X
تبلیغات
کافی کتاب ... - برشی از کتاب / معرفی کتاب






  1. ما خودمان را گول مي زنيم و تصور مي كنيم كساني را كه دوست داريم با ديگران فرق دارند.

    دير يا زود - آلبا دسس پدس

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:45 توسط مریم |





  1. درد من حصار برکه نیست
    درد من زیستن با ماهیانی ست که 
    فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

    ماهی سیاه کوچولو - صمد بهرنگی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:42 توسط مریم |





  1. سیم های زیر تار زنانه است و سیم های بم مردانه و از تلفیق این دو است که موسیقی دلنواز زندگی نواخته می شود.

    ساربان سرگردان - سیمین دانشور

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 12:40 توسط مریم |

 

 

رازی در کوچه ها

فریبا وفی

ناشر : نشر مرکز

تعداد صفحه: 183

نوبت چاپ: سوم 1388
داستان کتاب روایت دختری به نام "حمیرا"ست که برای عیادت از پدر پیر خود به نام "عبو" راهی زادگاه خود می شود. زادگاهی که با توصیف خانم وفی بیشتر تداعی کننده مناطق جنوب شرقی کشور است. فضا سازی داستان مانند بقیه کتاب های خانم وفی بسیار واقعی می نماید. به گونه ای که خواننده همراه حمیرا پرت می شود به همان سالهای قدیم و کوچه های سراسر از خاطره و حداقل برای من تداعی کننده روزهای گرم تابستان در کوچه های دوران کودکی بود.

عبو پدر خانواده شخصیتی سخت گیر و تنگ نظر دارد که کل خانواده را در تنگای خلق و خوی بد خود قرار داده است. مرد بدبینی که حتی به زن پا به سن گذاشته خود هم مشکوک است. در مقابل او "ماهرخ" مادر حمیرا قرار دارد که مانند برده ای تمامی این سختی ها را تحمل می کند تا گزندی به کانون خانواده وارد نشود و در مقابل تمامی بد خلقی های عبو کوتاه می آید.

علاوه بر خانواده حمیرا شخصیت های دیگری در داستان همراه می شوند هرچند برخی مانند دائی حمیرا از نیمه راه داستان گم می شوند ولی الباقی شخصیت ها مانند دوست حمیرا که آذر نام دارد و یا منیر که تازه وارد محله آنان شده به صورت منطقی ای در داستان تعریف شده اند.

این کتاب خانم وفی هم مانند اغلب داستان های پیشین و پسین ایشان دارای کاراکترهای بی شماری از زنانی ست که درگیر مسائل و مشکلات جامعه سنتی گذشته و حال ایران هستند.

در هر حال داستان روانی ست. خواندنش توصیه می شود.


بخشهایی از کتاب در وبلاگ ریحان

http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 22:22 توسط مریم |



  1. گاهی بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است!

    بادبادك ها - رومن گاري

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 23:12 توسط مریم |




  1. گذشته چیز سمجی است در تمام اوقات با شماست و به نظر من ساعتی نبوده که درباره اتفاقات ۱۰ یا ۲۰ سال گذشته که مثل اراجیف تاریخی واقعیت هم نداشته‌اند فکر نکرده باشیم.

    تنفس - جرج اورول

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 23:7 توسط مریم |




  1. فقط آدم های خوب به خوبی خود شک دارند.

    مرد در تاریکی - پل استر

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 23:5 توسط مریم |



  1. شازده کوچولو از مرد الکلی پرسید : چرا الکل میخوری ؟ 
    مرد الکلی گفت : برای اینکه فراموش کنم . 
    شازده کوچولو پرسید : چی رو فراموش کنی؟ 
    مرد گفت : که غصه دارم . 
    شازده کوچولو پرسید غصه چی داری ؟ 
    مرد گفت : که الکل می خورم.

    شازده کوچولو - آنتوان دوسنت اگزوپری

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 15:12 توسط مریم |



  1. دختر: راسته که میگن هرکسی یه ستاره داره؟
    پسر: فقط چیزایی رو که به هیچ کس نمی تونه تعلق داشته باشه عادلانه تقسیم می کنن.

    نمایشنامه گلدان - بهمن فرسی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 15:7 توسط مریم |







  1. فکر می کردم آدم ها همانطور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.

    رویای تبت - فریبا وفی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 15:7 توسط مریم |




  1. افسردگی بهایی است که آدم برای شناخت خود می پردازد. هرچه عمیق تر به زندگی بنگری بیشتر رنج خواهی کشید.

    و نیچه گریه کرد- اروین یالوم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 15:5 توسط مریم |





  1. همان طور که رویدادهای واقعی فراموش می شوند، وقایعی که هرگز رخ نداده اند نیز می توانند در خاطرمان بمانند.

    خاطره دلبرکان غمگین من- گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 15:3 توسط مریم |



  1. به نظر من ما انسانها بر روی کره زمین زندگی نمیکنیم ، بلکه سرزمین واقعی ما ، قلب کسانی است که به آنها علاقه داریم .

    فراتر از بودن - کریستین بوبن 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 15:2 توسط مریم |






  1. هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری ، یادت باشه که تو این دنیا ، همه مردم مزایای تو رو نداشتن .

    گتسبی بزرگ - اسکات فیتس جرالد

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 8:47 توسط مریم |






  1. فرويد مي گفت كه نمي داند زن ها چه مي خواهند. من مي دانم زن ها چه مي خواهند: يك عالمه آدم تا باهاشان حرف بزنند. مي خواهند از چه حرف بزنند؟ مي خواهند از همه چيز حرف بزنند.

    مرد بي وطن - كورت ونه گات

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 8:46 توسط مریم |



  1. آیا مردها خنده آور نیستند؟ وقتی می خواهند برای تعریف از تو آخرین زورشان را بزنند، با ناشیگری به تو می گویند که یک مغز مردانه داری.

    دشمن عزیز - جین وبستر( Alice Jane Chandler Webster)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 12:38 توسط مریم |





  1. انتهای "شاید" به کلمه ی "هرگز" متصل است و "هرگز" کلمه ی تلخ و تاریکی ست که تازگی ها، مثل ادراک ِ گنگ ِ مرگ، وارد ذهنم شده و آن پس و پشت ها منتظر خودنمایی نشسته است.

    جایی دیگر - گلی ترقی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:46 توسط مریم |






  1. جامعه بشری هرگز چیزی نمی آموزد و هر بار مرتکب همان اشتباهات ابلهانه پیشین می شود.

    اوریکس و کریک - مارگارت اتوود

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:43 توسط مریم |






  1. روزگار نکبتی شده ؛ آن قدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطره هاش چنگ بیاندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد .

    عطر یاس - عباس معروفی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:42 توسط مریم |






  1. زنها می خواهند همه چیز ادم را بدانند! 
    به خصوص اگر نخواهی به اشان چیزی بگویی!

    مرگ قسطی - لویی فردینان سلین

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:40 توسط مریم |







  1. فقر وقتی به حد افراط برسد عامل تعیین کننده ای است. احساسات را خفه میکند.

    سالخوردگی - سیمون دوبووار

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:38 توسط مریم |








  1. همه ي دنيا پشت دره... دنيا هميشه اون ور در ايستاده! 

    سه روايت از زندگي - ياسمينا رضا

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:34 توسط مریم |





  1. هر چيز ممنوعه اي طعم بهتري دارد.

    شكلات - ژوان هريس

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:33 توسط مریم |






  1. مردم فقط یک لحظه به فکر تو هستند و بعد همه می روند دنبال کار و زندگی و گرفتاری های خود.

    درخت تلخ - آلبا دسس پدس

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:26 توسط مریم |








  1. دو نفر آدم ,وقتی ناچارند با هم سر کنند, رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آنها را به هم گره می زند.در هر حال, از کشمکش- پنهان یا آشکار- پرهیز نمی توانند بکنند. درست مثل اینست که رشمه ای به دور دستها،شانه ها،پاها و گردنهاشان پیچیده و هر سر
    این رشمه به دست دیگری باشد.بندی همدیگر .در این کشمکش – که انگار اجباریست –نزدیک به هم اگر بشوند،خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد.سر رشمه اگر از دست ها نگریزد ،به هر حال ،کشمکش بر قرار می ماند

    جای خالی سلوچ- محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 9:9 توسط مریم |








  1. بعضی اشخاص را نبایست مسخره کرد،ولو اینکه حقشان باشد. دلشان می شکند.

    ناطور دشت - جی.دی.سلینجر

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 8:59 توسط مریم |







  1. نمی توان ابتدا بدون اینکه خود انسان ها متحول شده باشند ، چیزی را در جامعه تغییر داد.

    رختکن بزرگ - رومن گاری

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 8:49 توسط مریم |








  1. آیا کسی تا به حال پدر خود را انتخاب کرده است؟ هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه، درکجا، پشت کدام میز، در کدام تخت خواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم، بخورم، بخوابم یا چه کسی را از سر ترس دوست داشته باشم.

    سرزمین گوجه های سبز - هرتا مولر

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 8:44 توسط مریم |








  1. گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند.

    شازده کوچولو - آنتوان دو سنت‌اگزوپری

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 8:39 توسط مریم |






  1. تنها از طریق بدجنسی می توان به دفع حمله پرداخت. از این روست که مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند در محاکمه کردن شتاب می کنند.

    سقوط - آلبر کامو

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 10:38 توسط مریم |






  1. شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام. من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم، خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیز فهم و اتفاقن خیلی هم شوخ است.

    بابا لنگ دراز - جین وبستر

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 10:36 توسط مریم |






  1. اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلن می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبن معنایی به آن می دهد.

    می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه

    عامه پسند - چارلزبوکوفسکی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 10:34 توسط مریم |





  1. مرد شاد و زیبا ما ل همه است ، کسی هم که مال همه باشه ، مال تو نیست و آن وقت تو می مونی و غصه ها.

    خاله بازی - بلقیس سلیمانی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 8:49 توسط مریم |





  1. روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند . شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس . یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد . دوشنبه شکل آقای حشمت ال
    ممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا . سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است . چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد . پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...

    خاطره های پراکنده - گلی ترقی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 8:46 توسط مریم |



  1. مردي كه همسرش را دفن مي كرد سر مزارش با چشم هاي اشكبار كنار روحاني ايستاد . 
    زير لب مي گفت : دوستش داشتم. 
    روحاني سرش را تكان مي داد. 
    "يعني ... واقعا دوستش داشتم."
    مرد يك مرتبه زد زير گريه . 
    "اما ... فقط يك بار آن را به او گفتم."

    ذره اي ايمان داشته باش - ميچ آلبوم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 8:45 توسط مریم |





  1. هيچ چيز هميشه بي نقص نيست ، چرا كه دوشادوش آن ها كه مي خندند ، هميشه ديگراني هستند كه زار بزنند.

    در ستايش مرگ - ژوزه ساراماگو

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 8:44 توسط مریم |





  1. قرن‌ها است که زنان به مثابه آیینهٔ درشت‌نمای، این امکان را برای مردان فراهم آورده‌اند تا خود را دوبرابر بزرگتر از آن‌چه هستند، ببینند.

    اتاقی برای خود - ویرجینیا وولف

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 8:43 توسط مریم |

نمایش‌نامه ی « ندبه» در سال 1356 نوشته شده که اولین بار توسط ناشرانِ تصویر و زمانه در سال 1371 و در کالیفرنیا منتشر شده است( بنده از چاپ‌های دیگر اطلاعی ندارم). سپس به مانند دیگر آثار بهرام بیضایی، نُدبه توسط انتشارات روشنگران در ایران هم منتشر شد که چندین بار تجدید چاپ شده است. ندبه به لحاظ زمانی و مکانی و به طور کلی به تحولات مشروطه و به طور خاص به دوره ی استبداد (88-1287) که در میان مشروطه‌ی اول و دوم قرار می‌گیرد، پرداخته است."ندبه" برشی است از هرج و مرج و بدبختی مردم ایران در بزنگاه تاریخی انقلاب مشروطه ، تا به توپ بستن مجلس.تمام پرده ها و ماجراهای نمایشنامه در یک فاحشه خانه اتفاق می افتد.مکانی که از هر قشر و صنف و طبقه ای که فکرش رابکنید مشتری دارد.از اهل علم و فرهنگ مانند شاگرد دارلفنون گرفته تا بازاری و عروسک گردان خیمه شب بازی وملاهای ریاکاری که بنا به اقتضای شغل از در پشتی فاحشه خانه در رفت و آمدند.بحث های داغ سیاسی میان هواداران ومخالفان مشروطه در حیاط این خانه میان مشتریان در می گیرد و زنان کارمند در آنجا که جز دیوارهای آن خانه رنگ دیگری در زندگی شان نمی بینند با ارتباط با مشتری ها به فضای مشروطه در خارج از حصار فاحشه خانه وصل می شوند.تا آنجا که  به تبع مشتریان خاص خود به هواداری یا مخالفت با مشروطه  موضع گیری می کنند.درطول این داستان می بینیم که این خانه ی معهود از سوی هر دو گروه مشروطه خواهان و قزاق های مخالف مشروطه به تاراج می رود.شخصیت اصلی داستان زنیست ،زینب نام که در پرده اول نمایش توسط نامزد و پدرش به این خانه آورده شده و در برابر مبلغ ناچیزی فروخته می شود.زمان می برد تا زینب که پس ورودش به آن خانه "غمزه" نام میگیرد باور کند که آنجا کجاست و او چکاره شده است...در  طول داستان مشخص می شود که هر کدام از زنان فاحشه خانه چگونه پایشان به آن خانه ی کذا باز شده است و می بینیم که معذوریت همگی ریشه در فقر داشته است.در پایان داستان زینب که پی می برد نامزدش به سپاه قزاق پیوسته و خاک روستای خودشان را به توبره کشیده و آنقدر کشته که نمی داند چقدر! سرسختانه به هواخواهی مشروطه در می آید و با آنکه نشان کرده ی سردسته ی قزاق هاست، دل به شاگرد دارلفنون می بازد،آنچنان که هیچ مشتری دیگری را نمی پذیرد و زمانی که شاگرد مجبور به گریز به عثمانی میشود، زینب انتقام خود و همه ی بی گناهانی که به دست نامزد سابقش کشته شده اند را با نشاندن گلوله ای در پهنه ی صورت نامزد نامردش آن هم در فضای قزاقخانه و دهان دشمن، می گیرد.زینب کشته و تکه تکه میشود اما خبر مثل توپ درشهر ترکیده است:

 کار مملکت به جایی رسیده که زنی در روز روشن جلوی دیده همگان، قزاق میکشد!...

و نمایشنامه در نقطه ای که باید پایان می یابد...


بهرام بیضایی نمایش‌نامه‌نویسی است که با عناصر نمایش‌های ایرانی آثارش را پی می‌افکند و در این بین عنصری که بیش از دیگر عناصر نمود پیدا می‌کند عنصر «زبان» است. زبانی که ریشه در تاریخ و فرهنگ این مرز و بوم دارد. زبان در آثار او علاوه بر اینکه در روساخت کارکردهایی هم چون کمک به فرم، انتقال اطلاعات، پیشبرد قصه، ایجاد ریتم، پرداخت به مسائل و جنبه های زیبایی‌شناسانه اثر و غیره دارد، در عین حال در زیرساخت از طریق چراغ‌های خاموش متن جان‌مایه اثر را شکل می‌بخشد و مسائل تاریخی، سیاسی و فرهنگی ایران‌زمین را با رنگ و بوی شرقی خود از هزارتوهای پیچ در پیچ بر گرده زبان خلاق خود سوار می کند تا حامل اندیشه‌های او از دل تاریخ باشد. بیضایی را می‌توان از دهه‌ی چهل تا به امروز در زمره ی معدود نمایش‌نامه نویسان صاحب سبک و تئاتری منحصر به خود دانست.جستجو در ادبیات کهن، شناخت اساطیر، کنجکاوی در شیوه‌های نثر فارسی، مطالعه تاریخ و شاهنامه همگی تجربیات گرانبهایی شد که پایه و مایه‌ی کار نگارش و نیز نگرش های صحنه ای و سینمایی بیضایی بر آنها استوار است

بیضایی در نوشتن نمایشنامه ی ندبه از ساختار نمایشیِ« تعزیه» یا «شبیه خوانی» استفاده کرده است. توضیحاتی که درباره‌ی علت استفاده‌ی بیضایی از شکل نمایشی تعزیه می‌دهم تنها پاسخ به این دردِ پنهان است که خوانند‌گان خیلی مدرن و سوپرپُست مدرنِ احتمالیِ این سطور با اشاره‌ی ما به نسبت میان شکل نمایشیِ تعزیه و نمایش‌نامه ی ندبه، احیاناً خیال نازک هنرمندان شان پریشان نشود و مرا را به ترویج سنت متهم نکنند! فقط این نکته را از باب یاد آوری ذکر میکنم که بیضایی از آن دسته هنرمندانی نیست که بر اصول مدرنیته پای فشاری‌ای بیهوده بکند، بلکه او برای تحقق مدرنیته به جهت گیریِ طبقاتی توجه می کند، چرا که او هم معتقد است پروژه‌ی مدرنیته به اتمام نرسیده است و به کمک استبداد سنتی در پنجه‌ی سرمایه داریِ لجام گسیخته نیز گرفتار آمده است (به عنوان مثال به فیلم« سگ کشی» و نمایش‌نامه‌ی« در حضور باد» توجه کنید پس الزاماً باید در این‌جا نگاه بیضایی به اَشکالِ سنتی نمایش در ایران را روشن کنیم تا این سؤتفاهم لطیف ! به وجود نیاید که نکند بیضایی از موضعی ارتجاعی به اَشکالِ سنتی نمایش روی می آورد، بلکه او ظرفیت‌های نمایش‌های کهن را برای سخن گفتن در این دوره به کار می‌گیرد و معتقد است با توجه به نسبتِ منطق حاکم بر نمایش‌های کهن با ساختار فرهنگی جامعه، ایجاد تغییر و تحول در ساختار نمایش‌های کهن و واداشتنِ آن ساختار برای بازگوییِ دردها و مسائل امروزی، ما را در جهت برخورد با معضلات و بحران‌های کنونی یاری می‌کند.

بگذارید حاشیه نروم و جمله ای که برایش اینهمه زمینه سازی کرده ام را بگویم و ان جمله این است :

"ندبه در واقع یک تعزیه‌ی زنانه است.

نمایش با یک «پیش‌خوانی» و مجلس زنانه‌ی سینه‌زنی و نوحه‌خوانی آغاز می‌شود. سپس در همان حالت وارد ماجرای اصلی می‌شویم که همان ورودِ «زینب» در میان زنان است. بیضایی با مجاور قرار دادن وقایع مشروطه با ساختِ تعزیه، به نوعی واقعه‌ی کربلا را به زمان حال می آورد. هرج و مرج حاکم بر کشور به درستی به یک صحنه‌ی اصلی «روسپی‌خانه» منتقل و تشبیه شده است و تمام وقایع در همین مکان القا می‌شود تا فرصتی نیز باشد برای افشای ریاکاری اقشار مختلف اجتماع. "زینب" از همان ابتدا با بی‌مسئولیتی پدر و نامزدش به مکان مذکور فروخته می شود تا به خودفروشی بپردازد. زینب که ابتدا از درک موقعیت خود و اطرافش عاجز است به تدریج در می‌یابد که به چه منجلابی گرفتار آمده است، اما کم کم با آشنا شدن با شاگرد دارالفنون که عاشق او شده است، با درک شباهت میان خود و اجتماع به فهم مشروطه می رسد، آن‌گاه با تپانچه‌ای که از شاگرد دارالفنون برایش به جا مانده، به کشتن نامزد سابق خود که خودفروشِ اجانب شده می‌پردازد و بدن خودش در میدان شهر، با حمله ی اشرار، قطعه قطعه می شود. در صحنه‌ی پایانی با نوعی چرخش و دایره به عزاداری و نوحه خوانیِ اولیه باز می‌گردیم.در ندبه اصولی رعایت شده است که کاملاً نزدیکی‌اش به ساختار تعزیه را نشان می دهد. در اجرای تعزیه یا شبیه خوانی، زمان‌های گذشته، حال و آینده به طور هم‌زمان جریان می‌یابند و مکان نیز منحصر به جای خاصی نیست، بلکه تمامی مکان‌ها به طور هم‌زمان بر صحنه نمایش داده می‌شوند. در ندبه هم از این امکانِ تعزیه‌خوانی استفاده شده است و اگرچه حوادث مشروطه از زبان افراد در یک روسپی‌خانه روایت می‌شود اما تداعیِ مکان نقشِ مهمی در نمایشِ ندبه دارد و همان‌طور که قبلاً متذکر شدم بر اساسِ ساختار تعزیه استوار است. در تعزیه مکان همه جاست و زمان تنها یک لحظه میان آفرینش و رستاخیز، میان بدایت و نهایت. چون تعزیه تاریخ بشری را از آغاز تا پایان در بر می گیرد، آفرینش و حتا پیش از آفرینش، آغاز و تا رستاخیز و حتا پس از آن ادامه می‌یابد. زمان تاریخیِ شخصیت‌ها بریده می‌شود، امام علی پس از مرگِ خود باز می‌گردد تا جنازه‌ی خود را از پسرانش تحویل بگیرد و به آرام‌گاه خویش که از ازل آمده ببرد (می توان به مثال‌های فراوانی از این دست اشاره کرد) به زبان دیگر، زمان تاریخیِ شخصیت‌ها همان زمان تماشاگران تعزیه است.بنابراین در هنر شبیه‌خوانی، باورهای مذهبی و واقعیت اجتماعی در هم می‌آمیزد، مرزهای زمانی  میشکند ،جریان سیال ذهن برقرار میشود و ما به عنوان یک تماشاگر بر روایتی بی زمان و مکان چشم میدوزیم.. در این شکلِ هنری، میانِ ارزش‌های زیباشناختی و نگرش  اجتماعی و سیاسی، هم‌آهنگیِ کامل به وجود می‌آید و باز خیلی ساده می‌توان از آن شرایط استبدادی و معضلاتِ پیچیده‌ی اقتصادی و اجتماعیِ سخت وحتی توقعات مردم را یافت. طرح تقابل مشروطه و استبداد در ساختار نمایشیِ تعزیه از سوی بیضایی به خوبی به کار گرفته شده است.  شجاعت رادیکال بیضایی در نشان دادن  رابطه میانِ زنانِ روسپی‌خانه و همه‌ی مستبدان و یا مشروطه‌خواهانِ متظاهر است که اگرچه دسته‌ی دوم همه‌گی مرد هستند و همین نکته است که شاید بسیاری را به این نتیجه برساند که بیضایی تضاد مرد- زن را مطرح کرده است اما معیار تظاهر یا عدم تظاهر به مشروطه از دیدِ بیضایی پای‌بندی به حقوقِ زنان روسپی است. یعنی توجه به روسپیان به عنوان یکی از ستم‌دیده ترین اقشار جامعه و رعایت حقوق آنان معیار قضاوت بیضایی درباره‌ی پای‌بندی به آزادی و عدالت است. رادیکال‌ترین درک از آزادی و عدالت در این جهت‌گیریِ بیضایی نمایان می‌شود. اگر توجه کنیم به غیر از زنانِ روسپی‌خانه صحبت از زنِ دیگری نمی‌شود، گویی که بیضایی عمداً همه‌ی زنان جامعه را در روسپی‌خانه جای می‌دهد و در واقع ندبه از جهتی دیگر حکایت حالِ زنان ایرانی است.


با این نگاه نمادین، بیضایی مسئله‌ی عدالت و آزادی را از منظر آزادی و عدالت در حق زنان و به خصوص روسپیان می‌نگرد و بی‌حرمتی و بی‌توجهی و ستم‌گری هرکس به این قشر را نشانه‌ی عدم پای‌بندیِ آن شخص به آزادی و عدالت می‌داند.البته بیضایی به روسپیان و وضعیت آنان نگاهی کارکردگرایانه ندارد و علت وجودی آنان را بی‌عدالتی و نابرابری می‌داند. بیضایی به شکلی از دموکراسی اعتقاد دارد که بتواند منافع اقشار ضعیف جامعه را برآورده کند و او نمی‌تواند بر یک تعریف کلی و نادقیق از آزادی و عدالت پای‌فشاری کند و همین‌جاست که به نظرِ ما، بیضایی از مبارزه‌ی سیاسی و اجتماعی درکی طبقاتی دارد. در ندبه تیپ‌های اجتماعیِ مختلفی نشان داده می‌شوند که بعضی ریشه‌ای دیرینه در تاریخ ایران داشته‌اند و بعضی هم محصول دوران جدید هستند و به نوعی آغاز آن از دوران مشروطه بوده است. اداره‌چی‌ها در این دوره در حال افزایش بودند. اشاره‌ی واضح و مستقیمی به این قضیه را در شخصیت «منشی صاحب جمع» ببینید:

منشی صاحب جمع: نترسید آقایان، بنده اداری‌ام، عقیده‌ای ندارم. مواجب در قبال همین می‌دهند. و تازه چه مواجبی؟ مداخل اصلی از تحفه‌ی ارباب رجوع است که به لطائف‌الحیل باید گرفت. (ص17)

بیضایی  در کلیه آثارش اصرار غریبی بر حضور و بازگشت نمادین و معنوی انسان‌های درست‌کار و مبارز دارد. حتماً دوست‌داران آثار او فیلم مسافران را به خاطر دارند که چه‌گونه جشن بازگشت افراد کشته شده برگزار شد. در ندبه هم زینب بعد از تکه‌تکه‌شدن دوباره برمی‌گردد و پیام خودش را به گوش می‌رساند. برای نمونه به این قسمت‌ها توجه کنید:

زینب: چقدر عبرت در این عروسک‌هاست، و ما از عروسک کمتریم. آن‌ها مرده بودند و زندگی می کردند، ما زندگی می‌کنیم و مرده‌ایم. (ص42)

گلباجی : ابله، گمان نکن که کشتگان مرده اند! آن ها با غرور و جبروت بر می گردند! (ص92)

گلباجی : اِی شور چشم‌های سَق سیاه، او را کشته‌اند و او نمرده است. او می‌آید در حالی که خواب آن‌ها را ربوده است، چه کسی گفته او زنده‌تر از ما نیست؟

اشارات عاشقانه‌ی بسیار زیبایی هم در ندبه وجود دارد که بد ندیدم نمونه‌هایی از آن را در این‌جا ذکر کنم:

شاگرد دارالفنون: چشمانت عیاری است، که لباس شبروی پوشیده و گیسوانت دامِ راهزن، وقتی شانه می کنی ناله ها را نمی شنوی؟ (ص65)

شاگرد دارالفنون : [...] این چه خراجی که ظالمانِ چشمانت، از رعیت می‌گیرند؟ (ص66)

زینب : در من کودکی است منتظر!در من کودکی است که آرزو می کردم!آه بیا-سینه هایم دو چشمه های شیرند و دست هایم نسیمِ نوازش. (ص66)

فکر میکنم در میان جملات تکاندهنده "ندبه" بیضایی جمله زیر را بتوان به عنوان پایانی بر این سطور برگزید انگاه که منشی صاحب جمع میگوید

" بنده دلم پیش مشروطه است، ولی رزقم از استبداد می رسد. نمی دانم چه بگویم. نمی توان دل به دریا زد تا پای در گِل است. مرد آن ها بودند که یکسره کردند. (ص46)


منبع :

http://parsemd.blogfa.com/post-10.aspx

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 13:9 توسط مریم |







  1. دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم.
    حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم باز هم خسته نمی شوم. هرگز دلزده نمی شوم. 
    فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت 
    اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه آن چه در تو می بینم و هر آن چه نمی بینم را دوست دارم. 
    با این همه ضعف هایت را می دانم. اما احساس می کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما هم به هم می آیند! تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من برعکس. 
    من، به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیش تر ... تا جوهر بیش تری کسب کنم؟ نمی دانم به فرانسه چطور بگویم؟ واژه های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می خواهد بگوید که احساس رضایتمندی درونی می کند چه میگوید؟ 

    من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 13:20 توسط مریم |







  1. دل آدمی وقت بالا رفتن از بلندیهای محبت گه گاه استراحتی می کند، ولی در سراشیبِ تندِ احساساتِ نفرت آلود، به ندرت می ایستد.

    بابا گوریو - اونوره دو بالزاک

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 8:51 توسط مریم |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر