ گاه نتوانست شخصیتی به عمق و جذابیت هولدن خلق کند تا جایی که بسیاری ( از جمله من ) معتقدند که سلینجر با ناتور دشت و هولدن عاصی اش است که جاودانه شد و آثار دیگرش در برابر این شاهکار ادبی بزرگ به سیاه مشق هایی می مانند که هیچ جوری نمی شود با ناتور دشت مقایسه شان کرد و این که سلینجر فقط یک کتاب بود و فقط یک کاراکتر ؛ ناتور دشت و هولدن کالفیلد ...



ناتور دشت تا به حال دو بار به زبان فارسی ترجمه شده ، این کتاب برای اولین بار در سال 1345 توسط احمد کریمی و سپس در سال 1377 توسط محمد نجفی به فارسی ترجمه شده و با یک مقایسه ی لحظه ای می شود با اطمینان رای به بهتر بودن ترجمه ی محمد نجفی داد چرا که نجفی موفق شده چنان ترجمه ی روانی از ناتور دشت و نثر محاوره ای خاص اش به فارسی ارائه دهد که حتی برای لحظه ای نمی شود از کتاب چشم برداشت و راست اش را اگر بخواهید این کتاب با ترجمه ی فوق العاده ی محمد نجفی می تواند نقش به سزایی در غنی تر شدن واژگان فحش های تان داشته باشد ترجمه ی بسیار بسیار عالی نجفی یک طرف و تخصص اش در در آوردن زبان خاص هولدن که ترکیبی است از فحش های قصار و دریایی از شر و ور یک طرف ... محمد نجفی به بهترین شکل ممکن توانسته یک هولدن کالفیلد امریکایی الاصل را به شخصیتی قابل درک و ملموس برای ما فارسی زبانان تبدیل کند که در نوع خودش موفقیت بزرگی است . دوست دارم در مورد خوب بودن ترجمه ی نجفی تا بدان حد جلو بروم که بگویم این کتاب در بین لیست 10 تایی من از بهترین ترجمه های ممکن به زبان فارسی جایگاهش بین 5 تای اول است .

 

 

قسمت های زیبایی از کتاب :

 

" همه ش مجسم می کنم چن تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن . هزار هزار بچه ی کوچیک ؛ و هیشکی هم اون جا نیس ، منظورم آدم بزرگه ، غیر من . منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایساده م و باید هر کسی رو که می آد طرف پرتگاه بگیرم – یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش . تمام روز کارم همینه . ناتور دشتم . می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم ، با این که می دونم مضحکه . "

 

" من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده. افتضاحه. حتا وقتا دارم می رم سر کوچه مجله بخرم، اگه کسی ازم بپرسه کجا داری می ری نذر دارم که بگم دارم می رم اپرا.وحشتناکه. "

 

 

" من و افسره به هم گفتیم که از ملاقات هم خوش وقت شدیم. این حالمو به هم می زنه. همیشه دارم به یکی می گم "از ملاقاتت خوشحال شدم" در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوشحال نشده م. گرچه، فکر می کنم اگه آدم می خواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه. "

 

" راستش هیچ تحمل کشیش جماعتو ندارم.مخصوصن اونایی رو که می اومدن تو مدرسه ها و با اون لحن مقدس خطابه می خوندن. خدایا، چقدر از اون لحن بدم می آد. نمی فهمم چرا نمی تونن با لحن معمولی حرف بزنن. موقع حرف زدن خیلی حقه باز به نظر می اومدن. "

 

" هفته پیش یکی بارونی پشم شتریمو با دستکشای پوست خزم که تو جیب بارونیه بود کف رفته بود.پنسی دزد بارونه. بیشتر این بچه ها مال خونواده های پولدارن ولی بازم مدرسه پر دزده. هر چه مدرسه گرون تر، دزداش بیشتر. "

 

" اکثر دخترا وقتی دست شونو می گیری، دست شون تو دستت پژمرده می شه یا فکر می کنن باید همه ش دست شونو تکون بدن، انگار می ترسن کسل بشی."

 

" من دوس دارم جایی باشم که بشه اقلکم گهگاه چن تایی دختر دید ، حتا اگه دارن دست شونو می خارونن یا دماغ شونو می گیرن یا کرکر می خندن یا همچی چیزی ."

 

" قبلن از رو خریت خیال می کردم خیلی باهوشه . واسه این که خیلی چیزا از سینما و نمایش و ادبیات و اینا می دونست . اگه کسی از این چیزا سر در بیاره ، خیلی طول می کشه آدم بفهمه طرف مشنگه یا سرش به تنش می ارزه . در مورد سلی ، برا من ، سال ها طول کشید تا بفهمم . فکر می کنم اگه اون همه باهاش نمی رفتم تو رختخواب ، زودتر می فهمیدم . مشکلم اینه که هر وقت با کسی می رم تو رختخواب فکر می کنم طرف باهوشم هست . اصلن ربطی نداره ولی من همیشه این جوری فکر می کنم . "

 

" سینمای کوفتی پدر آدمو در می آره ، شوخی نمی کنم . "

 

" یکی از اشکالای این روشنفکرا و آدمای باهوش اینه که درباره‌ی چیزی حرف نمی‌زنن مگه این که مهارِ قضیه دست خودشون باشه. همیشه می‌خوان وقتی خودشون خفه شدن تو هم خفه شی و وقتی خودشون می‌رن تو اتاقشون تو هم بری."

 

" به هر حال خوشحالم که بمب اتم اختراع شد. اگه یه جنگ دیگه شروع بشه میرم می شینم سر بمب. به خدا قسم برا این کار داوطلبم میشم."

 

" فقط بابت اینکه یکی مُرده از دوس داشتنش دس نمی کشیم که. مخصوصا وقتی از همه ی اونایی که زنده ن هزار بارم بهتره."

 

" امیوارم اگه واقعن مردم، یه نفر پیدا شه که عقل تو کله ش باشه و پرتم کنه تو رودخونه، یا نمی دونم، هر کاری بکنه غیر گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه اینکه مردم بیان و یکشنبه ها گل بزارن رو شکمم و این مزخرفات. وقتی مردی گل می خوای چیکار؟ "

 

" مشخصه ی یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی، با شرافت بمیرد; و مشخصه یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی، با تواضع زندگی کند."

 

" هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو. اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه. "

 

" ژانین ، همه ش تو میکروفون زمزمه می کرد " حالا می خوایم شماقو ببقیم به فقانسه ی مامانی ، قصه ی دختق فقانسوی کوچیکی که میاد یو یه شهق بزقی مث نیویوقک و عاشق یه پسق کوچیکی می شه که اهل بقوکلینه . امیدواقیم خوش تون بیاد . " بعد زمزمه و ناز و ادا و اطوار ، یه آهنگ مزخرف نصفی انگلیسی نصفی فرانسوی می خوند و همه ی مشنگای تو تالار کف می کردن .

این اوج طنازی مترجم با ذوق کتاب بود به نظرم ... چه قدر بامزه فرانسوی رو توی ترجمه اش پیاده کرده بود این آقای نجفی عزیز .

 

برگه مو همچین دستش گرفته بود انگار گُه دستش گرفته. گفت «از چهارم نوامبر تا دوم دسامبر، "مصریان" رو خوندیم. جزو سوالات انتخابی هم تو مصریان رو انتخاب کردی. دوس داری ببینی چی نوشتی؟»

گفتم«نه آقا. همچین دلمون نمی خواد.»

با این حال شروع کرد به خوندن. وقتی یه معلم می خواد کاری رو بکنه هیچ چی جلودارش نیست. کارشو می کنه.

 

" مسئله اینه که خیلی سخته با کسی هم اتاقی باشی که چمدوناش به خوبیِ مال تو نیست، حتا چمدونای تو خیلی بهتر از مال اونه. آدم فکر می کنه اگه طرف باهوش باشه اهمیتی نمی ده چمدونای کی بهتره، ولی راستش اینه که اهمیت می ده. به خاطر همینه که حاضر بودم با حرومزاده ای مث استرادلیتر هم اتاق بشم. اقلا چمدوناش به خوبی مال من بود. "

 

" مشکلم اینه، کسی رو که دوسش ندارم میلی هم بهش ندارم. منظورم میل جانانه ی حسابیه. باید حتماً دوسش داشته باشم، وگرنه میلمو بهش از دس می دم. این حسابی ریده به زندگی خصوصیم. زندگی خصوصیم خیلی مزخرفه."

 

" اگه دختری که با آدم قرار داره خیلی خوشگل و مامانی باشه کی اهمیت می ده که دیر می آد یا زود ؟ هیشکی . "

 

" حتی دخترام وقتی یکی می خواد خیلی لجن نباشه، کمکش نمی کنن."

 

 

" مطمئن نیستم اسم آهنگی رو که موقع رسیدنم داشت می زد یادم باشه ولی هرچی بود طرف رید بهش. تمام مدت داشت به آهنگش قِروقَمیش احمقانه و نمایشی می داد و ادا اطوارایی درمی آورد که حالِ آدمو می گرفت. صدای جمعیتو -وقتی آهنگشو تموم کرد- می شنیدی بالا می آوردی. همه شون دیوونه شدن. همه شون دقیقن همون مَشنگایی ان که تو سینما به چیزایی که اصلن خنده دار نیست هِرهِر می خندن. به خدا قسم، اگه نوازنده ی پیانو بودم یا هنرپیشه ی سینما و این مشنگا فکر می کردن من خیلی محشرم حالم به هم می خورد.حتّا دلم نمی خواست برام دست بزنن. مردم همیشه واسه چیزا و آدمای عوضی دست می زنن."

 

" چیز دیگه ای که تحصیلات به آدم می ده, البته اگه آدم به اندازه کافی تحصیل کنه, اینه که اندازه ی ذهن آدمو نشون می ده. نشون می ده تا چه حدی کارایی داره و تا چه حدی نه. بعد یه مدت آدم دستش می آد که ذهنش چه جور فکرایی رو می تونه در بر بگیره. این یه جورایی خیلی خوبه چون به آدم کمک می کنه فرصتای بزرگی رو برای افکاری که به آدم نمی آد و در حد آدم نیس , تلف نکنه. آدم یاد می گیره ذهنشو اندازه بگیره و لباس ذهنشو به اندازه بدوزه. "

 

 

" استرادلِیتِر گفت«هِی. می خوای یه لطف بزرگی در حقم بکنی؟»

گفتم«چی؟» ولی نه با میل و رغبت. همیشه از یکی می خواست در حقش لطفِ بزرگی بکنه. این خوش تیپا، یا اونایی که خیال می کنن چه گُهی ان همیشه از آدم می خوان در حق شون لطفِ بزرگی بکنه. فقط چون خودشون کشته مُرده ی خودشونن فکر می کنن بقیه م کشته مُرده ی اونان. یه جورایی خنده داره."

 

" مردم هیچ وقت متوجه هیچ چی نیستن. "

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 23:28 توسط مریم |




  1. بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است. 

    شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد: 
    "آنچه اصل است،‌ از ديده پنهان است. "

    شازده کوچولو - آنتوان دوسنت اگزوپری 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 22:41 توسط مریم |






  1. تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است. 
    تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است. 
    سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 22:38 توسط مریم |





  1. نمی دونم چرا تو زندگیم، هِی نمیشه ...

    مرد هزار چهره - مهران مدیری

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 18:10 توسط مریم |





  1. پوست شیری را کندی در من
    با لبخندت هر صبح
    از اقیانوسی دور به وطنم رسیدم

    معجزه کردی
    وگرنه زندگی این همه نیست.

    مجموعه شعر خواهر خونه - داریوش معمار

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 12:19 توسط مریم |





  1. تلاش مي كنم هيچ كاري نكنم - هيچ كاري -
    نه تخم مرغي را بشكنم براي درست كردن 
    نه دلي را براي روزهاي بعد 
    فقط ملال را گزارش كنم 
    و رديفي از فلفل هاي سرخ روي ديوار اتاق ام

    علی قنبری
    از مجموعه شعر یک ساعت سعد با مارک وستند واچ
    نشر بوتیمار-1391

    این مجموعه شامل شعرهایی متفاوت از شاعری است که با عنوان متفاوت نویس در دو دهه اخیر شهرت یافته، او در شعرهایش توجه ویژه ای به امکانات زبانی دارد. مجموعه قبلی علی قنبری در ابتدای دهه هشتاد انتشار یافته است.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 12:18 توسط مریم |




  1. شیرجه های نرفته ، گاهی کوفتگی های عجیبی به جا می گذارند .

    سقوط - آلبرکامو

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 8:22 توسط مریم |





  1. يه چيزي تو زندون ياد گرفتم كه مي خوام بهت بگم ، آدم هيچ وقت نبايد به اون روزي كه آزاد مي شه فكر كنه . اينه كه آدمو ديوونه مي كنه . بايد به فكر امروز بود و بعد به فردا.

    خوشه هاي خشم - جان اشتاين بك

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 8:18 توسط مریم |




  1. دشوار نیست قهرمان شدن، دشوار است قهرمان ماندن. 

    کلیدر - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 8:9 توسط مریم |





  1. صبر
    انتخاب نیست
    اجبار است

    کتاب ِ نیست - علیرضا روشن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 8:27 توسط مریم |






  1. آدم هاي دنيا دو دسته اند ، كساني كه در حاشيه ايستاده اند و هوا را هدر مي دهند تا كساني كه در ميان صحنه درگيرند ، به سختي تنفس كنند.

    هولا ... هولا - ناتاشا اميري

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 8:25 توسط مریم |





  1. اوايل عاشق هم بوديم ، بعد از مدتي همديگر را دوست داشتيم ، حالا هم به هم احترام مي گذاريم . اين ايده آل ترين تغيير شكل احساسات زن و شوهر است.

    پري فراموشي - فرشته احمدي

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 8:24 توسط مریم |





  1. مردها نمی توانند ما زن ها آن طور که هستیم ببینند و درک کنند . ما را هر طور دوست دارند می سازند و آن وقت انتظار دارند جور دیگری هم باشیم.

    حریم - ویلیام فاکنر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 8:22 توسط مریم |





  1. اگر با آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتم فقط چند دقیقه جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویم ببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بیافرینی. اما چطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چه طور توانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی همه آدمها به هم ریخته است!

    زندگی اسرار آمیز زنبورها - سومانک کید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 8:19 توسط مریم |




  1. ما خودمان را گول مي زنيم و تصور مي كنيم كساني را كه دوست داريم با ديگران فرق دارند.

    دير يا زود - آلبا دسس پدس

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 9:35 توسط مریم |




  1. حسادت احساس وحشتناکی است . به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست زیرا در آن هیچ گونه تعالی یا حتی غم واقعی وجود ندارد. فقط رنج می دهد و بس . نفرت انگیز است.

    روزهای برمه - جرج اورول

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 9:32 توسط مریم |




  1. انسان بودن بدبختی بزرگی است.

    سلطان باران - سال بلو

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 9:31 توسط مریم |



  1. زندگی کردن با حسادت خیلی سخته. مثل این می مونه که جهنم کوچیکت رو هی با خودت این طرف و اون طرف ببری.

    دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای آوریل - هاروکی موراکامی

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 9:27 توسط مریم |



  1. راه زندگی از فرصت های بر باد رفته مفروش است.

    ميعاد در سپيده دم - رومن گاري

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 9:20 توسط مریم |



  1. مردم برای بیشتر ترسیدن باید کمتر بفهمند.

    پائیز پدر سالار - گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 9:15 توسط مریم |




  1. بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند. 

    عامه‌پسند - چارلز بوکفسکی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:54 توسط مریم |






  1. آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.

    اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نك
    ردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. 

    بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. 

    بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. 
    حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

    پرسه در حوالی زندگی - مصطفی مستور

    + عکس از مارسین گورسکی (صفحه 7همین کتاب)

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:52 توسط مریم |




  1. وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست ، لطفش به این است که بی حکمت و بی پرس و جو بدهی . اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای ، نه به خاطر لوطی گری.

    من او - رضا امیرخانی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:48 توسط مریم |




  1. انسان بودن بدبختی بزرگی است.

    سلطان باران - سال بلو

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:47 توسط مریم |






  1. ما خودمان را گول مي زنيم و تصور مي كنيم كساني را كه دوست داريم با ديگران فرق دارند.

    دير يا زود - آلبا دسس پدس

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:45 توسط مریم |





  1. درد من حصار برکه نیست
    درد من زیستن با ماهیانی ست که 
    فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

    ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:42 توسط مریم |





  1. سیم های زیر تار زنانه است و سیم های بم مردانه و از تلفیق این دو است که موسیقی دلنواز زندگی نواخته می شود.

    ساربان سرگردان - سیمین دانشور

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:40 توسط مریم |

 

 

رازی در کوچه ها

فریبا وفی

ناشر : نشر مرکز

تعداد صفحه: 183

نوبت چاپ: سوم 1388
داستان کتاب روایت دختری به نام "حمیرا"ست که برای عیادت از پدر پیر خود به نام "عبو" راهی زادگاه خود می شود. زادگاهی که با توصیف خانم وفی بیشتر تداعی کننده مناطق جنوب شرقی کشور است. فضا سازی داستان مانند بقیه کتاب های خانم وفی بسیار واقعی می نماید. به گونه ای که خواننده همراه حمیرا پرت می شود به همان سالهای قدیم و کوچه های سراسر از خاطره و حداقل برای من تداعی کننده روزهای گرم تابستان در کوچه های دوران کودکی بود.

عبو پدر خانواده شخصیتی سخت گیر و تنگ نظر دارد که کل خانواده را در تنگای خلق و خوی بد خود قرار داده است. مرد بدبینی که حتی به زن پا به سن گذاشته خود هم مشکوک است. در مقابل او "ماهرخ" مادر حمیرا قرار دارد که مانند برده ای تمامی این سختی ها را تحمل می کند تا گزندی به کانون خانواده وارد نشود و در مقابل تمامی بد خلقی های عبو کوتاه می آید.

علاوه بر خانواده حمیرا شخصیت های دیگری در داستان همراه می شوند هرچند برخی مانند دائی حمیرا از نیمه راه داستان گم می شوند ولی الباقی شخصیت ها مانند دوست حمیرا که آذر نام دارد و یا منیر که تازه وارد محله آنان شده به صورت منطقی ای در داستان تعریف شده اند.

این کتاب خانم وفی هم مانند اغلب داستان های پیشین و پسین ایشان دارای کاراکترهای بی شماری از زنانی ست که درگیر مسائل و مشکلات جامعه سنتی گذشته و حال ایران هستند.

در هر حال داستان روانی ست. خواندنش توصیه می شود.


بخشهایی از کتاب در وبلاگ ریحان

http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 22:22 توسط مریم |



  1. گاهی بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است!

    بادبادك ها - رومن گاري

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 23:12 توسط مریم |




  1. گذشته چیز سمجی است در تمام اوقات با شماست و به نظر من ساعتی نبوده که درباره اتفاقات ۱۰ یا ۲۰ سال گذشته که مثل اراجیف تاریخی واقعیت هم نداشته‌اند فکر نکرده باشیم.

    تنفس - جرج اورول

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 23:7 توسط مریم |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر