X
تبلیغات
کافی کتاب ... - برشی از کتاب / معرفی کتاب


  1. ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

    دون ژوان - میلان کوندرا

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 12:17 توسط مریم |



  1. باید مقدار زیادی تنها باشم. آنچه را آفریده ام فقط حاصل تنهایی است.

    فرانتس کافکا - یادداشت ها

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 12:17 توسط مریم |



  1. ین واقعیت که منتقدان خود قابل انتقاد هستند چیز زیاد بدی نیست ، عیب آن است که آن ها به برنامه ی خود به دید انتقادی نگاه نمی کنند و خود را عاری از نقص و اشکال می بینند و این خیلی ناخوشایند است."

    عقاید یک دلقک - هانریش بل

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 12:15 توسط مریم |



  1. زندگی همین است دیگر… انسان انتظار کسی را می‌کشد که هرگز نخواهد آمد. 

    توقف در مرگ - ژوزه ساراماگو.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 9:25 توسط مریم |



  1. دیگر نمی خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم.

    شب یک ، شب دو-بهمن فرسی

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:19 توسط مریم |



  1. گاهي نفرت بدون هيچ دليل مشخصي به حياتش ادامه مي دهد.

    در ارتش فرعون - توبياس وولف

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:18 توسط مریم |



  1. چیزی در فضای اتاق هست که آزارم می دهد، اما نمی دانم چیست. دل تنگی را نمی شود با بطری های شیشه ای و قوطی های فلزی پاک کرد؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره ی کسی را به یاد آورده ای که تازه به نبودنش عادت کرده ای؛ و باز آینده ات پر از نبودن کسی در گذشته می شود و آن وقت تو می مانی و جا سیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که این جا اتفاقی افتاده است.

    مرگ بازی - پدرام رضایی زاده

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:16 توسط مریم |



  1. می گویم « هیچی »
    هیچی، مثل همیشه یعنی باز بپرس. یعنی نزدیک تر شو. یعنی مهربان تر باش.

    عروسک ساز - مریم صابری

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:15 توسط مریم |



  1. اثر انگشت ما، از قلب هائی که لمسشان کرده ایم هیچوقت پاک نمی شود.

    زن ها - چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:14 توسط مریم |



  1. تو بايد عقايد مردها را تحمل كني. تجربه به من ثابت كرده كه اونا به هيچ چيزي عقيده ندارن ولي نبايد بفهمن كه تو اينو مي دوني.

    شپی - سامرست موام

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:14 توسط مریم |



  1. می‌گویند فراموشی دفاعِ طبیعی بدن است در برابر رنج! می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریـچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چنان شـدید است که کـودک، ترجـیح می‌دهد رنجِ زاده شـدن را برای همــیشه از یاد ببرد...!

    رضا قاسمی - همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:12 توسط مریم |


  1. به این نتیجه رسیده ام که بیشتر ِ مردم بزرگ نمی شوند. ما جای پارک خودمان را پیدا می کنیم و به کارت های اعتباری مان افتخار می کنیم. ازدواج می کنیم و جرات می کنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن می گوییم. اما فکر کنم بیشترین کاری که می کنیم پیر شدن است. ما تراکم سال ها را در بدن های مان و روی صورت های مان این طرف و آن طرف می بریم اما معمولا خود حقیقی ما، کودک درون مان، هنوز بی گناه است و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.

    نامه ای به دخترم _ مایا آنجلو

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:6 توسط مریم |


  1. اگر زندگی در عشق هایمان تغییری پدید نیاورد خود بر آن خواهیم شد که چنین کنیم ، یا دستکم چنین وانمود کنیم و از جدایی سخن بگوییم ، بس که حس میکنیم همه ی عشق ها و همه چیزها بشتاب به سوی بدرود روانند. می خواهیم اشک هایی را که بر می انگیزد بس پیش از فرا رسیدنش از دیدگان بباریم.

    در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:5 توسط مریم |


  1. هر فردی می تواند در آن واحد، عاشق چند نفر باشد، همان غم و اندوه عاشقی را با هر يك از آنها احساس كند
    ولی به هيچ يك از آنان خيانت نورزد . ...

    فلورنتينو در حالی كه روی اسكله قدم می زد و اين افكار را در ذهن می پروراند، دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه كرد...

    انگار قلب من ، بيشتر از يك فاحشه خانه ، اتاق دارد ...!

    عشق سالهای وبا - گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:4 توسط مریم |


  1. پدر ادامه داد : « این آدم ها، وقتی با دشت ها و زن های ما آشنا می شوند، دوست دارند برای همیشه همین جا زندگی کنند. »

    جوان گفت : « می خواهم با زن ها و سرزمینهای آن ها آشنا شوم. چون هرگز اینجا نمی مانند.»

    کیمیاگر – پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 9:1 توسط مریم |



  1. برای اینکه در زندگی راحت باشم انعطافم کم است . نمی توانم بلاهت ها و کارهای بی رویه دیگران را زود فراموش کنم٬ همچنین تعرض دیگران به خودم را . احساساتم به این آسانی ها آرام نمی شود. شاید اخلاق و رفتارم خوشایند نباشد . ... وقتی نظرم برمی گردد٬ تا آخر برمی گردد.

    غرور و تعصب -جین آستین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 8:34 توسط مریم |

 

در رویای بابل

ریچارد براتیگان/ ترجمه : پیام یزدانجو

ناشر : چشمه

تعداد صفحه: 240

نوبت چاپ: دوم/ 1387

قیمت : 3400 تومان

 

داستان یک کاراگاه خصوصی به نام سی کارد است که به فلاکت و بدبختی دچار شده. از آخرین باری که مشتری داشته سالها میگذرد. داستان از جائی شروع میشود که سی کارد اشاره میکند که برای رفتن به جنگ جهانی معاف شده. آن هم به خاطر دو گلوله ای که در جنگ های داخلی اسپانیا برعلیه فرانکو به ماتحتش اصابت کرده. از قضای روزگار یک مشتری به او رجوع میکند. مشتری ای که نه خود سیکارد دیده است و نه من و شمای خواننده ای که داستان را میخوانیم تا یک سوم ابتدائی کتاب حدسی درباره اش نمی توانیم بزنیم. مشتری یک زن جوان بلوند است که آبجوخور قهری ست و بیشتر تعجبی که در داستان از شخصیت ها بر می انگیزد نه زیبائیش که همین آبجو خوردنش است. قرر است سیکار جنازه ای را که متعلق به یک فاحشه جوان بوده از پزشکی قانوی بدزد. مسول پزشکی قانوی دکتری با یک پای چوبی ست که سی کارد را با عنوان "خصوصی" صدا میزند. در نهایت سی کارد با دادن رشوه به دکتر جنازه را تحویل می گیرد و در نهایت اتفاقات خوشی هم رقم نمیخورد.

اصل داستان که نام کتاب هم از آن منتج شده رویائی است که سی کارد در ذهن خود دارد و هر ازگاهی آن را در ذهنش مرور میکند به شکلی که گاهی حتی فراموش میکند که آدرسی که باید میرفته چند چهار راه گذشته است. سی کارد در رویای خود در بابل معشوقه ای دارد به نام نعنا-دیرت که در اصل دستیار او نیز هست. دستیاری که در لوندی همتا ندارد و ...

هنر براتیگان در این بوده که ماجرای یک روز کامل کاراگاه را در این کتاب به تصویر کشیده. هرچند بن مایه های طنط نشات گرفته از آثار براتیگان در این اثرش هم به صورت کم رنگ دیده میشود ولی در نهایت مجموعه کاملی گرد آمده که خواننده را مشتاق خواندن میکند.

 

بریده هایی از کتاب :

 

ازخیابان لونورث پایین میرفتم حسابی حواسم را جمع کرده بودم به فکر بابل نیافتم که یکهو جوانک بیست ودوسه ساله ای که داشت از ان طرف خیابان می امد انگار مرا شناخته باشد شروع کرد به دست تکان دادن .
تا آن وقت اصلا ندیده بودم اش.نمیدانستم کیست.ماند
ه بودم قضیه از چه قرار است.
خیلی بیقرار بود که از خیابان رد شود وبیاید سراغ من اما چراغ قرمز بود وایستاده بود تا سبز شود همان طور که ایستاده بود دستهایش را مثل یک آسیاب بادی تکان میداد
چراغ که سبز شد از خیابان ردشد وبه طرف من دوید
مثل برادری مدت ها مفقود گفت:(سلام سلام)
صورتش پرازجوش بود وچشم هاش نشان میداد که ضعف بینایی دارد
این خل وچل دیگر که بود؟
گفت:(منو یادت می آد؟)
یادم نمی آمد واگر هم یادم می آمد ترجیح میدادم که یادم نیاید اما همانطور که به او گفتم یادم نمی آمد
گفتم:(نه من تورویادم نمیآد)
رخت ولباس افتضاحی داشت
ظاهرش به همان بیکلاسی خودم بود
وقتی گفتم نمیشناسم اش حسابی سر خوردهشد انگاری که ما رفقای خیلی صمیمی بوده ایم ومن پاک از یاد برده بودم
این یارو دیگرازکدوم گوری پیداش شد؟
حالا مثل توله سگی تازه تادیب شده چشمهایش را به پاهاش دوخته بود
گفتم :توکی هستی؟
با لحنی اندوهگین گفت :منو یادت نمی آد.
گفتم:بگو کی هستی شاید یادم بیاد
حالا سرش را مایوسانه تکان میداد
گفتم :خوب یالا بریز بیرون تو کی هستی
همان طور سرش را تکان میداد
راه افتادم بروم.
دستش را دراز کرد وکتم راچسبید تا نگذارد را خودم را بروم این شد دلیل دومی که کتم را تمیز کنم
اهسته گفت :تو چن تا عکس به من فروختی
گفتم :عکس؟
اره عکسای قشنگی بودن بردمشون خونه جزیره گنج رو یادت می آد
نمایشگاه جهان؟ من اون عکس هارو با خودم بردم خونه
اه گندش بزند !خب حتما عکس ها را باخودش برده خونه
گفت:چن تا عکس دیگه میخوام .اون عکسا قدیمی شدن
تصور کردم آن عکسها حالا چه شکلی به نظر میرسند و مور مورم شد.
گفت :بازم داری بفروشی؟من عکس جدید لازم دارم
گفتم:قضیه مال مدت ها قبله من دیگه این کاره نیستم اون کار مال گذشته ها بود
گفت:نه ۱۹۴۰ بود دوسال ازش میگذره یه چند تایی هم واست نمونده ؟
پول خوبی بابتش به ات میدم
حالا با آن چشمهای ملتمس توله سگی به من خیره شده بود علیل وذلیل عکسهای سکسی شده بود
قبلا هم این جور قیافه ها را دیده بودم اما دوران فروختن عکسهای مستهجن برای من دیگر سپری شده بود
گفتم: گورت رو گم کن مرتیکه منحرف ! وبعدش راه ام در خیابان لونورث به سمت ایستگاه رادیو ادامی دادم
کار های مهمتری داشتم نمیتوانستم گوشه خیابان بایستم وبا ان منحرف عوضی اختلاطکنم از فکر این که آن عکس هایی که من در ۱۹۴۰ در نمایشگاه جهان به او فروخته بودم حالا چقدر کهنه شده اند دوباره مور مورم شد.


منبع : وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:18 توسط مریم |



  1. حرف که نمی زنم از خودش نمی پرسد این بنده خدا که لال نبود چرا یک دفعه این طور شد؟ راحت تر است فکر کند زن ها بعضی وقت ها کم حرف می شوند. به خودش زحمت نمی دهد ببیند توی دل من چه خبر است.

    رویای تبت - فریبا وفی

    + بخش هایی از کتاب
    http://reihan.persianblog.ir/post/770/

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:17 توسط مریم |



  1. وقتی که حرف می زنیم بیشتر می خواهیم خودمان را قانع کنیم تا دیگران را. کسی که قانع شده باشد، کسی که به اندیشه های خود ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمی زند.

    یادداشت های شهر شلوغ _ فریدون تنکابنی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:16 توسط مریم |



  1. یک مرد ِ عاشق مأیوس شاید بتواند در آن باره حرف بزند و شرح وقایع بگوید، اما وقتی یک زن ِ عاشق ناامید می شود هیچ حرف و کلامی ندارد که بگوید، و اگر بگوید نتیجه ای جز دلتنگی برایش نیست و جز پشیمانی و پریشانی درونی بیشتر چیزی به دست نمی آورد.

    شرلی- شارلوت برونته

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:15 توسط مریم |



  1. احساسات را زیر ذره بین می گذاشتند ، چیزهای کوچک را بزرگ می کردند ، اما چیزهای بزرگ را نمی دیدند .

    ژان کریستف - رومن رولان

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:15 توسط مریم |



  1. بدبختی بزرگی است که دیگری را به رغماینکه دیگر دوستمان نمی دارد ، همچنان دوست بداریم .

    ژاك و اربابش -ميلان كوندرا

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:14 توسط مریم |



  1. اگر بیشعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است: می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند از جمله عشق.

    بیشعوری - دکتر خاویر کرمنت

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:13 توسط مریم |



  1. هرشب زن دلفریب خوابهای من
    با دامن بلند و چین دارش
    پاورچین پاورچین
    می آید به استقبال تو
    می ایستد در آستانه خواب هایت
    و انتظار می کشد
    درست همان لحظه 
    که در خوابی عمیق و شیرین
    هفت شاهزاده دلفریب
    تو را
    اغوا کرده اند.

    از مجموعه شعر "و این قشنگ ترین دروغ دنیاست" - زهرا طراوتی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 10:23 توسط مریم |



  1. چشمانم را 
    از مادريزرگ به ارث برده ام
    زني كه چشمه ي روستا
    از حسادتِ چشمانش
    خشك شد و او
    تمامِ شب را
    روي پل ، باريد

    باغ هاي روستا
    هيچ سالي
    مثلِ آن سال 
    محصول ندادند!
    *
    (مجموعه ی " عشق دو قاشق مرباخوری "- سمانه سوادی- انتشارات بوتیمار- در کتاب فروشی های سراسر کشور)

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 10:22 توسط مریم |



  1. میدونی؟ حتی یک نظریه ای هست که میگه ما نمیتونیم ادعا کنیم که خودمون فکر میکنیم. ظاهرا فکر کرده میشیم ...

    خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 10:20 توسط مریم |



  1. من این راز را کشف کرد ه ام که فرد بعد از بالا رفتن از یک تپه بلند تازه متوجه می شود تپه های زیادی برای بالا رفتن وجود دارد.

    راه طولانی تا آزادی - ماندلا

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 10:20 توسط مریم |



  1. اگر به دنبال سرنوشت خودتان بروید و مسیر زندگی را بجویید,هر چند پر از عیب و کاستی باشد,بهتر از آن است که از روش زندگی بی عیب و موفق دیگران تقلید کنید.

    غذا، دعا، عشق - الیزابت گیلبرت

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 10:19 توسط مریم |



  1. آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده … این حرف سنگین است … خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلز خطاکرده رو است، روشن است… مثلِ کف دست، کج و معوج خطش پیداست.
    از آدم بی خطا میترسم، از آدم دو خطا دوری میکنم، اما پای آدم تک خطا میایستم…!

    قیدار - رضا امیرخانی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 10:17 توسط مریم |


چه کسی پالومینو مولرو را کشت

ماریو بارگاس یوسا / ترجمه : احمد گلشیری

ناشر : نشر نگاه

تعداد صفحه: 159

نوبت چاپ: اول/ 1383

قیمت : --تومان

در این داستان که ماجرای آن در بیابان‌های شمال پرو, نزدیک یک پایگاه نیروی هوایی روی می‌دهد, جنایتی تکان دهنده به وقوع می‌پیوندد و شخصی به نام 'پالومینومولرو' به شکل فجیعی به قتل میرسد و جنازه اش را از درختی در بیایان آویزان میکنند.

دو پلیس محلی به نام های سیلوا و لیتوما برای تحقیق دست به کار می‌شوند؛ اما آن‌ها کارآگاهان کارکشته‌ای نیستند که امکانات مدرنی در اختیار داشته باشند. آن‌ها حتی اتومبیل گشت ندارند. و ظاهرا کسی مشتاق آن نیست که 'سیلوا' و 'لیتوما' قاتل را پیدا کنند؛ اما این دو مداومت نشان می‌دهند و در نهایت علی رغم فشارها راز جنایت را فاش می کنند.

پالومینو عاشق دختر فرمانده پایگاه هوایی شده و به همین خاطر وارد ارتش میشود و در نهایت بوسیله پدر دختر و دوست پسر سابق دختر به قتل میرسد. و در پایان داستان با افشای راز قتل سرهنگ(فرمانده پایگاه) خود و دخترش را به قتل میرساند.

بریده هایی از کتاب :

لیتوما پرسید: در این صورت مردم چه دلیلی برای کشتن پالومینو مولرو می‌آرن؟

دون خرونیمو به صدای بلند گفت: اجناس قاچاق. به ارزش میلیون‌ها پزو. اول اونو می‌کشن چون بویی برده. بعد که سرهنگ میندرو می‌فهمه یا داشته می‌فهمیده کجا چه خبره، خودشو دختره رو نفله می‌کنن و چون می‌دونستن مردم چی دوست دارن بشنون، این ماجرای کثیفو از خودشون در می‌آرن که طرف چون حسود بوده پالومینو رو کشته. خلاصه، تموم این‌ها یه سرپوش بوده. این وسط کسی از موضوع اصلی، که رد و بدل شدن یه عالمه پوله، حرفی نمی‌زنه.

ستوان آهی کشید و گفت: آشغال‌ها چه فکرهای مسخره‌ای به ذهن‌شون می‌رسه!   وچنگالش را طوری به بشقاب می‌کشید که گویی می‌خواست آن را بشکند. 

 

 حالا می فهمی عشق یعنی چه. من حاضرم تو نیروی هوایی وارد بشم، تو ارتش سرباز صفر باشم، کشیش بشم، سوپور بشم، حتی گوه خودمو در صورتی که مجبورم کنن بخورم، فقط به این خاطر که نزدیک یارم باشم.

  

اگه مردی راستی راستی دلباخته زنی بشه، حسادت میکنه. من اینو می دونم، چون میدونم عشق چیه و خود من مرد حسودی هستم.حسادت فکر آدمو به هم می ریزه، نمی ذاره آدم درست فکر کنه.

 

 یه جور خوی درنده خوئی در وجود تموم ما هست. تحصیل کرده یا بیسواد، در وجود تموم ما

 

منبع : وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:7 توسط مریم |



  1. این خصلت آدم های معمولی است تا وقتی راهی راست جلوی پای آدم هست مشکلی پیش نمی آید. اما بعضی وقتها هم باید انتخاب کنی. آن وقت دست خودت است. می توانی معقول و سر به راه باشی، یا پایت را جاهایی بگذاری که مردم به آن عادت ندارند، کمی خطرناک است، کمی ناجور ...

    مهرگیاه - امیر حسین چهل تن

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:6 توسط مریم |



  1. همـه چیزهــای از دسـت رفتــــــه یک روز برمی گـــردنـد ، اما درسـت وقتــی که یــاد می گیــریم بـــدون آنهـا زندگــــی کنیـم ! 

    همه نام ها - ژوزه ساراماگو

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:5 توسط مریم |



  1. اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم . اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم . اشتباه سوم من این بود که فکر می کردم با تو خوشبخت می شم . اشتباه بعدی من این بود که تو رو صد بار بخشیدم. اشتباه هزارم من این بود که هیچ وقت خودم رو از پنجره پرت نکردم بیرون . هنوز هم دارم اشتباه می کنم که با تو حرف می زنم

    تهران در بعد از ظهر - مصطفی مستور

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:4 توسط مریم |



  1. من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی کنم. این قدرت را دارم که به چیزی که نمی توانم درک کنم احترام بگذارم.

    هاینریش بل - عقاید یک دلقک

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:3 توسط مریم |

 

 

آگهی

ناتالیا گینزبورگ / ترجمه : هوشنگ حسامی

ناشر : نشر افکار

تعداد صفحه: 57

نوبت چاپ: اول/ 1384

قیمت : 650تومان

 

نمایشنامه ای در سه پرده که ماجرای زنی بنام ترزا ست. داستان در پرده اول از جائی آغاز میشود که ترزا سه آگهی برای فروش ویلا و یک کمد و همچنین اجاره یکی از اتاق هایش در روزنامه داده است. النا دختر دانشجوئی که در منزل پر سر و صدای عموی خود زندگی میکند به عنوان اجاره کننده اتاق وارد میشود و در همان پرده اول ترزا داستان زندگی خود را برای او تعریف می کند. ترزا دختر روستا زاده ای ست که از زیبایی هم بهره هایی دارد و برای رسیدن به آرزوهایش روانه شهر میشود و به عنوان سیاهی لشگر در فیلم مشغول به کار میشود. در همین حین با لورنتسو پسر پولداری که نه به ظاهر خود میرسد و نه تن به کاری میدهد ازدواج میکند. ازدواج شان ثمری ندارد و در نهایت با خیانت ترزا به لورنتسو به پایان میرسد. هرچند بینشان طلاقی جاری نمیشود ولی هردو جداگانه زندگی می کنند.

در پرده سوم ترزا دوباره مشغول آگهی دادن به روزنامه برای اجاره اتاق است. النا تصمیم دارد از ترزا جدا شود. در ابتدا بهانه درس نخواندن در آنجا را بدلیل اینکه ترزا مدام با او مشغول گپ زدن است را دلیل اینکار معرفی میکند ولی در نهایت به ترزا می گوید که عاشق لورنتسو همسر جدا شده ترزا شده است و در نهایت ترزا النا را با شلیک گلوله میکشد.

 

بریده هایی از کتاب :

 

لورنتسو :‌ زنها خیلی زود دوست می شند. یه‌ماهه میشند دوست جون‌جونی. دوستی مردها بتدریج شکل میگیره آهسته آهسته. فقط یک حس رو میشناسم که ناگهانی و مضمحل کننده است : عشق.

 

 

ترزا : آدمها وقتی راضی و خوشحال اند مدام تعجب میکنند که چی شده بخت بصیرت به خرج داده و اون هارو خوشبخت کرده.اما وقتی ناراضی و بدحالند یکدفعه به نظرشون میاد بخت عجیب کورئه. کور و ابله. و این کور و ابله‌بودن بخت به نظرشون طبیعی هم میاد. از نظر آدمها بدیهی است که ناشادی و بدحالی امری طبیعی است. هیچ کس از این جهت تعجب نمی کنه.


منبع : وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 8:57 توسط مریم |



  1. پیری به نظرم چیزی نیست جز بی آیندگی ، و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود ، برای این است که فردایی نمی بیند!

    نون نوشتن - محمود دولت آبادی

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 11:2 توسط مریم |



  1. این خانه به خیابان هم که راه نداشته باشد
    لکه‌ی بزرگ صورتی یعنی 
    زنی که برگشته است 
    با سینه‌ای از طعم چوب 
    بی‌شیر
    بی‌رویا


    اصراری که نمی‌‌دانی / طیبه حسین زاده / انتشارات بوتیمار 

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 11:1 توسط مریم |



  1. این خصلت آدم های معمولی است تا وقتی راهی راست جلوی پای آدم هست مشکلی پیش نمی آید. اما بعضی وقتها هم باید انتخاب کنی. آن وقت دست خودت است. می توانی معقول و سر به راه باشی، یا پایت را جاهایی بگذاری که مردم به آن عادت ندارند، کمی خطرناک است، کمی ناجور ...
  2. مهرگیاه - امیر حسین چهل تن

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 11:0 توسط مریم |


 

کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد

گابریل گارسیا مارکز / ترجمه : احمد گلشیری

ناشر : نشر آریابان

تعداد صفحه: 112

نوبت چاپ: اول/ 1391

قیمت : 4000تومان


'کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد 'برای اولین بار در مارس 1958در مجله 'میتو' (در کلمبیا) به چاپ رسید و دومین اثر 'مارکز 'به شمار می‌آید .وی در این کتاب, زندگی سرهنگی پیر را روایت می‌کند که در اوج فقر به همراه همسرش, در انتظار دریافت حقوق مقرری به سر می‌برد .در آغاز داستان 'مارکز 'می‌گوید : 'نزدیک به شصت سال ـ از خاتمه آخرین جنگ داخلی تا به امروز ـ سرهنگ کاری نداشت جز صبر و انتظار )'نویسنده این داستان را زمانی به رشته تحریر در می‌آورد که روزگار خود او نیز دقیقا مشابه سرهنگ است .وی از طرف روزنامه 'ال اسپکتادور 'به فرانسه اعزام شده بود که همزمان با تعطیلی روزنامه, به دستور دیکتاتور وقت کلمبیا, بی‌کار و در انتظار دریافت مقرری از روزنامه تعطیل شده است (.

سرهنگ و همسرش, در انتظار دریافت حقوق ثانیه شماری می‌کنند و فقر بر خانه آنها سایه گسترده است .تنها دلخوشی این زوج پیر, یک خروس جنگی است به این امید که در مسابقه برنده شوند. خروس جنگی پسرش که چند ماه پیش حین توزیع مخفیانه اعلامیه‌های ضد دولتی کشته شد. البته آنها حتی قادر نیستند دانه خروس را تامین کنند.  او که به پیروزی خروس جنگی به چشم نوعی انتقام مرگ پسرش نگاه می‌کند در شرایط سختی قرار می‌گیرد که وادار به انتخاب راهی میان زندگی سخت و حفظ و پرورش خروس برای انتقام یا فروش خروس برای ادامه زندگی می‌شود.

یادآور می‌شود این داستان, زیر بنایی بود برای خلق رمان 'صد سال تنهایی', زیرا سرهنگ این داستان, همان سرهنگ شورشی 'صد سال تنهایی 'است که خزانه جنگ‌های داخلی را به 'سرهنگ آئورلیانو ' تحویل داد .

مارکز شخصیت سرهنگ این رمان را از سرگذشت پدربزرگ‌اش که از سرهنگ‌های درگیر در جنگ‌های داخلی کلمبیا بود الگو برداری کرده‌است.

نمره من به این کتاب:4.1 از 5

 

بریده هایی از کتاب :

کمی بعد از ساعت هفت ناقوس های برج کلیسا به صدا در آمدند تا درجه بندی فیلم ها توسط دستگاه سانسور اعلام شود.هر ماهه، اجبارن دستورالعمل هایی در مورد طبقه بندی اخلاقی فیلم ها به پدر آنخل فرستاده می شد و او با بکار انداختن ناقوس ها مردم را از خوب و بد فیلمی که نمایش می دادند آگاه می کرد.

 زن صدای دوازده ضربه ناقوس را که شنید، گفت : 

نامناسب برای همه. حدود یک سالی میشد که دیدن هیچ فیلمی برای مردم خوب نیست.

 

 از وقتی سانسور برقرار شده ، روزنامه ها فقط درباره اروپا صحبت می کنند. بهترین کار این است که اروپائی ها بیایند اینجا و ما برویم اروپا!!در آن صورت هرکس متوجه می شود که در مملکتش چه خبر است.

  

همه می گویند که مرگ مثل یک زن است.

 

 زندگی بهترین چیزی است که تابحال اختراع شده است.

 

 زن گفت : امید را نمی شود خورد

سرهنگ جواب داد : نمی توانی آنرا بخوری، ولی انسان را که سرپا نگه می دارد.


از وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 7:56 توسط مریم |



  1. انسان چیزهایی را ضروری به حساب می آورد که در بیشتر مواقع زائد هستند.
  2. بی حسی موضعی - گونتر گراس

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 8:55 توسط مریم |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر