1. از یه جایی به بعد، دیگه حرفی برای گفتن نداری. ساکت بودن رو به خیلی حرفها ترجیح میدی !

    زائران غریب - گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 11:25 توسط مریم |



  1. همیشه فکر می‌کردم چرا اسم پروانه، پروانه است. آیا یعنی پرش را باز می‌نهد (پر، وا، نه) یا پروایی ندارد (پروا، نه).

    حرفه من خواب دیدن است - فاطمه زارعی

    + وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید ...
    http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 11:17 توسط مریم |



  1. زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکان که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین می‌برد.

    کلیدر - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 11:16 توسط مریم |

اگر شما هم مثل من یک نویسنده قدیمی داستان های کوتاه باشید٬ احتمالا واکنشی نشان داده اید شبیه واکنش من. وقتی برای اولین بار نام فلش فیکشن را شنیدم لحظه ای ایستادم و سپس رو به دوست نویسنده ام کردم و گفتم: "چی؟..."
فلش فیکشن ها چند سالی ست که مورد توجه واقع شده اند و در مجامع ادبی به عنوان نوعی از ادبیات داستانی رشد چشمگیری داشته اند. اینجاست که به یک مرتبه فلش فیکشن- همنوع کوتاه و ناشناخته داستان های قراردادی دوهزار کلمه ای- از زیر بار غرابتش شانه خالی می کند تا بتواند همانند قطعات برگزیده ادبی- تبلیغاتی٬ چالش برانگیز و هوشمند از یک کتاب٬ پذیرای جایگاه جدیدی باشد. اکنون تعداد قابل توجهی از نشریات ادبی٬ چه مکتوب و چه آن لاین- برخی به طور اختصاصی-  فلش فیکشن را کانون توجه خود قرار داده اند.

 


اصلا فلش فیکشن چیست؟

به طور خلاصه فلش فیکشن فرم کوتاهی از داستان گویی است. ارائه تعریف برای فلش فیکشن با تعداد واژه ها٬ جمله ها یا حتی صفحات مورد نیاز برای نوشتن داستان غیرممکن است٬ زیرا این تعریف برای نویسندگان و ویراستاران مختلف تفاوت دارد. کسانی که در استعمال کلمات و تعریف های صحیح وسواس دارند معتقدند که فلش فیکشن نوع کاملی از داستان است که در کمتر از 75 کلمه گفته شود. برخی می گویند ماکزیمم صد کلمه. برای داستانک نویسانی که خیلی درگیر تعریف ها نیستند هر داستانی کمتر از هزار کلمه فلش فیکشن محسوب می شود. عده ی کمی نیز پا را از این فراتر می گذارند و حدودشان را تا هزار و پانصد واژه بسط می دهند.
نه تنها تعریف فلش فیکشن بلکه نام آن نیز به همین اندازه متزلزل است. « پاملین کستو » در مقاله اش با عنوان « نوری در اوج: خیرگی حاصل از فلش فیکشن » عناوین فلش فیکشن را برمی شمارد:
از دیگر نام هایی که برای این گونه ی داستانی استفاده می شود می توان داستان های کوتاه کوتاه٬ داستان های کارت پستالی٬ داستان های دقیقه ای٬ داستان های آتشین٬ داستان های سریع السیر٬ داستان های لاغر و میکروفیکشن را نام برد. در فرانسه به چنین آثاری نوول ( داستان بسیار کوتاه ) می گویند. در چین نیز این نوع ادبی نام های جالب بسیاری دارد: داستان های کوتاه کوچک٬ داستان های سایز جیبی٬ داستان های یک دقیقه ای٬ داستان های سایز کف دستی و- نام مورد علاقه ی خود من- داستان های یک سیگاری ( که خواندنشان تنها به اندازه ی کشیدن یک سیگار طول می کشد ).حالا بهترین نام کدام می تواند باشد؟ فلش فیکشن نسبت به تمامی نام های دیگر٬ روشن تر و واضح تر است.
حالا به یک دید مبهم اما منصفانه از چیستی فلش فیکشن رسیده ایم. حالا این سوال مطرح است که

 

چگونه می توان فلش فیکشن نوشت؟
این شکل داستان نویسی با توجه به تعریف بسیار کوتاه است و رسانه ای نیست که تاب داستان گویی چندپاره را داشته باشد. سختی نوشتن فلش فیکشن این است که باید داستان کاملی نوشته شود. داستانی که در آن وجود هر کلمه قطعا ضروری است تا زواید حذف شوند و از آن چیزی باقی نماند جز یک هسته ی داستانی زدوده شده از حواشی.
چه چیزی یک داستان کامل را به وجود می آورد؟ زمانی لیلا گازمن نویسنده ی " از نویسنده بپرسید " در جواب این سوالم این گونه پاسخ داد: " آغاز٬ میانه و پایان." اکنون این سوال پیش می آید که چه سختی هایی در این آغاز٬ میانه و پایان وجود دارد؟
وقتی قرار است این ها فضایی کمتر از پشت یک کارت بازی را اشغال کنند٬ این کار حقیقتا سخت است.
با تجربه ای که من در این زمینه دارم٬ آسان ترین راه برای نوشتن فلش فیکشن این است که اجازه دهید همه چیز به داستانتان بیاویزد. خودتان را در نوشته پرت کنید و بی توجه به طول٬ به سرعت یک داستان زیبا خلق کنید. سپس یک نگاه جامع و کامل به آن بیندازید.
یک خودکار قرمز بردارید و و تمام صفت ها و قیدهایی را که می توانید پیدا کنید حذف کنید. تعداد واژگان داستانتان به شدت کاهش می یابد. به داستانتان بازگردید و آن را با صدای بلند بخوانید. هنوز هم احساس برمی انگیزد؟ از این که چگونه احساسات و توصیفات بدون کلمات توصیفی می توانند منتقل شوند متعجب خواهید شد.

 


اکنون خودکار قرمزتان را دوباره بردارید. این سوالات را از خود بپرسید:
•    آیا طرح قابل تعریفی وجود دارد؟ به نظر لیلا گازمن بازگردید. می توانید سه قسمت ساده داستانتان را مشخص کنید؟ آغاز مشخصی دارید؟ قسمت میانی قدرتمند چطور؟ یا یک پایان قطعی؟ اگر نه٬ شما چیزی ننوشته اید جز یک تکه از یک داستان بلندتر. ویرایش را آغاز کنید.
•    آیا داستان شما نقطه گذاری می کند و قاطعانه آن را به سمت مقصد می راند؟ اغلب داستانک ها با سراشیبی تند آغاز و پایان ناگهانی شان خواننده را بی نفس رها می کنند. اگرچه این موضوع که تمام داستان ها برای این گونه ی کوتاه باید موکد و موثر باشند یک حکم کلی نیست٬ اما در تمام طول این سال ها این مساله٬ به یک روند  کلی برای نوشتن فلش فیکشن تبدیل شده است.
•    آیا وجود هر کلمه در داستانتان ضروری است؟ یا جملات غیرضروری و شاید کمی توصیفات بی مصرف را اینجا و آن جا رها کرده اید؟ " سگ فرز قهوه ای روی روباه تنبل پرید." یک روش واضح و روشن برای بیان واقعیت است. اما آن را به روش دیگری هم تصور کنید. شما این داستان را از یک توصیف حاشیه ای به یک توصیف حاشیه ای دیگر می نویسید. این حاشیه ها دیوارهای محکمی هستند که اجازه نمی دهند شما از آن گذر کنید. به خودتان پنج خط یا اگر جسارت کمتری در این زمینه دارید ده خط فرصت بدهید٬ خط اول را به عنوان کف داستان و خط آخر را به عنوان سقف داستان در نظر بگیرید. برای نوشتن داستانتان باید برای خودتان فضاهای خالی ایجاد کنید: " سگ روی روباه پرید." فضای بیشتری برای حرکت رو به جلو و گسترش داستانتان به شما می دهد.

 

 

درباره نویسنده:

 

جیسن گارلی در نوادا زندگی می کند و همان جا مشغول نویسندگی است. داستان هایش در می سی سی پی ریویو٬ ریوگراند ریویو و پامانوک ریویو در کنار دیگران چاپ می شود. مجموعه داستانش با عنوان close program از طریق پیکسل پرس آماده ی ارائه است. برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت شخصی او http://www.deeplyshallow.com مراجعه کنید.

 

منبع: writing-world.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۳ساعت 13:28 توسط مریم |



  1. آیدین با آرامش خاصی گفت: عشق شما در من کهنه شده خانم!
    سورمه گفت: لابد مثل شراب ...

    سمفونی مردگان - عباس معروفی 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 8:32 توسط مریم |



  1. روزم چون روز دیگران می گذرد. اما شب که در می رسد یادها پریشانم می کنند، با چه اضطرابی روز را به سر می برم اما شبانگاه من و غم یکجا می شویم. همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است. چنان چون پیوست انگشتان با دست.

    سلوک - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 8:31 توسط مریم |



  1. نزدیکت می شوم
    بوی دریا می‌‌آید
    دور که می شوم
    صدای باران!
    بگو تکلیف‌ام با چشم‌هایت چیست؟
    لنگر بیاندازم عاشقی کنم
    یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!

    مهمان های نامرئی - بهرنگ قاسمی / انتشارات نصیرا

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 8:30 توسط مریم |



  1. همیشه ناآگاهی لذت خاص خودش رو داره. 
    بیشتر وقت‌ها ترجیح می‌دیم از بیماری خاصی که احتمالاً تو بدن‌مونه اطلاع نداشته باشیم. اگه احتمال می‌دیم همسرمون داره به ما خیانت می‌كنه از فهمیدنش می‌ترسیم.

    دهکده زرد - فاروق مظلومی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 8:28 توسط مریم |



  1. هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه‌اي مي رسي که زندگيت را روشن مي‌کند.

    پایان دوئل-خورخه لویس بورخسانتشارات بوتیمار

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 9:8 توسط مریم |




  1. پیری، 
    تنهایی، 
    من و سودای عشق
    ما چهار تن ساکت و خاموش در کنار هم راه می رویم
    هرکدام تنها می رویم اما پهلوی همیم
    ای کاش صدای پای همدیگر را نمی شنیدیم.

    داستان یک وان - ناظم حکمت
    برگردان رامین عباس زاده - انتشارات بوتیمار

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 9:5 توسط مریم |



  1. امیر می‌گوید: چرا زن‌ها خواسته‌هاشونو به مردها نمی‌گن؟
    می‌گویم: کاری ارزش داره که خود طرف بفهمه و بکنه، نه این‌که ازش خواسته بشه. مثلا وقتی اومد دنبالم من ازش خواستم بیاد؟

    می‌گوید: خب یه وقتی مردها می‌فهمن یه وقتی هم نمی‌فهمن.
    می‌گویم: آره، اولش می‌فهمن، بعدِ سیزده سال دیگه نمی‌فهمن.

    هست یا نیست؟- سارا سالار

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 13:47 توسط مریم |



  1. از “خوب” به “بد” رفتن، به اندازه لذت پریدن از یک “نهر باریک” زمان می خواهد، اما برای برگشتن به عشق و خوبی، باید از اقیانوس‌ها گذشت…

    رمان شبانه‌های شیلی- روبرتو بلانیو

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 13:46 توسط مریم |



  1. آدم همیشه ناچار است از چیزی دست بکشد تا دیگران بتوانند زندگیشان را بکنند.

    پوست انداختن - کارلوس فوئنتس

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 13:45 توسط مریم |



  1. عادت ها می توانند انسان را نابود کنند، کافی است انسان به گرسنگی و رنج بردن عادت کند، به زیر ستم بودن، تا دیگر هرگز به رهایی فکر نکند، و ترجیح بدهد در بند بماند.

    گرسنگی و ابریشم - هرتا مولر 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 13:44 توسط مریم |


  1. چرا باید بسوزی و بسازی؟
    مگر عمر را چند بار به آدمیزاد می دهند؟

    به کی سلام کنم - سیمین دانشور

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 15:53 توسط مریم |


  1. یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که “فقر بهتر است یا عطر؟” قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند “فقر”. از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که “فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.” عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
    فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر”. انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود: 
    عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است.

    رویای تبت - فریبا وفی

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 15:42 توسط مریم |



  1. به درخت نگاه کن...
    قبل از اینکه شاخه هایش زیبایی نور را لمس کند
    ریشه هایش تاریکی را لمس کرده...
    گاه برای رسیدن به نور،باید از تاریکی ها گذر کرد...
    *
    رمان عشق بی پیرایه- واندا واسیلوسکا- برگردان: کریم کشاورز- انتشارات بوتیمار- از کتاب فروشی ها بخواهید.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:24 توسط مریم |



  1. وﻗﺘﯽ ﻣﺼﯿﺒﺘﯽ ﺑﺮای دﯾﮕﺮان ﭘﯿﺶ ﻣﯽ آﯾﺪ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺣﺎدﺛﻪ ی ﮐﻮﭼﮑﯽ ﻣﯽ رﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ آﺳﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺗﻮان دﻓﻌﺶ ﮐﺮد و ﺑﺮ آن ﭼﯿﺮه ﺷﺪ. اﻣﺎ وﻗﺘﯽ ﺑﺮای ﺧﻮدﻣﺎن ﭘﯿﺶ ﻣﯽ آﯾﺪ، ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺗﻨﮫﺎ اﺣﺴﺎس ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺠﺮﺑﻪ ای ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ آور اﺳﺖ ﮐﻪ از ﻋﮫﺪه ھﯿﭻ ﺗﺨﯿﻠﯽ ﺑﺮﻧﻤﯽ آﯾﺪ...!

    بانوی شکسته - سیمون دوبووار

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:23 توسط مریم |



  1. معجزه عشق اين طور است ، زماني غرق در تصورات مختلفي هستيد ولي زني كه محبوبه شما مي باشد از در به داخل مي آيد . آن وقت يك باره تمام افكاري كه بر سر داشته ايد از ميان مي رود و به جز او و فكر او چهره و اندام او چيز ديگري باقي نمي ماند.

    مردي كه مي خندد - ويكتور هوگو

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:21 توسط مریم |


خاطره های پراکنده

گلی ترقی

ناشر : نیلوفر

تعداد صفحه: 239

نوبت چاپ: ششم/ 1387

قیمت : 3500 تومان

 

خاطره های پراکنده مجموعه 8 تا داستان کوتاه هست که به نوعی شش تایشان زندگی گذشته خود خانم ترقی ست. داستانها مانند کتاب دو دنیا نثر روانی دارند. بدون تکلف و دغدغه بیان میشوند. روزگار کودکی خود خانم ترقی در خانه ای در شمال تهران. 

اتوبوس شمیران : داستان درباره راننده اتوبوسی است به نام عزیز آقا که گلی ترقی با آن از دروازه شمیران(مدرسه ای که میرفته در دروازه شمیران بوده است) به خانه برمیگشته است. یک ارتبط عاطفی بین عزیز اقا و گلی برقرار میشود. یک دوست داشتن عاشقانه بچه گانه. عزیز اقایی که از نظر خانواده گلی ترقی آدم درست و درمانی هم نیست ولی گوش گلی به این حرفها بدهکار نیست.
دوست کوچک : دوستی عمیق گلی با یکی دیگر از همکلاس هایش را بیان میکند. دو دوست که همه چیزشان به هم وابسته است تا اینکه سرو کله یک شاگرد جدید پیدا میشود و بین این دو دوست قرار میگیرد. بیان گلگی های بچه گانه در این داستان خیلی خوب در آمده. رنجی که گلی میکشد در یک فضای کودکانه و تاثیر اینها بر زندگی کودکانه اش که در نهایت هم موضوع ختم بخیر میشود.
خانه ی مادر بزرگ : از خانه مادربزرگ و عروسی دختر دایی اش می گوید از فضای آن زمان از خرید لباس و ...
پدر : در این داستان شروع داستان گلی ترقی را میخوانیم. اینکه در تهران در خیابان خوشبختی در شمیران ساکن شده اند. پدر یک انسان قوی و محکم است و بارها اشاره میکند که "فولاد است و فولاد زنگ نمیزند" . پدر درگیر بیماری قانقاریا و سایر بیماری هاست ولی خم به ابرو نمیآورد.
خدمتکار : این داستان به بعد از انقلاب اشاره دارد زمانی که خدمتکارهای قبلی خانه را ترک کرده اند و آنها به دنبال همدمی برای مادر هستند . 
مادام گرگه : داستان در زمان اقامت آنها در پاریش و همسایه بداخلاقشان است . 
خانه ای در آسمان : داستان در مورد زنی است که پسرش همه زندگی را فروخته و به فرنگ رفته مادر بین خانه دختر و پسرش در رفت و آمد است و در هیچ کدام جایی ندارد . 
عادت های غریب آقای الف در غربت : اینم در مورد مردی هست که وطن را ترک کرده .

 در بین داستان های مجموعه، داستان خدمتکار کمی با بقیه داستان ها هماهنگ نیست. هم سبک نوشتاری و هم باورپذیر بودن. به نظرم داستانی ضعیفی ست در یک مجموعه قوی.

 

خانم ترقی برای ادامه تحصیل به آمریکا می ره و لیسانس فلسفه می گیره ولی اونجا را برای زندگی دوست نداشته و دوباره به ایران بر می گرده . هر چند بعدها دوباره به خارج سفر می کنه .


بریده هایی از کتاب :

پنج شنبه ها مدرسه سر ساعت دوازده تعطیل میشود و رفت تا شنبه صبح، شنبه گه! بعد از ظهرهای پنج شنبه با تمام بعدازظهرهای دیگر فرق دارد؛ روشن و نقره ای است و بوی اتفاق های خوب و دقیقه های خوشبخت را میدهد؛ نرم و گرم و خواب اور است؛ مثل نشستن زیر کرسی مادربزرگ یا لم دادن به سینه های مهربان مادر.

 

 کاش می توانستم باهاش حرف بزنم . کاش هنوز یک بچه کوچولو بودم و توی بغلش جا می شدم . می بینم که بزرگ شدن کار سختی است و دلم می گیرد .

  

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند . شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده ی توبا خانم است : دراز ، لاغر ، با چشم های ریز بدجنس . یک شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد . دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوار خاکستری و عصا . سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است . چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است . بوی عدس پلوی خوشمزه ی حسن آقا را می دهد . پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است . مثل پدر ، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی . رو به غروب ، سنگین و دلگیر می شود ، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...

 

 مادر نمی فهمد که ناخوشی دایی یا مرگ فلانی دل هیچ کدام از ما را نمی سوزاند . برعکس خوشحال هم می شویم چون مادربزرگ حلوا می پزد و بزرگ ترها وقتی غمگین و غصه دارند ، ترسو و مهربان می شوند .

  

حق با عمویش بود ؛دلتنگی برای گذشته مثل عشقبازی با زنی مرده بود. خیر و برکت نداشت.


منبع : وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 13:8 توسط مریم |



  1. پنج شنبه ها مدرسه سر ساعت دوازده تعطیل میشود و رفت تا شنبه صبح، شنبه گه! بعد از ظهرهای پنج شنبه با تمام بعدازظهرهای دیگر فرق دارد؛ روشن و نقره ای است و بوی اتفاق های خوب و دقیقه های خوشبخت را میدهد؛ نرم و گرم و خواب اور است؛ مثل نشستن زیر کرسی مادربزرگ یا لم دادن به سینه های مهربان مادر.

    خاطره های پراکنده - گلی ترقی

    + بخش هائی از کتاب
    http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 13:4 توسط مریم |



  1. زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد با حس نیرومند زنی، و اگر دبه در می آورد از آن است که عشق هم برایش کافی نیست ،او بیش از عشق می طلبد، جان تو را.

    سلوک - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:8 توسط مریم |



  1. آدم می تواند در آن واحد در دو جا حضور داشته باشد، یکی آنجایی که هست، یکی آنجایی که میخواهد باشد.

    فریدون سه پسر داشت- عباس معروفی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:25 توسط مریم |



  1. حسادت احساس وحشتناکی است . به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست زیرا در آن هیچ گونه تعالی یا حتی غم واقعی وجود ندارد . فقط رنج می دهد و بس . نفرت انگیز است!

    روزهای برمه - جرج اورول

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:24 توسط مریم |



  1. ستاره ها به تمام مردها و زن هایی که یک وقتی عاشق بوده اند می خندند و تمام زن ها و مردها هر شب به آسمان نگاه می کنند، ستاره های خودشان را پیدا می کنند و یواشکی بهش لبخند می زنند... عشق های دوران جوانی، همین ستاره ها هستند. و تو هر وقت به ستاره ها نگاه کنی، می فهمی که یک جایی، یک جایی از دنیا یک کسی هست که وقتی به تو فکر می کند ته قلبش گرم می شود... آخرین عشق، ستاره ای است که به گردنت می آویزی. ستاره ای که تا به آینه نگاه نکنی آن را نمی بینی، درست مثل چشمانت. ولی وقتی آن را لمس کنی، می بینی که دور انگشتانت هاله ای آبی رنگ حلقه می زند و تمام جانت را گرم می کند. 

    چهل سالگی - ناهید طباطبایی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:23 توسط مریم |



  1. آدم ها آنقدر زود عوض می شوند، آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی، چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است .

    چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم - زویا پیرزاد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 9:22 توسط مریم |



  1. می‌خواهم به یادِ من باشی،
    اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!

    کافکا در کرانه - هاروکی موراکامی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:34 توسط مریم |



  1. از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
    کسی که دوستش داری
    ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

    قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:34 توسط مریم |



  1. از همه غم انگیز تر زمانی می باشد ،
    کسی که دوستش داری
    ﻫﯿﭻ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍی ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻧمی کند !

    قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:34 توسط مریم |



  1. آدم می‌تواند در هر زنی چیزی فوق‌العاده جالب پیدا کند. لعنت به من، اگر به آن‌چه هر زنی دارد و دیگر زن‌ها ندارند پی نبرم. فقط باید آدم بداند چه طوری آن را پیدا کند، رازش در همین است! این یک استعدادِ ذاتی است! 
    برای من هیچ‌وقت زنِ زشت وجود نداشته!.فقط همین موضوع زن بودن خودش نیمی از همه چیز است.ولی چگونه می‌توانید به آن پی ببرید؟ حتی در پیردخترها هم آدم گاهی چیزهایی می‌یابد که انگشت به دهان می‌ماند! مخصوصا از این بابت که مردهای احمق متوجه آن‌ها نشده و گذاشته‌اند دخترهای بیچاره پیر شوند.

    برادران کارامازوف - داستایوفسکی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:32 توسط مریم |



  1. هر قدر بكوشي كه بگريزي ، فقط تو را به جايي بر مي گرداند كه از آنجا آغاز كرده اي.

    زنگار بشر - فيليپ راث

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:31 توسط مریم |



  1. باران 
    آبرویم را خرید 
    شبیه مردی که گریه نمی‌کند

    به خانه برگشتم!

    نیما معماریان
    مجموعه شعر "دیوانه‌خانه تاسیس کرده‌ام"

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:22 توسط مریم |



  1. هيچ مردی از اين ناراحت نمیشود كه مثلاً یک نفر از زن محبوبش تعريف و تمجيد كند. خود آن زن است كه میتواند اين را به ناراحتی برای مردش تبديل كند.

    نورثنگر ابی - جين آستين

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:19 توسط مریم |



  1. حس می کرد در نگاهش محو می شود و احساس ناراحتی می کرد. دلش می خواست فرار کند و هم زمان تا ابد آن جا بماند.

    نجواهای شبانه – ناتالیا گینزبورگ

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:15 توسط مریم |



  1. من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم. تصمیم اولی که به ذهنت می زند با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس ....

    رضا امیرخانی - قیدار

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:14 توسط مریم |



  1. ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
    ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
    اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!

    کلیدر - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:27 توسط مریم |



  1. مارکو : از بوسه من خوشت نیومد؟
    ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم..
    مارکو : ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه ...

    ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد - پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:44 توسط مریم |


دو دنیا

گلی ترقی

ناشر : نیلوفر

تعداد صفحه: 215

نوبت چاپ: پنجم/ 1387

قیمت : 3500 تومان

 

دو دنیا مجموعه ای شامل هفت داستان کوتاه است که به نوعی ادامه کتاب خاطره های پراکنده می باشد. داستان هائی که به شکلی روان و همراه با یادآوری و تصویرسازی تهران قدیم همراه می شود. در این کتاب یکی از داستانهای کتاب خاطره های پراکنده به نام پدر به صورت مفصل تری نقل شده است. داستانهای کتاب روایت زندگی گلی ترقی در سالهائی ست که هنوز در تهران ساکن بوده. ساکن خیابان خوشبختی در محمودیه شمیران. نقط قوت کتاب همانطور که پیشتر عنوان شد همان تصویرسازی ظریف از تهران قدیم است. 

 

 اولین روز : داستان از جائی در سال 1988 در آسایشگاهی در حومه پاریس شروع میشود. گلی ترقی در این آسایشگاه بستریست. کلینیک روان پزشکی و یا جائی برای بازیافتن احساسات. نمی دانم. گلی ترقی خاطرات دوران کودکی را به یاد می آورد. در اصل پی رنگ کل کتاب همین داستان است. 
خانم ها : داستان دو خواهر به نام های خانم گرگه و خانم ناز در تابستان هر سال وارد خانه پدری گلی ترقی میشوند. خانم گرگه زنی لاابالی و طناز و اهل تاتر و سینماست و برغکسش خواهرش خانم ناز یک زن تودار و در خود خمیده و ساکت است.
آن سوی دیوار : از کودکی خود می گوید زمانی که به کلاس پیانو می رفته و در خانه فامیل مادری از شکاف دیوار وقایع خانه همسایه را دنبال می کرده . گیتی خانم زنی که ظاهرا آدم درستی نیست . در آخر هم کلن پیانو زدن را کنار میگذارد.
گل های شیراز : از خودش می گوید زمانی که به کلاس رقص می رفته و دوستان کلاس رقص و عاشقی گل مریم و پرویز . 
فرشته ها : داستان آقای "ر" که زن فرانسوی و دخترش سوفی را ترک می کند تا با یکی از فامیل های خانم ترقی ازدواج کند . سوفی انتقام سختی از آقای "ر" میگیرد و مال و اموال او را تصاحب میکند و آقای "ر" در فلاکت در غربت به سر میبرد.
پدر : همان داستان پدر کتاب خاطرات پراکنده ولی با جزئیات و توضیحات بیشتر . در این داستان شروع داستان گلی ترقی را میخوانیم. اینکه در تهران در خیابان خوشبختی در شمیران ساکن شده اند. پدر یک انسان قوی و محکم است و بارها اشاره میکند که "فولاد است و فولاد زنگ نمیزند" . پدر درگیر بیماری قانقاریا و سایر بیماری هاست ولی خم به ابرو نمیآورد.
آخرین روز : خاتمه کتاب به نوعی به همان داستان اولین روز بر میگردد. خانم گلی ترقی از آسایشگاه مرخص شده است.

 

نمره من به این کتاب: 4.5 از 5

 

بریده هایی از کتاب :

می پرسد :

 - ملیت؟

- ایرانی.

- حرفه؟

- نویسنده.

- محل تولد؟

- تهران.

همهمه شیرین شهری آشنا توی سرم میچرخد . باغ شمیران. مثل خوابی سبز، پشت پلکهایم می نشیند.

تهران، با آن حرف بازیگوش  "ر"  که زیر زبان میغلتد، و آن "آ"ی کشیده بلند، مثل دهانه وسوه انگیز بازاری رنگین، من را در خود فرو میکشد. کسی از دور صدایم میزند، کسی از آنسوی کوه ها و دریاها.

 

آینه کوچکی دارد که زیر بالشش قایم میکند و به من میگوید که فقط زن های ظاهربین و دور از خدا به فکر زیبائی و ریخت و قیافه خود هستند.

 

خانم ناز برایم از شیطان و جهنم و از چشم بزرگ و نامرئی خدا که همه جا هست و همه چیزها را می بیند، میگوید و دلم را پر از دلهره های عجیب میکند. نگاه همیشه مراقب خدا را، نه تنها توی تاریک ترین کنج باغ و صندوق خانه، بلکه توی فکرهای پنهانی و خواب هایم حس میکنم و میترسم. زیر دوش از حجالت به خودم می پیچم و نمیدانم چگونه بدن برهنه ام را از آن چشم بزرگ پنهان کنم.

 

برای من هم چادر نمازی گلدار دوخته و وادارم می کند پا به پای او نماز بخوانم . من نمازهایم را جمع می کنم و مال سه چهار روز را با هم می خوانم . گاهی وقت ها که عجله دارم جر می زنم و رکعت ها را کوتاه می کنم و سر و ته قضیه را هم می آورم .

 

گیتی خانم از تمام آنها بهتر است چون بدجنس و دروغگو نیست . همین است که هست ، خوب یا بد . نمی ترسد و به حرف های پشت سرش اهمیت نمی دهد .

 

اولن بار است که بستنی آلبالوئی به تهران و سرپل رسیده و مزه این بستنی با تمام مزه هایی که تاکنون چشیده ام فرق دارد. چیزی ست مثل مزه اولین عشق، اولین نمره بیست، اولین سیگار یواشکی.

 

پدر معتقد بود الاغ همیشه الاغ می ماند. چه پیر چه جوان.

 

بعضی زخم ها هستند که جوش نمیخورند. مزمن میشوند و با گذشت زمان عمیق تر میشوند. 

 

به آتش افروز و نامزدش نگاه می کنم و از خودم می پرسم که چگونه می شود غریبه ای را دوست داشت و همراه او به سوی سرنوشتی ناشناخته رفت ؟


منبع : وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید ....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:57 توسط مریم |



  1. بعضی زخم ها هستند که جوش نمیخورند. مزمن میشوند و با گذشت زمان عمیق تر میشوند.

    دو دنیا - گلی ترقی

    + بخش هائی از کتاب
    http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 8:47 توسط مریم |



  1. زیستن یعنی جدا شدن از آن چه بودیم برای رسیدن به آن چه در آینده ی مرموز خواهیم بود.

    دیالکتیک تنهایی - خشایار دیهیمی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 8:46 توسط مریم |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر