قیدار

رضا امیرخانی

ناشر : نشر افق

تعداد صفحه: 294

نوبت چاپ: سوم/ 1390

قیمت : 9000 تومان

 

قیدار از گاراژداران خوش نام تهران است که در جوانمردی و مردانگی زبانزد خاص و عام است. داستان از جایی آغاز می شود که قیدار به همراه تازه عقد کرده ی خود شهلا به اصفهان میروند و در بین راه با یکی از کامیونهای گاراژ خودش تصادف می کنند. در این تصادف شهلا کور می شود و الباقی داستان نیز چند هفته ای پس از این تصادف و با خانه نشینی قیدار آغاز می شود. قیدار که دیگر دل و دماغ کار کردن و رسیدگی به امور گاراژ را ندارد و به هیچ لطایف الحیلی هم از سوی زیردستانش( در جایی صفدر دست راست قیدار، به هتلی میرود و یکی از رقاصه های تک آنجا را برای شب نشینی پیش قیدار می برد و ...) در این فقره کوتاه نمی آید ناگهان با نهیب سید روحانی ای که ارادتی به او دارد به خود می آید و تصمیم می گیرد باغی را که در قلهک خریده است تبدیل به ویلا و مکانی برای زندگی مجدد نماید و شهلا را هم بر گرداند و ... الباقی ماجرا.

 

 قیدار آخرین رمان رضا امیرخانی ست که باز در ابتدای آن مانند سایر رمان هایش اشاره کرده است : "  رسم الخط این کتاب منطبق با دیدگاه مولف است " . تو گویی که امیرخانی تصمیم دارد آئین نگارش جدیدی در رسم الخط فارسی ایجاد نماد.

 روزگار ما روزگاریست که دیگر ردی از جوانمردی و با غیرتان گذشته نمی شود پیدا کرد. اینکه امیرخانی سراغ چنین موضوعی رفته است در جای خود قابل تقدیر است. اینکه مردانگی در دوران رو به پیشرفت ماشینی مطاعی نایاب شده است و دیگر از عیاران و جوانمردان و لاتهای با غیرت خبری نیست جبر روزگار است ولی امیرخانی دست انداخته در پستوی ذهنش و سعی کرده قهرمانی (ولو موجودی ناقص در حد همان ماچوهای* هالیوودی) بیرون بکشد که با تمام معیارهای اخلاقی خودش هم جور دربیاید و از همینجاست که این شخصیت به سوی باورناپذیری سوق پیدا کرده است.

 قیدار شخصیتی به شدت مستقل دارد. در جایی از داستان برای ساخت ویلای قلهک(که به نام لنگر پاسید معروف می شود) به علی فتاح(این همان علی فتاح رمانِ من او ست ) می گوید که آجرهای مخصوصی برای او با استفاده از ذغال سنگ های خودش تهیه کند تا مبادا نفتی که برای درست کردن آجر استفاده می شود دچار شک و شبهه شود. نفتی که به گفته ی قیدار مشکل دار است را همین مردم در خانه هاشان می سوزاندند. و یا اینکه قیدار باغ قلهک را تبدیل می کند به یک شهر کوچک که خودش می شود رهبر و رئیس جمهور و الباقی چیزهایش. یکی از ایرادات بزرگ داستان همین شخصیت به شدت بی عیب و نقص قیدار است.

قیداری که راضی نیست خانه ی کاه گلی را در باغ قلهک در روز غیربارانی خراب کند تا مبادا خاک به گلوی همسایه ها بنشیند و آهی از نهادشان بلند شود به خودش این اجازه را هم می دهد که سیلی در گوش صفدر بزند و یا از صغیر و کبیر جلویش دولا و راست شوند و تنها به این اکتفا کند که هرکه به او بگوید ارباب بگوید : قیدار ارباب نیست و ...

داستان تناقضات زمانی و روایی زیادی دارد. اینجا هم امیرخانی با استفاده از چسب و هر چیز دیگری تختی را می چسباند به داستان. تختی از دوستان قیدار است که با یکدیگر در زورخانه ای حشر و نشر هم داشته اند و اگر امیرخانی کمی ترس به دلش راه نمی داد حتی می توانست در جایی از داستان اشاره کند که قیدار در مسابقه ای هم تختی را شکست داده است!! در یک جای داستان اشاره می کند که رقیب قیدار (شاهرخ) برای سید گلپا به عنوان تحفه و خمس و چیزهای دیگر اسکناس هزارتومانی برده است که در زمان وقوع داستان اسکناس هزار تومانی چاپ نشده بود. از این موارد در داستان کم نیست.

امیرخانی خواسته قهرمان داستانش بزرگ باشد آنقدر بزرگ که حتی گاراژ قیدار هم بزرگترین باشد . یا باغ قلهکش همچنین و ویلایی که می سازد و حتی سفره ای که پهن می کند از این سر تا آن سر و ... کارخانه چاپ اسکناس هم دارد که با این همه مخارج باز کم نمی آورد. به احدی باج نمی دهد. از نفت حکومت برای ساختن آجرهایش استفاده نمی کند ولی ترجیحن بهتر بود امیرخانی ترتیب یک نیروگاه بادی را هم در ویلای قلهک می داد که از برق حکومت نیز استفاده نکنند و یا اینکه داستان پول دادن به عمال حکومت برای گیر ندادن به کامیونهایش را هم جوری رد می کرد که در ذهن خواننده خدشه ای صورت نگیرد.

اگر بخواهم به این موراد اشاره کنم می شود مثنوی هفتاد من. در بین کتاب های امیرخانی این یک فقره تا حدودی داستان روان تری دارد. از لوس بازی های قاطی کردن خود امیرخانی در دل داستان خبری نیست. واقعن رمان است ولی یک رمان با شخصیت های ساخته و پرداخته ذهن امیرخانی که اگر بودند خود حقیر هم از آنها استقبال می کردم ولی چنین شخصیت های بی نقصی شبیه همان ماچوها و ابرقهرمان های داستانهای مارول** شده اند.

 نظام طبقاتی هم که کاملن در دل داستان نعل به نعل رعایت شده است. پولدارتر(هرچند خود را خاکی وافتاده هم بداند) بالاتر قرار می گیرد. الباقی رعیت باید به او احترام بگذارند. همه باید احترام او را داشته باشند. در جای بالاتری بنشانندش و ... بماند الباقی.

 

نکته جالب در رمان قیدار اسامی بخشهای کتاب است که از وسایل نقلیه گرفته شده است. وسایل نقلیه ای که خودشان هم به نوعی جزء قهرمانان داستان هستند.

 

در مجموع از سه کتابی که از امیرخانی مطالعه کردم باید بگویم : نویسنده ای با تخیل و ذهن فوق العاده ولی متاسفانه بسیار شعار زده. قهرمان های داستانهای امیرخانی مانند قهرمان های کیمیایی همه تنهایند. تنها ...


نمره من به این کتاب: 3.0 از 5


بخش هاي از كتاب 

http://reihan.persianblog.ir/post/745/

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 9:18 توسط مریم |



  1. گیرم که تورا دوست دارم، به تو چه؟

    گوته (منسوب)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 18:2 توسط مریم |


- تو انتظار نداری شاه سابق برگردد ؟
- مگر مغز خر خورده ام . اگر می خواستند برش گردانند اصلا چرا می بردندش ؟ ورق بر می گردد اما شاه بر نمی گردد . 
- چرا ورق بر می گردد ؟
- مگر شده که بر نگردد ؟ تاریخ یعنی برگشتن ورق و باز هم برگشتن ورق . این حرف را یک جوان که ازش بازجویی می کردم به من گفت . حافظه ی بدی ندارم . نمی دانم چرا توی مدرسه ، آن مزخرفات را نمی توانستم یاد بگیرم . 
- به نظر تو کی ورق بر می گردد و چطور بر می گردد ؟
- نمی دانم . شاید وقتی که مسلمان های حاکم بیش از حد مردم را زیر منگنه بگذارند و نقش همان معلم شرعیات مرا بازی کنند .

فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 18:2 توسط مریم |






  1. من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم .
    باور کن .
    من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی .

    بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 18:0 توسط مریم |




  1. گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
    تو را من چشم در راهم

    نیما یوشیج

    + متن کامل شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:59 توسط مریم |



  1. هر مرگ اشارتی‌ست،
    به حیاتی دیگر ...

    مارگوت بیکل
    ترجمه : احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:58 توسط مریم |



  1. آیا اشتباه از ما بود
    که نفهمیدیم بعد از تو
    دعای دریا را با کدام زبان بریده
    باید خواند؟
    بعد از تو دیگر هیچ شمایی شبیه شما نیامد .

    سید علی صالحی

    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:57 توسط مریم |



  1. صدایت را فراموش کرده ام
    صدای شادت را 
    چشمانت را از یاد برده ام .

    با خاطرات مبهمم از تو
    چنان آمیخته ام
    که گلی با عطرش .

    پابلو نرودا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:56 توسط مریم |



  1. هميشه بهانه هايي براي زندگي هست.

    خانه ي آخر - محمود دولت آبادي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:55 توسط مریم |





  1. همیشه خوشی ها عقب می افتند ولی بدبختی ها سرموقع یا حتی زودتر از موقع به سراغمان می آیند.

    آواز کشتگان - رضا براهنی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:54 توسط مریم |



  1. تجربیات آدم خیلی مهم است. وقتی چشمت به روی زندگی باز می شود و آن را برای اولین بار می فهمی، دیگر نمی توانی جور دیگری فکر کنی. اگر آن یک بار آسیب ببینی زندگی برای همیشه طعم واقعی اش را از دست می دهد. دیگر نمی توانی به دنیا مثل چیز باارزشی نگاه کنی.

    رویای تبت - فریبا وفی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:53 توسط مریم |





  1. آدم تا یک چیزی را ندیده راحت است، اما وقتی دید، دیگر بد عادت می شود و نمی تواند دست از آن بردارد. کاشک اصلا آن را ندیده بودم. حالا باید تا آخر عمرم با خاطره اش زندگی کنم.

    موسیقی عطر گل سرخ - عمران صلاحی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:52 توسط مریم |



  1. دنیای پیرامون ما چه با سرعت تغییر می کند . با چه سرعتی یک مشکل جایگزین مشکل دیگری می شود ، به طوریکه لحظه ای بیشتر فرصت نداریم بابت پیروزی ها به خود تبریک بگوییم.

    دیوانگی در بروکلین - پل استر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:51 توسط مریم |



  1. نردبان خالق این ما و منی ست
    عاقبت زین نردبان افتادنی ست
    هرکه بالاتر رود ابله‌ترست
    کاستخوان او بتر خواهد شکست

    مثنوی - حضرت مولانا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:50 توسط مریم |




  1. بودن تو، 
    دلیل نمی خواهد
    تو خود دلیل بودنی
    بودن من را دلیل باش.

    ای لیا .م


    http://www.reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:50 توسط مریم |


  1. خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند. وقتی سالم باشی و در تنهایی پرپر بزنی، آنی مرض می گیری، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.

    تماماً مخصوص - عباس معروفی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:48 توسط مریم |






  1. در نفرت سعادتي نيست.

    راستان - آلبر کامو

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:47 توسط مریم |







  1. ابلیس می تواند از کتاب مقدس جهت منافع خود آیه بیاورد.

    شکسپیر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 17:45 توسط مریم |

 

 

بیوتن

رضا امیرخانی

ناشر : نشر علم

تعداد صفحه: 480

نوبت چاپ: دوم/ 1387

قیمت : 6500 تومان

 

بیوتن داستان یک رزمنده ی(که جانباز نیز هست وترکشی را هم با خود به یادگار دارد) سابق جنگ است به نام ارمیا که برای ازدواج با آرمیتا به آمریکا میرود(حداقل دلیل دیگری در داستان اشاره نشده است). از همان بدو ورود به فرودگاه جی.اف.کی نیویورک بدلیل ظاهرش و همچنین ترکشی که حساسیت دستگاه های فلزیاب ماموران فرودگاه را برانگیخته است, دچار مشکل می شود. ارمیا با آرمیتا در ایران آشنا شده است. سر قطعه 48 بهشت زهرا که مدفن همرزمان ارمیاست. آرمیتا از طرف موسسه ای که در امور دینی مذهبی تحقیق و پژوهش می کند به ایران رفته است تا در طراحی یک فضای امروزی تر برای قطعه 48 کمک کند(چطور چنین چیزی ممکن است من هم نمی دانم!!) رئیس او که در داستان با نام دکتر خشی معرفی می شود و به گفته ی خودش از قرآن نام خود را گرفته است شخصیتی به ظاهر روشنفکر ولی به شدت دلال و محاسبه گر دارد. شخصیتی که برای همه چیز قیمت تعیین می کند. در زندگی اش همه چیز قیمتی دارد و بی خود هم پول خرج نمی کند(اینجا نویسنده گریزهای زیادی زده است به زندگی در آمریکا تا شخصیت دکتر خشی را یک امریکایی تمام عیار معرفی کند. همان چیزی که سالهاست راجب آمریکا به ما گفته اند! انسان های بدون روح و احساس).

ارمیا در آمریکا به عنوان راننده لیموزین استخدام می شود و حتی در سفری دکتر خشی و آرمیتا را از نیویورک به لاس وگاس می برد. سفری که بیشتر داستان را در دل خود دارد. چیزی که ارمیا را اذیت می کند رابطه ی باز آرمیتا با خشی ست که بارها آرمیتا از او می خواهد که حسود نباشد و ... در اصل آرمیتا دوست دختر ارمیاست که در قطعه ی 48 بهشت زهرا با هم آشنا شده اند و ارمیا را راهی دیار فرنگ(یا به گفته ی خود قهرمان داستان دیار کفر) کرده است. شخصیت های دیگری از قبیل جانی سیاه پوست, میاندار یا رمزی که در داستا می فهمیم پدر خشی ت و عاشق جواد یساری هم می باشد, سوزی رقاصه ایرانی و تعداد زیادی اسامی دیگر که در مجموعه ای مسکونی (کاندومینیوم) زندگی می کنند. در حومه نیویورک و شهری به نام استون.

 

پیش از نوشتن این کتاب رضا امیرخانی یک سالی را در آمریکا به سر برده و به قول خودش یک ماشین هزار دلاری هم خریده بود و تمام جاده های آمریکا را هم زیرو کرده است. این کتاب نیز مانند من او یک داستان روان و یک دست ندارد. نویسنده جاهایی با به هم ریختن فضای جدی داستان و وارد کردن خود به ماجرا اصالت رمان را زیر سوال می برد. اشارات بی جا به اینکه مثلن چرا فصل دو را فصل پنج نامیده است دقیقن مانند حضور مردی با پیژامه در وسط اهدای جایزه نوبل می باشد. این سبک نوشتاری شاید از نظر برخی بی ریا جلوه کند ولی رمان نویسی و داستان نویسی چیزی نیست که هر رو کسی بیاید و بخواهد ارکانش را جابجا کند. شخصیت های سیاه و سفید در داستان زیادند و مانند کتاب من او اینجا هم خوب ها خیلی خوبند(ارمیا) و بدها خیلی بد(خشی, عبدالغنی)

امیرخانی با گره زدن سنت و مدرنیته می خواهد حرف ها امروزی تر بزند. اینکه چگونه شخصی مانند ارمیا که نسبت به مسائل دینی حساس است به دیسکو می رود و ... تنها موردی که نویسنده نمی تواند سر ان معمامله کند خوردن گوشت حرام ذبح است و الباقی ایرادی ندارد. اینکه زن رمال دستش را می گیرد و ایرادی ندارد ولی از سقلمه ی آرمیتا به خشی ناراحت می شود(تماس نامحرم) تناقضات جزیی داستان است .

امیرخانی در بیوتن می خواهد داستان شور وشیدایی انسانی را تصویر کند که در بین ارزشهای خودش و دنیای مدرن دچار تعارض نشده است. حتی اگر نماز صبحش به واسطه دیسکو رفتن شب قبلش قضا شده است. آدمهای بیوتن زیادی شعارگونه برخورد می کنند. خوبهایشان لابلای ابرها سیر می کنند و بدهایشان به امورات دنیوی مشغولند. آدمهای داستان حتی اگر سان آو بیچی حواله کنند باز عاشق ارمیا می شوند. ارمیایی که در فضای انتزاعی خودش هنوز با سهراب دوست شهیدش که برای بهتر جا افتادنش او را یک جاهل تصویر می کند و نه رزمنده های اتو کشیده ای که ما خیلی هامان از رزمندگان جنگ در ذهن داریم.

بیوتن می توانست داستان بهتری باشد. روایت روزمرگی ها تکراری از قبیل توزیع گوشت و یا تکرارهای سر درد آور بخش ها یی از کتاب در جاهای مختلف به مرور داستان را حوصله بر می کند. حتی تعلیق گم شدن سوزی هم کمکی نمی کند . بیوتن ملغمه ای از همه چیز است و هیچ چیز نست. می خواهد طنز باشد می خواهد درام باشد. جایی حادثه ای می شود ولی در نهایت هیچ کدام اینها نمی شود.

به نظر میرسد امیرخانی سعی دارد خودش را در دل داستانهایش پیدا کند و شخصیت های داستانش نیز به نوعی نشات گرفته از خود امیرخانی هستند.

جمله عیبش گفتی هنرش نیز بگو. با همه  این موارد بیان داستان جالب است(به غیر از مواردی که امیرخانی پابرهنه خود را وسط داستان انداخته است) سعی در جمع و جور کردن این همه آدم در کنار هم و اینکه مثل داستان من او هر از گاهی گریزی به زندگی گذشته انها نزده است از نقاط قوت داستان است.

خودتان بخوانید و قضاوت کنید. یحتمل نظراتمان شبیه هم نخواهد بود.

بماند الباقی.

نمره من به این کتاب:  2.7 از 5


بخش هايي از كتاب در وبلاگ ريحان

http://reihan.persianblog.ir/post/728/

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 16:36 توسط مریم |



من در اين تاريکى 
فکر يک بره ی روشن هستم 
که بيايد علف خستگيم را بچرد .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 11:48 توسط مریم |



رابطه‌ انسانی عمر مفیدی دارد. متاسفانه داستان‌های عاشقانه با ریاکاری و احساسات گرایی چنین باوری ایجاد کرده‌اند که عشق هرگز نمی‌میرد. نه دوست من! عشق هم می‌میرد. یک باره احساس می‌کنی دلت تنگ نمی‌شود. همیشه هم اسمش هرزگی نیست. گاهی اوقات واقعا همه چیز تمام می‌شود. تمام می‌شود. جوری تمام می‌شود که انگار هرگز نبوده است.

کتاب مجنون لیلی - سید ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 11:47 توسط مریم |



همیشه خوشی ها عقب می افتند ولی بدبختی ها سرموقع یا حتی زودتر از موقع به سراغمان می آیند.

آواز کشتگان - رضا براهنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 11:45 توسط مریم |


 

من او

رضا امیرخانی

ناشر : سوره مهر

تعداد صفحه: 528

نوبت چاپ: پانزدهم / مهر 1386

قیمت : 5000 تومان(قیمت فعلی 12000 تومان)

 

داستان در سالهای بین 1310 و 1320 شمسی رخ می دهد. یعنی همان سالهای قدرت رضاخانی و کشف حجاب.

حاج فتاح از کسبه ی خوش نام تهران در خانی آباد ساکن است. در گذشته تاجر شکر بوده و شکر از باکو به کربلا می برده ولی چند سالی هست که صاحب کوره پزخانه آجر شده و رئیس صنف کوره پزان تهران نیز هست. پسرش که برای واردات شکر به باکو رفته است در راه برگشت کشته می شود و نگهداری از دو فرزند او(علی و مریم) بر عهده حاج فتاح قرار می گیرد.

قهرمان اصلی داستان همین علی فتاح است که در فصل های دوازده گانه کتاب جایی خودش داستان را روایت می کند و در بخش هایی هم از زبان رضا امیرخانی پی گیر ماجرا هستیم.

در خانه حاج فتاح نوکر خانه زادی به نام اسکندر زندگی می کرده که بعدها از خانه ی حاج فتاح به منطقه ا که به گود معروف بوده منتقل می شود. فرزندان اسکندر، کریم و مهتاب از دوستان علی فتاح هستند که رفاقت علی با کریم از نظر مادرش (عروس حاج فتاح ) درست نیست :

"صد بار گفتم آدم با گودی جماعت نمی گردد ..."

هرچند پدربزرگ علی (حاج فتاح) نسبت به رفاقت علی و کریم خوشبین تر است:

"رفاقت گودی و غیر گودی بر نمی دارد ..."

اصل داستان ماجرای عشق علی به مهتاب است. علی نوجوانی حدودن 13 ساله و مهتاب دختری 7 ساله است که در اینجا بیشتر با موهای قهوه ای رنگش که به آبشار می ماند معرفی شده است. در نهایت مریم خواهر علی به پاریس مهاجرت می کند و مهتاب هم در پی او می رود و علی هم بعدها به آنها ملحق می شود.هرچند عشق علی با مهتاب سرانجامی پیدا نمی کند ولی در نهایت علی که در فصل های پایانی کتاب به ان اشاره شده است در دهه شصت زندگی اش رستگار می شود و ...

* * *

علی رغم تحمل ده سال برای نخواندن این کتاب اخر الامر بر اثر اصرار برخی دوستان برای درک و کشف و شهود! عشق!! ، خواندن کتاب را شروع کردم. در ابتدا موضوعی که بیشتر جلب توجه می کند همان حجم کتاب است. کتابی در این حجم و تعداد صفحه در بدو امر خواننده را به این گمان می اندازد که یک داستان طولانی و گیرا را پی گیری خواهد کرد که می تواند حداقل برای چند روزی او را پاپیچ کتاب کند ولی از همان افتتاحیه کتاب(معرفی محله خانی آباد) که به صورت ناشیانه ای مانند کتاب های معرفی مناطق تهران در آمده توی ذوق خواننده می خورد. امیرخانی می توانست با مهارت کامل در بطن داستان خانی آباد را معرفی کند نه اینکه در همان بدو کار کتاب خود را با تهران شناسی آغاز کند.

نویسنده سعی کرده با ایجاد بار طنز کمی داستان را متفاوت از یک داستان خشک و تک بعدی به جلو ببرد که این شوخی های داخل کتاب گاهی نه تنها تاثیری بر روان تر شدن خواندن نمی کند که گاه روی اعصاب هم میرود. مانند همانجایی که امیرخانی به سانسور کتابش در دل داستان اشاره می کند.

اینکه داستان مجتبی نواب صفوی و یا مبارز الجزایری (ابوراصف) به چه دلیل در داستان قرار گرفته است شاید خود امیرخانی بهتر بتواند جواب دهد ولی موضوعی که من خواننده بدان رسیدم این بوده که علی رغم فضای غیر واقعی داستان ، نویسنده خواسته با این شیوه در ذهن خواننده این شکل بگیرد که این داستان واقعی بوده و روزی چنین شخصیت هایی در تهران زندگی کرده اند. آدمهایی که خوب هایشان کاملن خوبند(خانواده حاج فتاح و درویش مصطفی و ...) و بدهایشان کاملن بد(مثل قاجار و دریانی و پاسپان عزتی و ....) حتی جایی به زور دگنگ قوام را هم وارد داستان می کند. در مراسم ختم پسر حاج فتاح.

داستان عشق علی به مهتاب هم آنقدر خام و ناپخته است که آدمی می ماند که چگونه می شود بین فهم یک دخترک 7 ساله(مهتاب) از عشق و بازی های کودکانه اش تمیز قائل شد. عشق علی 13 ساله به مهتاب را من یکی حداقل درک نکردم و اینکه چرا این همه طول کشید تا در سن شصت و چند سالگی علی بفهمد که باید با مهتاب ازدواج کند. عشق اگر عشق است در کنار معشوق نیز عشق است و نیاز نیست عاشق و معشوق را پنجاه سال آواره کرد تا ...

بخش های مربوط به پاریس هم که کاملن در داستان ول شده است. اینکه مبارز الجزایری از کجا پیدایش شده و مریم با آن روحیه لطیف هنری اش چگونه عاشق ابوراصف شده است هم در داستان گم است. مهتاب در پاریس کدهایی به علی می دهد که بیا زودتر مرا عقد کن و ... اما علی می ترسد که خلوتش با مهتاب او را به گناه بیاندازد هرچند در فصل پایانی کتاب این دو در خانه مهتاب با یکدیگر تنها نشسته اند و حتی مهتاب به او تعارف می کند روی کاناپه کنار او بنشیند و صورتش را به او نزدیک می کند و دست در موهایش می گذارد و ... نمی دانم!

بیان داستان هم بالکل با فضای سالهای اشاره شده تعارض دارد. نوع دیالوگ ها و گفتارها به آن سالها نمی خورد. بیشتر به نظر می رسد داستان حول و حوش دهه پنجاه شمسی رخ داده است.

موضوع دیگری که داستان را خسته کننده می کنند بیان لحظه به لحظه است. مثل مراسم ختم پسر حاج فتاح که بیشتر شبیه گزارش های روزانه شده است و یا اینکه بیان دیالوگ آدمهای فرعی که در داستان حضور دارند مانند نمازگزارن مسجد که بیشتر به نظر میرسد برای افزایش حجم کتاب صورت گرفته است. سفید گذاشتن بخشی از صفحات کتاب و یا تکرار انگشر در انگشتان دست و ... بیان برخی مسائل فرعی این فرضیه را که امیرخانی می خواسته یک کتاب حجیم تحویل دهد را بیشتر قوت می بخشد.

به هر حال با نخواندن این کتاب چیز خاصی را از دست نخواهید داد . هرچند به نخواندنش توصیه نمی کنم .بهتر است خودتان بخوانید . در کل داستان ضعیفی ست که نویسنده با کشدار کردنش فقط توانسته یک کتاب قطور تحویل دهد حال آنکه کل داستان در صد صفحه می توانست جمع گردد و این همه نیاز به روده درازی هم نداشت:

 

نمره من به این کتاب:  2.0 از 5


بخش هايي از كتاب در وبلاگ ريحان

http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 9:56 توسط مریم |



  1. می‌خواهم دوباره به دنیا بیایم
    بیرون در، تو منتظرم بوده باشی
    و بی‌آنکه کسی بفهمد
    جای بیداری و خواب را
    به رسم خودمان درآریم
    چه بود بیداری
    که زندگی‌اش نام کرده بودند.

    شمس لنگرودی

    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:53 توسط مریم |



  1. ببین!
    تو جاودانه شدی
    این قلب برای تو می تپد
    این دست ها تنت را
    به حافظه ی جانش سپرده
    این نگاه رد آمدنت را
    از ته خیابان می گیرد هر روز
    این قلم برای تو
    می چرخد هنوز
    در دلم شاعری
    همچو شمع شعله می کشد
    پروانه ی نارنجی من!
    هر قطره که می چکم
    یک شعر به دامنت می افتد
    بزن به موهات
    و راه بیفت
    می خواهم آمدنت را
    قاب کنم.

    عباس معروفی


    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:52 توسط مریم |



  1. من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم
    تو باید تازه‌گی‌ها
    از اینجا گذشته باشی. 

    سید علی صالحی

    + متن کامل شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:51 توسط مریم |


  1. من از نگاه ماهی
    در تنگنای تنگ
    بی تاب میشوم
    وز شرم این ستم
    که بر این تشنه می رود
    انگار پیش دیده ی او
    آب می شوم...

    فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:51 توسط مریم |


  1. من از نگاه ماهی
    در تنگنای تنگ
    بی تاب میشوم
    وز شرم این ستم
    که بر این تشنه می رود
    انگار پیش دیده ی او
    آب می شوم...

    فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:51 توسط مریم |



  1. آقای مجری : کلاه قرمزی برای چی خونه تکونی میکنیم؟
    کلاه قرمزی : برای اینکه پدرمون درآد ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:50 توسط مریم |



  1. من در روزگاری تیره زندگی میکنم
    در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است
    و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی
    آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است... 

    برتولت برشت

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:49 توسط مریم |



  1. نه تو کوتاه خواهی آمد نه من
    وقتمان را تلف نکنیم
    بیا فقط همدیگر را ببوسیم
    در آغوش یکدیگر غرق شویم
    تنمان را خاکستر کنیم
    دوباره که خلق شدیم
    دعوا را از سر بگیریم
    لبهایت را بیاور ...

    ای لیا


    http://reihan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:49 توسط مریم |



  1. ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
    ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

    مولانا

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:46 توسط مریم |



  1. هر کس هر چیز را عاشقانه بخواهد به آن می رسد.

    ساربان سرگردان - سیمین دانشور

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:46 توسط مریم |


  1. باید زندگی مان را آن گونه بگذرانیم که وقتی مرگ برای بردن ما بیاید بر خود بلرزد.

    چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:45 توسط مریم |



  1. در فراسوی مرزهای تنم
    تو را دوست می‌دارم.
    در آن دور دست بعید
    که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد
    . . . 

    احمد شاملو

    + متن کامل شعر 
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:44 توسط مریم |





  1. من در برابر حماقت شکیبا هستم، اما نه برابر کسانی که به آن می بالند.

    ادیت سیتول

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:44 توسط مریم |





  1. همه زنان فکر می کنند با دیگران تفاوت دارند و بعضی چیزها درباره آنها مصداق پیدا نمی کند و حوادثی که برای همه رخ می دهد برای ایشان رخ نخواهد داد و همه هم اشتباه می کنند.

    زن در هم شکسته - سیمون دوبووار

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:43 توسط مریم |



  1. بهار آمد ، پریشان باغ من افسرده بود اما 
    به جو باز آمد آب رفته ، ماهی مرده بود اما

    اخوان ثالث

    + وبلاگ کافی(کتاب)شعر
    http://kafiketabp.blogfa.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:41 توسط مریم |




  1. حمید هامون(خسرو شکیبایی):
    تو می خوای من اونی باشم که واقعن تو می خوای من باشم؟
    اگه من اونی باشم که تو می خوای،پس دیگه من ،من نیست.یعنی من خودم نیستم.

    هامون - داریوش مهرجویی

    7 فروردین زادروز عمو خسرو

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:39 توسط مریم |




  1. واقعيت را نمي شود از نو ساخت . همان طور كه هست قبولش كن . سر جايت محكم بايست و با آن رو به رو شو .

    يكي مثل همه - فيليپ راث

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:19 توسط مریم |