1. ستاره ها به تمام مردها و زن هایی که یک وقتی عاشق بوده اند می خندند و تمام زن ها و مردها هر شب به آسمان نگاه می کنند، ستاره های خودشان را پیدا می کنند و یواشکی بهش لبخند می زنند... عشق های دوران جوانی، همین ستاره ها هستند. و تو هر وقت به ستاره ها نگاه کنی، می فهمی که یک جایی، یک جایی از دنیا یک کسی هست که وقتی به تو فکر می کند ته قلبش گرم می شود... آخرین عشق، ستاره ای است که به گردنت می آویزی. ستاره ای که تا به آینه نگاه نکنی آن را نمی بینی، درست مثل چشمانت. ولی وقتی آن را لمس کنی، می بینی که دور انگشتانت هاله ای آبی رنگ حلقه می زند و تمام جانت را گرم می کند. 

    چهل سالگی - ناهید طباطبایی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 9:23 توسط مریم |



  1. آدم ها آنقدر زود عوض می شوند، آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی، چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است .

    چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم - زویا پیرزاد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 9:22 توسط مریم |



  1. می‌خواهم به یادِ من باشی،
    اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!

    کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:34 توسط مریم |



  1. از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
    کسی که دوستش داری
    ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

    قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:34 توسط مریم |



  1. از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
    کسی که دوستش داری
    ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

    قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:34 توسط مریم |



  1. آدم می‌تواند در هر زنی چیزی فوق‌العاده جالب پیدا کند. لعنت به من، اگر به آن‌چه هر زنی دارد و دیگر زن‌ها ندارند پی نبرم. فقط باید آدم بداند چه طوری آن را پیدا کند، رازش در همین است! این یک استعدادِ ذاتی است! 
    برای من هیچ‌وقت زنِ زشت وجود نداشته!.فقط همین موضوع زن بودن خودش نیمی از همه چیز است.ولی چگونه می‌توانید به آن پی ببرید؟ حتی در پیردخترها هم آدم گاهی چیزهایی می‌یابد که انگشت به دهان می‌ماند! مخصوصا از این بابت که مردهای احمق متوجه آن‌ها نشده و گذاشته‌اند دخترهای بیچاره پیر شوند.

    برادران کارامازوف - داستایوفسکی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:32 توسط مریم |



  1. هر قدر بكوشي كه بگريزي ، فقط تو را به جايي بر مي گرداند كه از آنجا آغاز كرده اي.

    زنگار بشر - فيليپ راث

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 16:31 توسط مریم |



  1. باران 
    آبرویم را خرید 
    شبیه مردی که گریه نمی‌کند

    به خانه برگشتم!

    نیما معماریان
    مجموعه شعر "دیوانه‌خانه تاسیس کرده‌ام"

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 10:22 توسط مریم |



  1. هيچ مردی از اين ناراحت نمیشود كه مثلاً یک نفر از زن محبوبش تعريف و تمجيد كند. خود آن زن است كه میتواند اين را به ناراحتی برای مردش تبديل كند.

    نورثنگر ابی - جين آستين

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 10:19 توسط مریم |



  1. حس می کرد در نگاهش محو می شود و احساس ناراحتی می کرد. دلش می خواست فرار کند و هم زمان تا ابد آن جا بماند.

    نجواهای شبانه – ناتالیا گینزبورگ

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 9:15 توسط مریم |



  1. من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم. تصمیم اولی که به ذهنت می زند با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس ....

    رضا امیرخانی - قیدار

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 9:14 توسط مریم |



  1. ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
    ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
    اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!

    کلیدر - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 10:27 توسط مریم |



  1. مارکو : از بوسه من خوشت نیومد؟
    ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم..
    مارکو : ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه ...

    ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد - پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 11:44 توسط مریم |


دو دنیا

گلی ترقی

ناشر : نیلوفر

تعداد صفحه: 215

نوبت چاپ: پنجم/ 1387

قیمت : 3500 تومان

 

دو دنیا مجموعه ای شامل هفت داستان کوتاه است که به نوعی ادامه کتاب خاطره های پراکنده می باشد. داستان هائی که به شکلی روان و همراه با یادآوری و تصویرسازی تهران قدیم همراه می شود. در این کتاب یکی از داستانهای کتاب خاطره های پراکنده به نام پدر به صورت مفصل تری نقل شده است. داستانهای کتاب روایت زندگی گلی ترقی در سالهائی ست که هنوز در تهران ساکن بوده. ساکن خیابان خوشبختی در محمودیه شمیران. نقط قوت کتاب همانطور که پیشتر عنوان شد همان تصویرسازی ظریف از تهران قدیم است. 

 

 اولین روز : داستان از جائی در سال 1988 در آسایشگاهی در حومه پاریس شروع میشود. گلی ترقی در این آسایشگاه بستریست. کلینیک روان پزشکی و یا جائی برای بازیافتن احساسات. نمی دانم. گلی ترقی خاطرات دوران کودکی را به یاد می آورد. در اصل پی رنگ کل کتاب همین داستان است. 
خانم ها : داستان دو خواهر به نام های خانم گرگه و خانم ناز در تابستان هر سال وارد خانه پدری گلی ترقی میشوند. خانم گرگه زنی لاابالی و طناز و اهل تاتر و سینماست و برغکسش خواهرش خانم ناز یک زن تودار و در خود خمیده و ساکت است.
آن سوی دیوار : از کودکی خود می گوید زمانی که به کلاس پیانو می رفته و در خانه فامیل مادری از شکاف دیوار وقایع خانه همسایه را دنبال می کرده . گیتی خانم زنی که ظاهرا آدم درستی نیست . در آخر هم کلن پیانو زدن را کنار میگذارد.
گل های شیراز : از خودش می گوید زمانی که به کلاس رقص می رفته و دوستان کلاس رقص و عاشقی گل مریم و پرویز . 
فرشته ها : داستان آقای "ر" که زن فرانسوی و دخترش سوفی را ترک می کند تا با یکی از فامیل های خانم ترقی ازدواج کند . سوفی انتقام سختی از آقای "ر" میگیرد و مال و اموال او را تصاحب میکند و آقای "ر" در فلاکت در غربت به سر میبرد.
پدر : همان داستان پدر کتاب خاطرات پراکنده ولی با جزئیات و توضیحات بیشتر . در این داستان شروع داستان گلی ترقی را میخوانیم. اینکه در تهران در خیابان خوشبختی در شمیران ساکن شده اند. پدر یک انسان قوی و محکم است و بارها اشاره میکند که "فولاد است و فولاد زنگ نمیزند" . پدر درگیر بیماری قانقاریا و سایر بیماری هاست ولی خم به ابرو نمیآورد.
آخرین روز : خاتمه کتاب به نوعی به همان داستان اولین روز بر میگردد. خانم گلی ترقی از آسایشگاه مرخص شده است.

 

نمره من به این کتاب: 4.5 از 5

 

بریده هایی از کتاب :

می پرسد :

 - ملیت؟

- ایرانی.

- حرفه؟

- نویسنده.

- محل تولد؟

- تهران.

همهمه شیرین شهری آشنا توی سرم میچرخد . باغ شمیران. مثل خوابی سبز، پشت پلکهایم می نشیند.

تهران، با آن حرف بازیگوش  "ر"  که زیر زبان میغلتد، و آن "آ"ی کشیده بلند، مثل دهانه وسوه انگیز بازاری رنگین، من را در خود فرو میکشد. کسی از دور صدایم میزند، کسی از آنسوی کوه ها و دریاها.

 

آینه کوچکی دارد که زیر بالشش قایم میکند و به من میگوید که فقط زن های ظاهربین و دور از خدا به فکر زیبائی و ریخت و قیافه خود هستند.

 

خانم ناز برایم از شیطان و جهنم و از چشم بزرگ و نامرئی خدا که همه جا هست و همه چیزها را می بیند، میگوید و دلم را پر از دلهره های عجیب میکند. نگاه همیشه مراقب خدا را، نه تنها توی تاریک ترین کنج باغ و صندوق خانه، بلکه توی فکرهای پنهانی و خواب هایم حس میکنم و میترسم. زیر دوش از حجالت به خودم می پیچم و نمیدانم چگونه بدن برهنه ام را از آن چشم بزرگ پنهان کنم.

 

برای من هم چادر نمازی گلدار دوخته و وادارم می کند پا به پای او نماز بخوانم . من نمازهایم را جمع می کنم و مال سه چهار روز را با هم می خوانم . گاهی وقت ها که عجله دارم جر می زنم و رکعت ها را کوتاه می کنم و سر و ته قضیه را هم می آورم .

 

گیتی خانم از تمام آنها بهتر است چون بدجنس و دروغگو نیست . همین است که هست ، خوب یا بد . نمی ترسد و به حرف های پشت سرش اهمیت نمی دهد .

 

اولن بار است که بستنی آلبالوئی به تهران و سرپل رسیده و مزه این بستنی با تمام مزه هایی که تاکنون چشیده ام فرق دارد. چیزی ست مثل مزه اولین عشق، اولین نمره بیست، اولین سیگار یواشکی.

 

پدر معتقد بود الاغ همیشه الاغ می ماند. چه پیر چه جوان.

 

بعضی زخم ها هستند که جوش نمیخورند. مزمن میشوند و با گذشت زمان عمیق تر میشوند. 

 

به آتش افروز و نامزدش نگاه می کنم و از خودم می پرسم که چگونه می شود غریبه ای را دوست داشت و همراه او به سوی سرنوشتی ناشناخته رفت ؟


منبع : وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید ....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 8:57 توسط مریم |



  1. بعضی زخم ها هستند که جوش نمیخورند. مزمن میشوند و با گذشت زمان عمیق تر میشوند.

    دو دنیا - گلی ترقی

    + بخش هائی از کتاب
    http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 8:47 توسط مریم |



  1. زیستن یعنی جدا شدن از آن چه بودیم برای رسیدن به آن چه در آینده ی مرموز خواهیم بود.

    دیالکتیک تنهایی - خشایار دیهیمی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 8:46 توسط مریم |



  1. جام بلور، تنها يک بار می شکند. می توان شکسته اش را،تکه هايش را نگه داشت، اما یاد، انسان را بیمار می کند...

    یک عاشقانه ی آرام - نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 8:44 توسط مریم |



  1. ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

    دون ژوان - میلان کوندرا

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 12:17 توسط مریم |



  1. باید مقدار زیادی تنها باشم. آنچه را آفریده ام فقط حاصل تنهایی است.

    فرانتس کافکا - یادداشت ها

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 12:17 توسط مریم |



  1. ین واقعیت که منتقدان خود قابل انتقاد هستند چیز زیاد بدی نیست ، عیب آن است که آن ها به برنامه ی خود به دید انتقادی نگاه نمی کنند و خود را عاری از نقص و اشکال می بینند و این خیلی ناخوشایند است."

    عقاید یک دلقک - هانریش بل

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 12:15 توسط مریم |



  1. زندگی همین است دیگر… انسان انتظار کسی را می‌کشد که هرگز نخواهد آمد. 

    توقف در مرگ - ژوزه ساراماگو.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 9:25 توسط مریم |



  1. دیگر نمی خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم.

    شب یک ، شب دو-بهمن فرسی

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:19 توسط مریم |



  1. گاهي نفرت بدون هيچ دليل مشخصي به حياتش ادامه مي دهد.

    در ارتش فرعون - توبياس وولف

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:18 توسط مریم |



  1. چیزی در فضای اتاق هست که آزارم می دهد، اما نمی دانم چیست. دل تنگی را نمی شود با بطری های شیشه ای و قوطی های فلزی پاک کرد؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره ی کسی را به یاد آورده ای که تازه به نبودنش عادت کرده ای؛ و باز آینده ات پر از نبودن کسی در گذشته می شود و آن وقت تو می مانی و جا سیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که این جا اتفاقی افتاده است.

    مرگ بازی - پدرام رضایی زاده

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:16 توسط مریم |



  1. می گویم « هیچی »
    هیچی، مثل همیشه یعنی باز بپرس. یعنی نزدیک تر شو. یعنی مهربان تر باش.

    عروسک ساز - مریم صابری

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:15 توسط مریم |



  1. اثر انگشت ما، از قلب هائی که لمسشان کرده ایم هیچوقت پاک نمی شود.

    زن ها - چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:14 توسط مریم |



  1. تو بايد عقايد مردها را تحمل كني. تجربه به من ثابت كرده كه اونا به هيچ چيزي عقيده ندارن ولي نبايد بفهمن كه تو اينو مي دوني.

    شپی - سامرست موام

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:14 توسط مریم |



  1. می‌گویند فراموشی دفاعِ طبیعی بدن است در برابر رنج! می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریـچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چنان شـدید است که کـودک، ترجـیح می‌دهد رنجِ زاده شـدن را برای همــیشه از یاد ببرد...!

    رضا قاسمی - همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:12 توسط مریم |


  1. به این نتیجه رسیده ام که بیشتر ِ مردم بزرگ نمی شوند. ما جای پارک خودمان را پیدا می کنیم و به کارت های اعتباری مان افتخار می کنیم. ازدواج می کنیم و جرات می کنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن می گوییم. اما فکر کنم بیشترین کاری که می کنیم پیر شدن است. ما تراکم سال ها را در بدن های مان و روی صورت های مان این طرف و آن طرف می بریم اما معمولا خود حقیقی ما، کودک درون مان، هنوز بی گناه است و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.

    نامه ای به دخترم _ مایا آنجلو

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:6 توسط مریم |


  1. اگر زندگی در عشق هایمان تغییری پدید نیاورد خود بر آن خواهیم شد که چنین کنیم ، یا دستکم چنین وانمود کنیم و از جدایی سخن بگوییم ، بس که حس میکنیم همه ی عشق ها و همه چیزها بشتاب به سوی بدرود روانند. می خواهیم اشک هایی را که بر می انگیزد بس پیش از فرا رسیدنش از دیدگان بباریم.

    در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:5 توسط مریم |


  1. هر فردی می تواند در آن واحد، عاشق چند نفر باشد، همان غم و اندوه عاشقی را با هر يك از آنها احساس كند
    ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . ...

    فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد...

    انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!

    عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:4 توسط مریم |


  1. پدر ادامه داد : « این آدم ها، وقتی با دشت ها و زن های ما آشنا می شوند، دوست دارند برای همیشه همین جا زندگی کنند. »

    جوان گفت : « می خواهم با زن ها و سرزمینهای آن ها آشنا شوم. چون هرگز اینجا نمی مانند.»

    کیمیاگر – پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:1 توسط مریم |



  1. برای اینکه در زندگی راحت باشم انعطافم کم است . نمی توانم بلاهت ها و کارهای بی رویه دیگران را زود فراموش کنم٬ همچنین تعرض دیگران به خودم را . احساساتم به این آسانی ها آرام نمی شود. شاید اخلاق و رفتارم خوشایند نباشد . ... وقتی نظرم برمی گردد٬ تا آخر برمی گردد.

    غرور و تعصب -جین آستین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 8:34 توسط مریم |

 

در رویای بابل

ریچارد براتیگان/ ترجمه : پیام یزدانجو

ناشر : چشمه

تعداد صفحه: 240

نوبت چاپ: دوم/ 1387

قیمت : 3400 تومان

 

داستان یک کاراگاه خصوصی به نام سی کارد است که به فلاکت و بدبختی دچار شده. از آخرین باری که مشتری داشته سالها میگذرد. داستان از جائی شروع میشود که سی کارد اشاره میکند که برای رفتن به جنگ جهانی معاف شده. آن هم به خاطر دو گلوله ای که در جنگ های داخلی اسپانیا برعلیه فرانکو به ماتحتش اصابت کرده. از قضای روزگار یک مشتری به او رجوع میکند. مشتری ای که نه خود سیکارد دیده است و نه من و شمای خواننده ای که داستان را میخوانیم تا یک سوم ابتدائی کتاب حدسی درباره اش نمی توانیم بزنیم. مشتری یک زن جوان بلوند است که آبجوخور قهری ست و بیشتر تعجبی که در داستان از شخصیت ها بر می انگیزد نه زیبائیش که همین آبجو خوردنش است. قرر است سیکار جنازه ای را که متعلق به یک فاحشه جوان بوده از پزشکی قانوی بدزد. مسول پزشکی قانوی دکتری با یک پای چوبی ست که سی کارد را با عنوان "خصوصی" صدا میزند. در نهایت سی کارد با دادن رشوه به دکتر جنازه را تحویل می گیرد و در نهایت اتفاقات خوشی هم رقم نمیخورد.

اصل داستان که نام کتاب هم از آن منتج شده رویائی است که سی کارد در ذهن خود دارد و هر ازگاهی آن را در ذهنش مرور میکند به شکلی که گاهی حتی فراموش میکند که آدرسی که باید میرفته چند چهار راه گذشته است. سی کارد در رویای خود در بابل معشوقه ای دارد به نام نعنا-دیرت که در اصل دستیار او نیز هست. دستیاری که در لوندی همتا ندارد و ...

هنر براتیگان در این بوده که ماجرای یک روز کامل کاراگاه را در این کتاب به تصویر کشیده. هرچند بن مایه های طنط نشات گرفته از آثار براتیگان در این اثرش هم به صورت کم رنگ دیده میشود ولی در نهایت مجموعه کاملی گرد آمده که خواننده را مشتاق خواندن میکند.

 

بریده هایی از کتاب :

 

ازخیابان لونورث پایین میرفتم حسابی حواسم را جمع کرده بودم به فکر بابل نیافتم که یکهو جوانک بیست ودوسه ساله ای که داشت از ان طرف خیابان می امد انگار مرا شناخته باشد شروع کرد به دست تکان دادن .
تا آن وقت اصلا ندیده بودم اش.نمیدانستم کیست.ماند
ه بودم قضیه از چه قرار است.
خیلی بیقرار بود که از خیابان رد شود وبیاید سراغ من اما چراغ قرمز بود وایستاده بود تا سبز شود همان طور که ایستاده بود دستهایش را مثل یک آسیاب بادی تکان میداد
چراغ که سبز شد از خیابان ردشد وبه طرف من دوید
مثل برادری مدت ها مفقود گفت:(سلام سلام)
صورتش پرازجوش بود وچشم هاش نشان میداد که ضعف بینایی دارد
این خل وچل دیگر که بود؟
گفت:(منو یادت می آد؟)
یادم نمی آمد واگر هم یادم می آمد ترجیح میدادم که یادم نیاید اما همانطور که به او گفتم یادم نمی آمد
گفتم:(نه من تورویادم نمیآد)
رخت ولباس افتضاحی داشت
ظاهرش به همان بیکلاسی خودم بود
وقتی گفتم نمیشناسم اش حسابی سر خوردهشد انگاری که ما رفقای خیلی صمیمی بوده ایم ومن پاک از یاد برده بودم
این یارو دیگرازکدوم گوری پیداش شد؟
حالا مثل توله سگی تازه تادیب شده چشمهایش را به پاهاش دوخته بود
گفتم :توکی هستی؟
با لحنی اندوهگین گفت :منو یادت نمی آد.
گفتم:بگو کی هستی شاید یادم بیاد
حالا سرش را مایوسانه تکان میداد
گفتم :خوب یالا بریز بیرون تو کی هستی
همان طور سرش را تکان میداد
راه افتادم بروم.
دستش را دراز کرد وکتم راچسبید تا نگذارد را خودم را بروم این شد دلیل دومی که کتم را تمیز کنم
اهسته گفت :تو چن تا عکس به من فروختی
گفتم :عکس؟
اره عکسای قشنگی بودن بردمشون خونه جزیره گنج رو یادت می آد
نمایشگاه جهان؟ من اون عکس هارو با خودم بردم خونه
اه گندش بزند !خب حتما عکس ها را باخودش برده خونه
گفت:چن تا عکس دیگه میخوام .اون عکسا قدیمی شدن
تصور کردم آن عکسها حالا چه شکلی به نظر میرسند و مور مورم شد.
گفت :بازم داری بفروشی؟من عکس جدید لازم دارم
گفتم:قضیه مال مدت ها قبله من دیگه این کاره نیستم اون کار مال گذشته ها بود
گفت:نه ۱۹۴۰ بود دوسال ازش میگذره یه چند تایی هم واست نمونده ؟
پول خوبی بابتش به ات میدم
حالا با آن چشمهای ملتمس توله سگی به من خیره شده بود علیل وذلیل عکسهای سکسی شده بود
قبلا هم این جور قیافه ها را دیده بودم اما دوران فروختن عکسهای مستهجن برای من دیگر سپری شده بود
گفتم: گورت رو گم کن مرتیکه منحرف ! وبعدش راه ام در خیابان لونورث به سمت ایستگاه رادیو ادامی دادم
کار های مهمتری داشتم نمیتوانستم گوشه خیابان بایستم وبا ان منحرف عوضی اختلاطکنم از فکر این که آن عکس هایی که من در ۱۹۴۰ در نمایشگاه جهان به او فروخته بودم حالا چقدر کهنه شده اند دوباره مور مورم شد.


منبع : وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:18 توسط مریم |



  1. حرف که نمی زنم از خودش نمی پرسد این بنده خدا که لال نبود چرا یک دفعه این طور شد؟ راحت تر است فکر کند زن ها بعضی وقت ها کم حرف می شوند. به خودش زحمت نمی دهد ببیند توی دل من چه خبر است.

    رویای تبت - فریبا وفی

    + بخش هایی از کتاب
    http://reihan.persianblog.ir/post/770/

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:17 توسط مریم |



  1. وقتی که حرف می زنیم بیشتر می خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمی زند.

    یادداشت های شهر شلوغ _ فریدون تنکابنی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:16 توسط مریم |



  1. یک مرد ِ عاشق مأیوس شاید بتواند در آن باره حرف بزند و شرح وقایع بگوید، اما وقتی یک زن ِ عاشق ناامید می شود هیچ حرف و کلامی ندارد که بگوید، و اگر بگوید نتیجه ای جز دلتنگی برایش نیست و جز پشیمانی و پریشانی درونی بیشتر چیزی به دست نمی آورد.

    شرلی- شارلوت برونته

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:15 توسط مریم |



  1. احساسات را زیر ذره بین می گذاشتند ، چیزهای کوچک را بزرگ می کردند ، اما چیزهای بزرگ را نمی دیدند .

    ژان کریستف - رومن رولان

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:15 توسط مریم |



  1. بدبختی بزرگی است که دیگری را به رغماینکه دیگر دوستمان نمی دارد ، همچنان دوست بداریم .

    ژاك و اربابش -ميلان كوندرا

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:14 توسط مریم |



  1. اگر بیشعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است: می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند از جمله عشق.

    بیشعوری - دکتر خاویر کرمنت

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:13 توسط مریم |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر